دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

گرمای تابستان و سرمای بستنی

گرمای تابستان و سرمای بستنی، ترکیب فوق‌العاده‌ای از آب در می‌آید. البته در ماه‌های دیگر سال نیز خوردن بستنی (برای من کلّاً خوردن هرچیزی که شما تصور بفرمایید به خصوص اگر شیرین باشد) خالی از لطف نیست اما تابستان است و بستنی‌های معرکه‌اش.

دوست خوبم، طاهره خباری، راجع به "گز بستنی" پستی منتشر کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست (+). به خصوص آنکه نوشتن چنین پستی از جانب من، با تقریب بالای 80 درصد، به خاطر نوشتن چنین پستی از سوی او بوده است.

عادت دارم بستنی‌های جدیدی که تا به حال تجربه نکرده‌ام را تجربه کنم. پیشنهاد طاهره من را وسوسه کرد و من هم دستِ‌ رد به سینه‌اش نزدم. البته چندان برایم مزۀ دلنشینی نداشت.

چند روز بعد، "سوهان بستنی" را تجربه کردم. بین خودمان باشد ولی خوردن آن را هم خودم به عهده نگرفتم و به گردن طاهره انداختم. یعنی وقتی این بستنی‌ها را می‌خوردم، مُدام به فکر طاهره بودم.

متوجه شدم که سوهان بستنی را بیشتر از گز بستنی دوست دارم همچنانکه سوهان را بیشتر از گز. البته خاستگاه گز (در نظر من، اصفهان) را بیشتر از خاستگاه سوهان (در نظر من، قم) دوست دارم.

پی‌نوشت: این فِسقلی با همین ظاهر کوچکش، 164 کیلوکالری دارد. برای اثبات حرفم، عکس آن را نیز برای‌ دلواپسان گذاشتم. به هرحال از قدیم‌الایام نیز گفته‌اند: فلفل نبین چه ریز است.

سینا شهبازی ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)