دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

لذتِ درکِ تفاوت‌ها

نمی‌دانم شما هم مثل من، گه‌گاهی کلمات عجیبی که به نظرتان شبیه به هم هستند و در ذهن‌تان، تفاوت خاصی بین آنها قائل نیستید را در گوگل سرچ می‌کنید یا نه.

بسته به سطح سواد شما، ممکن است بار علمی کلماتی که انتخاب می‌کنید، متفاوت باشد.

مثلاً آخرین دفعه‌‌ای که من می‌خواستم تفاوت کلمه‌ای را در گوگل سرچ کنم، نوشتم: تفاوت گیلاس و آلبالو!

خوشحال بودم که آدم‌های دیگری هم بوده‌اند که مثل من، چنین چیزی برای‌شان سؤال بوده و خوشحال‌تر شدم وقتی که دیدم جوابی پیدا شد که به من در فهمِ این تفاوت‌ها، کمک کرد. مثلاً فهمیدم که گیلاس، قرمزرنگ است و شیرین ولی آلبالو، ترش است و آلبالویی‌رنگ.

از این تفاوت و کشف مهمّ که بگذریم، نوبت رسید تا فهم بهتری نسبت به واژه‌های "روان‌پزشک"، "روان‌شناس" و "روان‌کاو" پیدا کنم. البته این تفاوت را از مجلۀ موفقیت، دو هفته‌نامۀ 353 (نیمۀ دوم تیر) یاد گرفتم.

فهمیدم که روان‌پزشک به کسی گفته می‌شود که عملاً یک پزشک است و معمولاً با موارد حاد بیماری‌های روانی، سر و کار دارد. آنها، شیوۀ کاری شبیه به پزشکان دارند و از دارو برای درمان اختلالات استفاده می‌کنند.

فهمیدم که روان‌شناس به کسی گفته می‌شود که دانش دانشگاه دارد و بیشتر به مسائل سطحی‌تر روان می‌پردازد به این معنا که مسائل سطحی، به معنای کم‌اهمیت‌بودن کار روان‌شناس نیست بلکه به این معناست که روان‌شناس، با ضمیر آگاه یا همان قسمت هوشیار فرد، سر و کار دارد.

و فهمیدم روان‌کاو به کسی می‌گویند که بیشتر با سطح ناخودآگاه روان سر و کار دارد و با هوشیاری فرد، کاری ندارد. یعنی آنها با سطحی از روان سر و کار دارند که حتی خود ما نیز از آنها آگاه نیستیم.

الآن بهتر متوجه می‌شوم چرا به فروید و یونگ و آدلر، روان‌کار می‌گویند. الآن بهتر می‌توانم مفهوم واژۀ "روان‌کاو" را درک کنم.
و احتمالاً اگر کسی روان‌کاو بود، سعی می‌کنم از او دوری کنم تا با قسمت ناخودآگاه من شوخی نکند!

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

جمعه‌ها با شاهین

پیش‌نوشت:

یکهویی تصمیم گرفتم. تصمیم سختی است و از آن سخت‌تر، متعهّد ماندن به نوشتن ولی می‌دانم که برایم مفید است.
تصمیم گرفته‌ام که جمعه‌ها، یکی از همان سؤال‌های چالش برانگیزی که شاهین انتخاب می‌کند را در گوشۀ ذهنم بنویسم و آنها را روی برگه‌ای منتقل کنم. اگر بخواهم اعتراف کنم، مدتی است که از روی برگه نوشتن، آن هم در مورد خودم، طفره رفته‌ام. شاید الآن، زمان مناسبی برای مچ‌گیریِ این آدم فراری باشد.

برای خودم و آرامش این دل طوفانی‌ام، می‌نویسم تا شاید شما هم اگر علاقه‌مند شدید، برای خودتان (و شاید بعداً برای من) بنویسید.

اصل مطلب:

شاهین کلانتری عزیز در تمرین‌های کوچکی برای نوشتن و فکر کردن، تمرین‌های مختلفی را برای تمرین (نوشتن و) فکر کردن نوشته است. من هم از این فرصت استفاده کردم تا به یک تمرین پاسخ دهم.

تمرین شمارۀ 2:

فقط 3 خطّ دربارۀ کارهایی که دوست دارید یکبار آنها را امتحان کنید، بنویسید.

