دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

این 5شنبه های دوست داشتنی

5شنبه‌ها را عجیب دوست دارم آن هم به خاطر اینکه جمعه‌ها تعطیل است (همان حرفی که دکتر انوشۀ عزیز در یکی از سخنرانی‌هایش عنوان کرده بود). نه به خاطر اینکه می‌توانم جمعه‌ها را با خیال تخت، تا لنگِ ظهر بخوابم و عین خیالم نباشد که اصلاً من -در این برهۀ زمانی- از خوابِ زیاد، دل خوشی ندارم. بیشتر به خاطر اینکه 5شنبه شب‌ها را می‌توانم در خیابان‌های شهر پرسه بزنم و پیاده‌روی کنم و از آرامش شب، لذت ببرم. هرچند که در همان ساعت ابتدایی روز یعنی ساعت 12 شب به بعد نیز شهرمان چندان خلوت نیست و نمی‌توانم از شر وسواس خناس در امان باشم اما با زدن هنذفری و بی‌توجهی به آنها می‌توانم به هدفم برسم و آنها را به هیچ بگیرم.

تا چند هفتۀ پیش چنین عادتی نداشته‌ام اما بعد از شنیدن فایل صوتی محمدرضا شعبانعلی با دیجی کالا، چنین ایده‌ای به ذهنم رسید که شب‌ها را کمی پیاده‌روی کنم تا آنقدر خسته شوم که وقتی سر را روی بالش می‌گذارم، متوجه نشوم چگونه به خواب می‌روم و به اصطلاح، به این‌طرف و آن‌طرف، غلت نزنم.

از آنجایی که در این تابستان که خودم را مشغول کار و کاسبی کرده‌ام، قدر آن را بیش از پیش درک می‌کنم. همچنانکه بعد از دوران دانشجویی و خوابگاهی شدنم، قدر یزد و خانواده را بیش از پیش دانستم. رسم است که اگر چیزی دمِ دستت باشد، ارزش واقعی‌اش را درک نکنی. این است که این روزها، ارزش آن 1ساعت پیاده‌روی در 5شنبه شب‌ها را خوب درک می‌کنم. چقدر حس خوبی است بتوانی ساعاتی را، آنچنان که دوست داری، زندگی کنی و نگران گذشتِ زمان نباشی.

سینا شهبازی ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)