دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

امان از دلِ سینا

چند مدت پیش، یک مشتری خارجی (از کشور همسایه: عراق) برای‌مان آمد که مرد و زن خانواده به همراه (ظاهراً) مادر یکی از آنها، سه نفری وارد مغازه شدند.

بگذریم از اینکه در ابتدای کار، کمی هول کردم و فراموش کردم که همان انگلیسی را دست و پا شکسته بلدم و برای اینکه قیمت کارهای‌مان را به آنها بفهمانم، آن را در گوشی‌ام می‌زدم و آنها هم فقط تعجب می‌کردند و زبانِ بدن‌شان به من می‌فهماند که به نظر آنها، چنین قیمتی کمی گران است. البته نظرشان چندان بیراه هم نبود. بگذریم.

مرد خانواده با اندکی تأخیر وارد مغازه شد. سلام علیکی به هم گفتیم چراکه دستِ‌کم، سلام و علیک فارسی و عربی یکسان است. از آنجایی که او انگلیسی (یا به قول جلال آل احمد در کتابِ خسی در میقات: انگریزی) می‌دانست، کمی کارمان راحت‌تر شد. البته فقط کمی. چون من به سختی می‌توانم صحبت کنم. هرچند که نسبتاً می‌توانم خوب بفهمم طرف مقابل چه می‌گوید.

یک کلمه‌ای را آنچنان بااحساس -و البته در نگاه من، معصومانه و مظلومانه- ادا می‌کرد و جملاتش را معمولاً با همان کلمه شروع می‌کرد که در درونم، یک چیزی را غلغلک می‌داد. نمی‌دانم چرا ولی از شنیدنش لذت می‌بردم. احساس می‌کردم از بسیاری از هم‌وطنانم به من نزدیک‌تر است. آن کلمه هم این بود: Brother.

وقتی می‌خواست به ما توضیح دهد که محصول‌مان گران است و از ما درخواست تخفیف‌های نجومی کند، و قبل از شروع استدلالش، کلمۀ Brother (برادر یا همان اخوی یا همان بِرار مازندرانی‌های عزیز) را می‌گفت و بقیۀ حرف‌هایش را می‌زد. اصلاً انگار دیوارهای دفاعی‌ام فرو می‌ریخت. اگر اهل فوتبال هستید، شاید بد نباشد تصور بفرمایید که یک بازیکن پشت توپ ایستاده است و می‌خواهد ضربۀ ایستگاهی بزند و یک نفر (من) روبه‌روی او، برای دفاع، ایستاده است. بعد از شنیدن این کلمه، انگار دیوار دفاعی را خراب می‌کردم و به حریف (در اینجا مشتری) اجازه می‌دادم هرکاری می‌خواهد بکند.

به هرجهت، دوست داشتم از آنجایی که خارجی هستند و احتمالاً چندروزی را مهمان شهر ما هستند، با پایین‌ترین قیمت (ترجیحاً به همان قیمت خرید) و با کمترین سود، این محصولات را به او بفروشم تا احساس نکند به زور، توی پاچه‌شان کرده‌ایم و دوست داشتم لبخندِ رضایت را هنگام خروج از مغازه، بر روی لبانش ببینم.

به اوستا کارم گفتم و او رضایت نداد. البته چون از کیسۀ خلیفه بود، احتمالاً دوست داشتم بیشترین تخفیف را به آنها بدهم. البته تخفیف زیادی داد ولی آن چیزی که مشتری درخواست داده بود، به مراتب پایین‌تر از قیمت پیشنهادی ما بود. این شد که بالأخره کمی ما پایین آمدیم و او هم به رغم میل باطنی‌اش، کمی بالا آمد تا به توافق برسیم.

باری، آنها از ما خریدشان را کردند ولی حسرت دیدن لبخندِ رضایت بر لب‌شان، بدجوری سَرِ دلم ماند. امیدوارم آنها اگر من را در جایی دیدند و من را به جا آوردند، با گرمی با من برخورد کنند و بدانند که من تلاشم را برای راضی کردنِ آنها انجام دادم. هرچند که به صورت معمول، برای راضی کردن بقیه کاری انجام نمی‌دهم.

سینا شهبازی ۱
زینب رمضانی
مغازه داری مگه برادر ؟ 

عجبا :)

مغازه که برای خودم نبود. اگه داشتم وضعم بهتر از این حرف‌ها بود.

مغازۀ اوستا کارم بود. دیگه ازش بیرون اومدم و دارم می‌رم به سمت دانشگاه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)