جواب من:

1
همانطور که قبلاً هم گفته بودم، دوست دارم دست‌ِ‌کم یکبار بتوانم بانجی‌جامپینگ و همچنین پاراگلایدر را تجربه کنم.

2
دوست دارم یکبار بتوانم با محمدرضا شعبانعلی، تک و تنها و به دور از هر دغدغه‌ای، بنشینم و به او گوش دهم و لبخند زیبایش را در دلم تحسین کنم.

3
دوست دارم یکبار بتوانم امام حسین -علیه السّلام- و واقعۀ کربلا را در خواب ببینم تا بهتر بفهمم چرا وقتی نام "حسین" می‌آید، عده‌ای اشک‌شان به سرعت جاری می‌شود.

پی‌نوشت یک:

نتیجۀ جالب این فکر کردن، به چالش کشیدنِ خودم بود. تا به حال اصلاً به چنین سؤال و چنین دغدغه‌ای فکر نکرده بودم و وقتی مورد 2 را روی کاغذ می‌نوشتم، اشکم در آمد. فکر نمی‌کردم اینقدر مشتاق باشم تا یکبار چنین چیزی را تجربه کنم. هرچند می‌دانم جنس مورد دومی، بیشتر از نوع رؤیا است. دربارۀ مورد سومی هم فعلاً نظر خاصی ندارم.

پی‌نوشت دو:

این میکرواکشن را همین امروز شروع کردم. اگر کسی دوست دارد من را در این سفر جالب و هیجان‌‌انگیز همراهی کند، خوشحال می‌شوم در زیر همین پست، کامنت بگذارد و برایم بگوید تا باهم این سفر را آغاز کنیم. قول می‌دهم هم‌سفر خوبی برای‌تان باشم.
اگر هم حوصلۀ چنین کاری را ندارید، عجالتاً منتظر گزارش‌های من در هفته‌های بعد باشید.

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

مزایا و معایب اَدا درآوردن

کتاب‌های مختلفی را احتمالاً خوانده‌اید یا از بزرگانی شنیده‌اید که در مورد وانمود کردنِ به چیزی حرف می‌زنند. برای خودِ من، کتاب 4اثر فلورانس اسکاول‌شین بسیار الهام‌بخش بوده و بعد از حرف‌های او بود که من قانع شدم بعضی از کارهایی را که ذاتاً به آن علاقه‌ای ندارم، انجام دهم تا به هدفم برسم. به راستی که آن کتاب، کیفیت طرز تفکر و کیفیت زندگی من را تغییر داد.

من البتّه قصد ندارم همان توضیحات او و کسانی که در این حوزه اظهار فضل کرده‌اند را، اینجا بنویسم و خودم را به آنها بچسبانم. فقط می‌خواهم چند مثالی را که برای خودم اتفاق افتاده، برای‌تان بازگو کنم:

1
بچّه که بودم (الان هم هستم. منظورم چند سال قبل است)، به طرق مختلفی مدل‌هایی را می‌دیدم که قدم زنان به جلوی سِن می‌آمدند و خودی نشان می‌دادند و برمی‌گشتند.
به خودم می‌گفتم: چقدر خوب راه می‌روند. نگاه‌ِشون کن. کاش من هم می‌توانستم مثل آنان، اِنقدر شیک راه بروم و خودی نشان دهم! این شد که تصمیم گرفتم مدتی ادای آنها را در بیاورم و مثل آنها راه بروم. نمی‌دانم چرا کسی متوجه نمی‌شد ولی خودم می‌دانستم دارم چه‌کار می‌کنم.
بعد از مدتی به صورت ناخودآگاه و به قول استاد آموخته به صورت Unconsciously‌، به شکل و شمایلی که آنها راه می‌رفتند، راه می‌رفتم.

چند سالی گذشت و هیچکس چیزی نگفت. تا این که یکبار عروس‌مان برگشت و به من گفت: چرا مثل مدل‌ها راه می‌روی؟ (بگذریم از جوابی که به او دادم. فقط خواستم بگویم به‌هرحال بقیه، متوجه می‌شوند. شما کار خودتان را بکنید.)
2

اولین فایل صوتی آموزشی که گوش دادم، از علیرضا آزمندیان عزیز بود که در حوزۀ تکنولوژی فکر کار می‌کرد.
شاید اگر دوباره هم به همان دوران برگردم، جزو معدود کارهایی باشد که انجامش می‌دهم.
در دنیای مجازی، یکی را دیدم که هم‌سنّ و سالِ آن دوران من (حدوداً 15سالگی) بود که احساس کردم بیشتر از سنش می‌فهمد. عین همین جمله را بهش گفتم. از او پرسیدم کار خاصّی کردی؟ او گفت: فایل‌های صوتی تکنولوژی فکر علیرضا آزمندیان را گوش دادم.

