دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

در آرزوی تغییر پارادایم

پیش‌نوشت:

پارادایم برای من یک کلمۀ باکلاس و به اصطلاح لاکچری (Luxury) است. نمی‌دانم استفاده از مفهوم پارادایم برای آنچه که می‌خواهم بنویسم، درست است یا غلط، اما مدتی است که چنین تیتری را برای این موضوع انتخاب کرده بودم. تغییر آن در "نظرم" چندان جالب نیامد و من هم علاقه‌ای نداشتم تا "نظرم" را ناامید کنم.

اصل نوشته:

یکی از اساتید دانشگاه‌مان که اتفاقاً هیأت علمی دانشکده‌مان هم هست و اتفاقاً ترم پیش با او کلاس داشتیم و اکثریت بچه‌ها از او راضی بودیم (نه به خاطر نمره دادن که انصافاً نمرۀ خوبی داد، به خاطر سبک درس دادن و اینکه صرفاً وقت کلاس را با مطالب صرف دانشگاهی به بطالت نمی‌گذراند) و از قضا ارتباط خوبی بین من و ایشان برقرار است و خوشبختانه به بنده نیمچه اعتمادی دارند، چندی پیش با من تماس گرفتند و از من راهنمایی خواستند. شاخ در آورده بودم. راستش را بخواهید، اصلاً فکر نمی‌کردم به خاطر چنین موضوعی با من تماس بگیرند.

موضوع از چه قرار بود؟ گویا دختر خانمی که در رشتۀ علوم انسانی (هم‌رشتۀ بنده) تحصیل می‌کرده، امسال کنکور کارشناسی داده و نتیجه‌اش آمده و از استاد نازنین بنده، درخواست کمک برای انتخاب رشته (+ و +) کرده. ایشان از من پرسیدند با فلان رتبه (که عددش را خاطرم نیست) در رشتۀ حقوق دانشگاه‌های تهران -اعم از سراسری، آزاد و...- قبول می‌شود؟

همان لحظه به فکر فرو رفتم. داشتم فکر می‌کردم واقعاً این دختر خانم می‌خواهد رشتۀ حقوق را برای ادامه تحصیل انتخاب کند، یا مجبور شده است به خاطر حرف مشاور (که ظاهراً در اینجا، استاد بنده بود) یا پدر و مادر، تن به این تقدیر دهد؟ هرچه فکر کردم، به نتیجه نرسیدم ولی خدا خدا می‌کردم که این تصمیم را خودش گرفته باشد تا بعداً کسی را -جز خودش- سرزنش نکند.

ناخودآگاه بعد از آن تماس تلفنی، روزهای خوبی در نظرم آمد. روزهایی که به این درک و شعور برسیم که اجازه دهیم فقط به فرزندان‌مان پیشنهاد دهیم و نخواهیم آنها را نصیحت کنیم. روزهای خوبی که فهم و شعور آنها را -دستِ‌کم به اندازۀ درک و شعور خودمان- به رسمیت بشناسیم و به آنها اجازه و لذت انتخاب دهیم. روزهای خوبی که هرکسی در هررشته‌ای که علاقه دارد، تحصیل نکند، نه در رشته‌ای که خانواده و در مقیاس بزرگتر، جامعه به آن علاقه دارد.

و البته کاش روزی بشود که دانشجوی مملکت این جسارت را پیدا کند که در کمال احترام به اطرافیانش، بفهماند که نظر آنها کاملاً محترم است ولی او دوست دارد مسیر زندگی‌اش را خودش انتخاب کند. دوست ندارد بازیچۀ دست این و آن شود و دوست ندارد رشته‌ای را انتخاب کند که از نظر بقیه "بهتر" است (خدا می‌داند از چه لحاظ! درآمد؟ جایگاه اجتماعی؟ پیشرفت؟ یا ...؟). کاش تا زنده هستم، شاهد تغییر چنین پارادایمی باشم.

اردتمندِ شما،
سینا شهبازی.

