دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

موتورسواری و تمرینِ صبوری

سعی کرده‌ام تا چیزی را، دستِ کم، به مدّت دو هفته زندگی نکرده‌ام، در وبلاگم چیزی راجع‌به آن ننویسم.

خوشحالم که دوهفته‌ای از این موضوع گذشت و نتیجه، نسبتاً من را راضی کرده است.

قبل‌ترها که کمی اعصابم ضعیف‌تر بود، اگر کسی به نظرم (که فکر می‌کردم چقدر هم صاحب‌نظر هستم و چقدر نظرم مهم است) خوب رانندگی نمی‌کرد، در دلم به او بد و بیراه می‌گفتم و گاهی که از کوره در می‌رفتم، به آن فامیل مظلوم‌اش نیز بد و بیراه می‌گفتم. هرچند می‌دانستم که فامیل نگون‌بخت او احتمالاً در رانندگی نه‌چندان خوب این آدم، تأثیر چندانی نداشته است.

مدتی گذشت. احساس کردم به جای اینکه مشکل را حل کنم، آن را به عذاب الیمی برای خودم تبدیل کرده‌ام و صرفاً باعث اعصاب‌خردی بنده می‌شد.

تصمیم گرفتم که دیگر به بقیه بد و بیراه نگویم. تصمیم گرفتم برای هر اشتباهی، اولِ کار به خودم بد و بیراه بگویم و اگر کسی را مقصر می‌دانم، آن یک نفر خودم باشم. اگر بخواهم کمی علمی صحبت کنم، تصمیم گرفتم مرکز کنترلم را درونی کنم و تقصیر را گردن بقیه نیندازم.

هرچند کمی در حقّ خودم بی‌انصافی کردم اما نتیجه‌اش برایم دل‌نشین بود. فهمیدم آنقدرها هم که فکر می‌کردم، خوب رانندگی نمی‌کنم. فهمیدم آنقدرها هم که باید، فاصلۀ مناسب را با ماشین یا موتور جلویی، رعایت نمی‌کنم. فهمیدم آن بدبخت هم احتمالاً به من بد و بیراه می‌گوید وقتی که به نظر او، خوب رانندگی نمی‌کنم.

به هرحال رفتار مبادی آداب هم گه‌گاهی چیز خوبی است. یعنی در عین اینکه کار به‌ظاهر سختی است، نتیجۀ آن چیز خوبی است.

فقط یک چیز را نتوانستم در درونم حلّ کنم و آن اینکه به قول پدر و مادرم، مثل بچۀ‌ آدم (یعنی با سرعت مطمئنّۀ 20کیلومتر در ساعت) برانم. نمی‌دانم جنون سرعت دارم یا نه ولی حوصلۀ دیر رسیدن به مقصد را ندارم. هرچند بدانم مقصدم دقیقاً کجاست. اگر بخواهم مثال بزنم، بر اساس محاسبات اینجانب، از بلوار فلسطین (بلوار کناریِ نعله‌اسبی) تا میدان آزادی را تقریباً در 10دقیقه طیّ می‌کنم.

پی‌نوشت یک: خاطرم هست یکبار پدر بزرگوار را سوار موتور کردم که تا یک جایی ببرم‌شان. ایشان هم لطف کردند و اجازه دادند من جلو بنشینم. بعد از هر دست‌انداز، احساس می‌کردم یک چیزی در پهلوهایم فرو می‌رود و ایشان می‌فرماید:‌ آرام‌تر. و حتی آن شب، مادرم دیگر اجازه نمی‌داد که موتور سوار شوم. دقیقاً نمی‌دانم پدرم چه به ایشان گفته بود ولی ایشان از دستم دلخور بود. البته خوب به خاطر دارم که در چند دقیقه‌ای که با پدرم بودم، نصفِ سرعت همیشگی‌ام می‌رفتم و اصلاً تند نمی‌رفتم. ولی خب، پدر است دیگر.

البته خارج از اینکه هر خانواده‌ای چگونه بار آمده‌اند، من و برادرم اصلاً عادت نداریم چندان به آنها شماشما بگوییم. خوب و بدش را نمی‌دانم ولی با آنها خیلی راحت هستیم و خوشحالم که چنین بار آمده‌ایم. این کلماتی که توصیف کردم نیز (مثل ایشان و...)، صرفاً به خاطر رعایت عرف بود. هرچند که معمولاً عرف را رعایت نمی‌کنم و کاری به حرف بقیه ندارم.

پی‌نوشت دو: کلاه‌کاسکتِ موجود روی موتور، تزئینی است. البته چند روزی با کلاه‌کاسکت میانۀ خوبی داشتم اما بدجوری موهایم را خراب می‌کرد. این شد که رفاقتم را با او به هم زدم. به همین راحتی.

سینا شهبازی ۰
زینب رمضانی
سینای عزیز :)

اول از همه :
این پستت خودِخود عشق بود 
به محض دیدنش تعداد ضربان قلبم دوبرابر شد ... 
از بچگی همینطوری بودم ؛ چشمم که به موتور و یا وانت می‌افتاد آب از لب و لوچه‌م آویزون میشد .