حرص و ولع من را برای گوش دادن به آن فایل‌ها احتمالاً می‌توانید حدس بزنید. آن فایل‌ها را پیدا کردم و در یک تابستان که وقتم آزاد بود، آنها را گوش دادم.
کاری ندارم که ایشان چه به ما می‌گفت که اگر کسی برایش مهم باشد، خودش پیگیری آن می‌شود و نیازی به گفتن من نیست. هرچه بود، برای جوانی در آن سن و سال بسیار مفید بود.
او به من اعتماد به نفس داد و می‌گفت شما از وقتی که به این فایل‌ها گوش دادید، تازه متولد شده‌اید. به ما یاد داد که چگونه قدرت ذهنِ خود را مهار کنیم و آن را کنترل کنیم و به ما نویدِ این را می‌داد که از بقیه متفاوت می‌شویم و می‌گفت مطمئنّ باشید بقیه آن را احساس می‌کنند، حتی اگر بر زبان نیاورند.

آن دوران گذشت. یک نفر پیدا شد و به من همان جمله را گفت: تو بیشتر از اطرافیانت می‌فهمی و خیلی فهمیده هستی. (قصد تعریف از خود را ندارم که اگر پست‌های قبلی را خوانده باشید، متوجه خودتخریبی‌های بنده شده‌اید. اصل حرف را دریابید.)

3
امتحان آیین‌نامۀ موتورسیکلت داشتم. از ساعت 6 صبح باید می‌رفتیم نوبت می‌گرفتیم تا بتوانیم آزمون بدهیم. اکثر کسانی که آنجا آمده بودند، ترسیده بودند که نکند قبول نشویم و دوباره مجبور شویم هفتۀ بعد همین ساعت و همین روز بیاییم اینجا؟
من اما توپم پُر بود. خوب خوانده بودم و حتی خودم را برای آزمون عملی موتور آماده کرده بودم. از آنجایی هم که یکی از آموزه‌های این کتاب این بود که: "قبل از این که به هدف‌تان برسید، تصوّر بفرمایید که به هدف‌تان رسیده‌اید. آن موقع چه می‌کنید؟"، من هم خودم را تصوّر کردم که این آزمون سخت را در یک مرحله، هم آیین‌نامه هم عملی، قبول شده‌ام و فقط باید منتظر آمدن گواهینامه باشم.

شاید برای‌تان جالب باشد من چه‌کار کردم. خودم را به یک معجونِ بابارحیم در ستّارخان (تهران) مهمان کردم و از خوردنش لذّت بردم. باورم شده بود که حتماً قبول می‌شوم.

صبح امتحان هرکسی من را می‌دید، می‌گفت: این(!) قبوله. یکی هم که موجِ انرژی منفی بود و می‌گفت عمراً اگر قبول شوید و به بچّه‌ها انرژی منفی می‌داد، اعتراف کرد که من قبول می‌شوم.

نتیجه هم مشخص بود. جزو معدود کسانی بودم که برای اولین بار هر دو آزمون را، همزمان در یک مرحله، قبول می‌شوند. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم :-)

4
بر اساس همان آموزه‌ای که در مورد 3 خدمت‌تان عرض کردم، کمی دست و دلباز شده‌ام (که واقعاً برای من کار سختی می‌نمود). اگر کسی را ببینم که پول می‌خواهد، اگر پول نقد همراهم باشد، بدون نگرانی از اینکه چقدر می‌بخشم و بدونِ دو دوتا چهارتا کردن، می‌بخشم و اصلاً نگران از دست رفتن پول‌هایم نیستم.
اگر به رستورانی بروم و امکان این برایم فراهم شود که به پیشخدمت پولی بدهم، این کار را انجام می‌دهم (هرچند که هنوز فرصتی برایم پیش نیامده است). دقیقاً همان کاری که پولدارها انجام می‌دهند.