سینا شهبازی ۰
زینب رمضانی
من تا قبل از کنکور تقریبا میدونستم چی میخام و خداروشکر قبول هم شدم 

ب نظرذمن پرسیدن از دوستان درباره اینکه مارو توی چه کاری توانکند تر میبینن و رجوع به صدای قلب خیلی کار مفیدیه 


بزودی درباره انتخاب رشته‌م یه پست روی وبلاگم میذارم

منم تا قبل از کنکور تقریباً می‌دونستم چی می‌خوام اما چه فایده که قبول نشدم و حتی اگه قبول هم می‌شدم، نمی‌دونستم می‌تونستم راضی‌تر از این وضعیت امروزم باشم یا نه؟

ولی خدا رو شاکرم. مطمئنم بسیاری از اتفاق‌های خوبی که الآن توو زندگیم افتاده، اگه توی همین رشته و همین دانشگاه قبول نمی‌شدم، احتمالاً اتفاق نمی‌افتاد.
"رجوع به صدای قلب". چقدر خوب گفتی زینب. باهات خیلی موافقم.
بی‌صبرانه منتظر نوشته‌های جدیدت هستم.

کبرا حسینی
سلام سینا
به نظرم یک سری مهارت‌ها تا زمان کنکور آموزش داده نمیشه و تصمیم‌گیری رو برای شرکت‌کننده سخت می‌کنه. موقع انتخاب رشته باید خیلی خوش‌شانس باشه که هم استعدادهاش رو خوب بشناسه و هم تصور نسبتاً درستی از آینده‌ی تحصیلی و شغلی داشته باشه.
شاید گوش کردن به والدین یا مشاورانی که این مهارت‌ها رو بلدن، کمک بزرگی برای تازه‌کارها باشه.

سلام کبرا جان.

فکر می‌کنم این هم از مشکل سیستم آموزشی ماست. قاعدتاً من چون توی این زمینه هیچ تجربه‌ای ندارم، معتقدم نباید حرفی بزنم. ولی به نظرت، یه جوون 18ساله، اونقدر به قدرت درک و تحلیل نرسیده که بتونه برای مسیر آیندۀ خودش تصمیم بگیره؟ فکر می‌کنم توی جامعۀ ما و خیلی از جوامع دیگه، احتمالاً جواب مثبت باشه ولی همه جا اینطور نیست. نمی‌خوام خودمون رو با اِمریکا و امثالهم مقایسه کنم ولی فکر می‌کنم یه نوجوان امروزی، خیلی می‌فهمه. خیلی بیشتر از سنش. هرچند که هنوز از کمک خانواده و مشاورین بی‌نیاز نیست ولی فکر نمی‌کنم نیازی هم به امر و نهی مطلق اونا داشته باشه.
خدا را شکر خانوادۀ من به من این اجازه رو دادن و مثل خیلی‌ها من رو وادار به انتخاب رشته نکردند ولی احساس می‌کنم فضای جامعۀ ما، هنوز اون فضای مطلوب نیست. مشاورین هم عمدتاً شناختی از وضعیت آیندۀ کشور ندارند و صرفاً از هر رشته، 3تا رشتۀ خوبش رو به بقیه توصیه می‌کنند. شاید اگه از خیلی‌هاشون بپرسی چرا حقوق؟ چرا مثلاً تربیت بدنی نه؟ شاید همون حرف ساده‌انگارانۀ مردم رو بزنن.
به نظر من، اگر طرز درست فکر کردن رو به کوچیکترها یاد بدیم، می‌تونیم با خیال راحت به اونا اجازه بدیم مسیر آینده‌شون رو خودشون انتخاب کنن و درست و غلطش رو هم خودشون بپذیرن. البته بهشون یادآور بشیم هرجا کمک خواستن،‌ می‌تونن روی کمک ما حساب کنن.
اینایی که گفتم، فکر می‌کنم تا امروز باهاشون خیلی موافقم. نمی‌دونم چندماه یا چندسال دیگه چه نظری دارم ولی فکر می‌کنم امروز، اینجور سیستمی رو خیلی بیشتر از سیستم موجود می‌پسندم.
ممنون که برام کامنت گذاشتی کبرا. صحبت‌های تو، بهونۀ خوبی شد برای مابقی حرف‌های خودم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)