دوم:
توی حیاط منزل ما دو دستگاه موتور سیکلت روبراه هست که مال پدرمه و منو هم سوار نمی‌کنه :)
میگه خوب نیست خانم ها پشت موتور بشینن و کلاسشون پایین میاد و از این حرف‌ها 
و من همچنان حسرت به دل !

سوم :
علی رغم پدرم که بسیار عصازنان و محتاطانه موتور می‌رونه ولی عوضش پدربزرگم خدای سررررعته !
من نمی‌فهمم مگه اینا پدرو پسر نیستن !؟ چرا ضرب المثل ’ پسرکوندارد نشان از پدر‘ درمورد خانواده‌ی ما مصداق نداره ؟
وقتی سوار موتور آقاجونم میشم انگار سوار رخش رستم شدم ؛ حس وحالش وصف شدنی نیست ❤

چهارم :
لباسی که موقع موتور پوشیدن می‌پوشی خیلی مهمه ؛ علی الخصوص کلاه ! 
پدر من که گویا تاکنون کلاه کاسکت از نزدیک ندیده و کلا نمیدونه چی هست ! پدر بزرگم هم همینطور ! انگار ضرب المثل بالا اینجا درموردشون صدق می‌کنه 
راستی آقاجونم با کت و شلوار سوار موتور میشه ! نمیفهمم چرا !
تازه از ماشین هم خوشش نمیاد ، میگه سخت جای پارک گیرمیاد ولی موتور رو هر جهنم دره‌ای میشه پارک کرد

پنجم:
این موتورها هم خوبن ولی من عاشق موتور سنگینم !
یادمه مشاورکنکورم یه موتور هزار آبی رنگ داشت که همش میگفت اگر دانشگاه قبول شدی میبرمت موتورسواری که البته قسمت نشد.

ششم:
فکر کنم بهتر باشه کلاه رو سرت بذاری چون اگر خدای نکرده اتفاقی برات بیفته دیگه هیچکس نیست براش کامنت های سریالی بذارم .

آخر از همه :
خیلی پست خوبی بود ایول ❤❤❤

پی نوشت :
آخ انگشتم آخ 

زینب جان،

1
این جمله‌ای که در مورد "موتور" و "وانت" گفتی، در مورد من هم شدیداً صدق می‌کنه ولی عمراً اگه می‌تونستم به زیبایی تو توصیفش می‌کنم.
هنوز خانواده‌ام به خاطر دارن که اگر می‌گفتن ماشین مورد علاقه‌ات چیه؟‌ می‌گفتم وانت. عشق می‌کردم که برم پشت وانت (فضای باز) بشینم و مدام، باد به سر و صورتم بخوره.
2
بابات هرچی می‌گه درسته. به هرحال خوب دخترش رو می‌خواد. ولی اگر موقعیتی پیش اومد، ازت دریغش نمی‌کنم :-D
3
شاید یکی این جمله رو بخونه بگه: سینا، خیلی احمقی. ولی اگه جنون سرعت رو تجربه کنی، به سختی می‌تونی خودت رو قانع کنی که آروم بری. هرچند که همیشه دلم به اون 4تا آیت‌الکرسی خوشه.
4
چقدر از دستت خندیدم زینب :-D
منم که دیدم، چه فایده که به این ذلت تن نمی‌دم.
منم دیدم یه عده با کت و شلوار سوار می‌شن. احتمالاً باید یه فیلم قدیمی دیده باشن که شخصیت محبوب اون فیلم، اینجوری موتور سوار می‌شده.
منم جملۀ آخری که می‌گن رو سخت تأیید می‌کنم. تازه‌شم، خیلی راحت‌تر و سریع‌تر به مقصد می‌رسی. خب چه کاریه با ماشین بری؟
5
موتور سنگین‌ها رو هنوز سوار نشدم. فقط از نزدیک دیدم.
چرا قسمت نشد؟ مگه دانشگاه قبول نشدی؟
6
دیگه اومدم تهران. البته می‌خواستم موتورمم بیارم ولی خونواده رضایت ندادن. البته از بس پیله شدم، به زور رضایت رو گرفتم ولی دیدم حسش نیست!
اصلاً ترکیب "کامنت‌های سریالی" منو به وجد میاره. دلم شدیداً ضعف می‌ره. نمی‌دونم چرا اینجوری شدم. احساس می‌کنم طرف خیلی براش مهم بوده که اینقدر با جزئیات برام وقت و کامنت گذاشته.
خدا را شکر که پسندیدی. امیدوارم یه روز به مراد دلت -توی موتور سواری- برسی. البته از همینجا بگم توقع موتور سنگین نداشته باش. سطح توقعت رو همین پایین پایینا نگه دار.
پی‌نوشت:
انگشتی که به خاطر شاد کردن دل یک مؤمن درد بگیرد، بی‌نهایت ارزشمند است.
گوینده: ناشناس!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
سینا شهبازی (وبلاگ جدید یک آدم معروف و مشهور)
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)
پریسا حسینی (کسی که برای من، تداعی‌گر عکس و عکاسی است)
علی کریمی (استراتژیستِ محتوا)
بابک یزدی (استراتژیستِ محتوا)
محمدرضا زمانی (علاقه‌مند به مباحث بازاریابی و فروشندگی)
سحر شاکر (دختری که به عقد دائم لپ‌تاپ خویش درآمده است)