نتیجه را تا چندسال دیگر می‌گیرم. الآن کمی زود است و فکر می‌کنم هنوز که هنوز است، جنبۀ پولدار شدن ندارم.
امیدوارم همچنان تا آن زمان، دستِ‌کم چند نفری از خوانندگان فعلی باقی بمانند تا بتوانم به آنها بگویم: به این هدفم نیز رسیدم.

5
دیگر حوصلۀ نوشتن ندارم و صحبت‌هایم طولانی شد. دوست دارم مورد 5 را شما برایم از تجارب‌تان بگویید. مطمئناً شما هم تجربه‌ای مشابهِ من دارید. بسم‌الله...

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

بحوث فوتبالی؛ آری یا خیر؟

پیش‌نوشت:
باور بفرمایید "بحوث" فحش نیست. احساس کردم واژۀ "بحث‌ها" به دلم نمی‌نشیند و نیز احساس کردم که "بحوث" راحت‌تر روی زبانم می‌آید. امیدوارم در خوانندگان وبلاگ کسی ویراستار نباشد و اگر هم خوشبختانه چنین است، دست‌کم من را درک کند و به این کلمۀ من‌درآوردی‌ام گیر ندهد.

اصل بحث:

اگر بخواهم خودم را طرفدار تیم خاصی معرفی کنم، از تیم‌های داخلی که چیزی نگویم بهتر است. فقط از یک مربی خوشم می‌آمده و می‌آید: امیر قلعه‌نوعی. هرچند که می‌دانم یک عده از او خوش‌شان نمی‌آید که موضوع بحث من نیست و اصلاً به من (و شاید به شما هم) دخلی ندارد.

البته اگر بخواهم همین الآن از تیمی دفاع کنم، فکر می‌کنم شما هم با من موافق باشید که پرسپولیس بهترین گزینه است. الحقّ و الانصاف که کار برانکو حرف ندارد. کی‌روش هم که معرکه است و مثل خیلی از ماها فقط حرف نمی‌زند. به قول بزرگی، عمل می‌کند و با نتایجش، خود به خود دهان منتقدان را به هم می‌بافد.

اگر بخواهم راجع به تیم‌های خارجی بگویم، عاشق آلمان و سبک بازی‌اش بوده‌ام. شاید به این خاطر که "عقل" را به "قلب" ترجیح می‌دهد و بازیِ عقلانی ارائه می‌دهد.

هنوز تصاویر آن روزی که داشتم بازی آلمان-برزیل را می‌دیدم به خاطر دارم (و احتمالاً شما هم بهتر از من خاطرتان هست). از نتیجه که بگذریم، در چند دقیقۀ اول، برزیل فروپاشید. دوستی داشتم که عاشق برزیل بود. منم آن موقع سرم داغ‌تر از الآن بود و اهل کَل‌کَل و بحث‌های خاله‌زنکی بودم. این بود که در چند دقیقۀ اول، پشت‌بندِ هم به او پیامک می‌دادم و به زعم خودم، حالش را می‌گرفتم. بگذریم.

بارسلونا هم که دیگر نیاز به طرفداری مثل من ندارد و همیشه از بازی‌هاش لذت می‌برده و می‌برم. زمان گواردیولا واقعاً از بازی‌هایش لذت می‌بردم هرچند الآن هم بازی‌های قابل تحملی ارائه می‌دهد. وانگهی حوصلۀ دیدن بازی کامل را ندارم و شاید در عمر ننگینم تنها 3 بار، 90 دقیقۀ فوتبال را کامل دیده باشم که دو بارش به خاطر رووکم‌کنیِ دوستان بوده، نه به خاطر علاقۀ ذاتی خودم. شاید به این دلیل از رئال خوشم نمی‌آمده که فکر می‌کنم هرچه دارد به خاطر پولش هست. با اینکه هر دو بازیکنان بزرگ و سرشناسی دارند ولی اگر واقع‌بین باشیم، شاید بد نباشد که اعتراف کنیم ارزش (مادی) بازیکنان رئال به مراتب بیشتر است. وانگهی عاشق کریستیانو رونالدو هم هستم. برخلاف خیلی‌های دیگر که فکر می‌کنند چون عاشق مسی یا رونالدو هستند، باید از دیگری لزوماً متنفر باشند و نباید تعریف کنند. خوشحالم که من از این قاعده مستثنی هستم.

با همۀ این تفاسیر، چند وقتی است که دیگر فوتبال نگاه نمی‌کنم. اوایل برخی بازی‌ها را می‌دیدم. کم‌کم به ورزش3 روی آوردم و خلاصه‌ها را می‌دیدم. همان کاری که دنیای تکنولوژی خوب به ما یاد داده است. و الآنی که دقت می‌کنم، می‌بینم هیچی به هیچی. یعنی دیگر نه بازی‌ها را می‌بینم، نه برایم مهم است چه کسی قهرمان چمپینزلیگ می‌شود و نه حوصلۀ کل‌کل‌های مسخرۀ دوران جوانی‌ام را دارم. اتفاقاً حالم هم خیلی خوب است و از این وضعیت راضی‌ام. فکر نمی‌کنم چیزی از "رضایت" برایم مهم‌تر باشد. پس همچنان به همین روال ادامه می‌دهم.

پی‌نوشت:
عکس این نوشته را ،مانند خیلی از نوشته‌های دیگر، از فضای اینترنت پیدا کردم.
دلیل انتخابم هم این بود که این تصویر برایم بسیار آشنا بود. چون من خودم در PES یا رئال مادرید را به عنوان تیم خودم انتخاب می‌کردم (به خاطر اینکه بی‌دلیل این تیم را قوی کرده بودند) یا بارسلونا. دوتا رفیق هم دارم که طرفدار منچستر هستند و برخلاف من، بسیار روی تیم‌شان متعصّب هستند. به خصوص که یکی‌شان عاشق رونی است. خیلی دارم خودم را کنترل می‌کنم که درگیر این استریوتایپ نشوم و نگویم که "منچستری‌ها" متعصب هستند.
یاد دوران جوانی به خیر. هرچند که الآن هم گه‌گاهی بدم نمی‌آید اگر فرصتی دست دهد، یک دست بازی کنم. البته امیدوارم طرف مقابلم آنقدر ضعیف باشد که بی‌بروبگرد ببازد. تحمل باخت را (اصلاً) ندارم.

سینا شهبازی ۲ نظر ۰

خوش‌مان نیامد. زوری نیست که!

از خودم اگر بپرسید، آدم دُگم‌‌ای نبوده و نیستم. این را گفتم که بدانید صرفاً این نوشته‌ -همچون سایر نوشته‌هایم- حاصل نگاه محدود بنده است و شاید حتی اگر بعداً از من بپرسید، همین حرف‌ها را نیز تأیید نکنم. اما یک چیز را خوب می‌دانم و آن هم اینکه به حرف‌های امروزم ایمان دارم.

اگر بخواهم دستِ‌کم با خودم صادق باشم، کتاب "بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" را دوست نداشتم. برای من بیش از حد شاعرانه بود. البته بنا ندارم به قلم روان و کم‌نظیر نادر ابراهیمی عزیز اشکالی وارد کنم (که اصلاً کار من نیست) ولی خب دل است دیگر. خوشش نیامد. زورکی نیست که.

نادر ابراهیمی را به واسطۀ یکی از معلم‌های دوران دبیرستانم شناختم. عاشق نوشته‌های او بود و همیشه با علاقۀ خاصی برای ما صحبت می‌کرد. برای مایی که احتمالاً در آن زمان چندان درک نمی‌کردیم یا بهتر است بگویم چندان درک نمی‌کردم.

من هم به خاطر عشقِ به معلم‌ام، رفتم و چند جلد از کتاب "بر جادّه‌های آبی سرخ‌" را خریدم. نصف جلد اولش را هم نخواندم و اصلاً یادم نیست موضوعش چه بود؟ تنها چیزی که یادم هست (آن هم اگر اشتباه نکنم)، سیلی‌ محکمی بود که ابراهیم حاتمی‌کیا به نادر ابراهیمی در یک شب بارانی هدیه داد. حتی یادم نیست چرا؟! شاید برای نوجوانی در آن سنّ و سال، فقط همین نکته جذاب بود که به یادم مانده است.

اگر بخواهم از آشنایی خودم با نادر ابراهیمی بگویم، کتاب "یک عاشقانه‌ی آرام"‌ او من را مجذوب قلم خودش کرد. جزو بهترین کتاب‌هایی است که تا به حال خوانده و "زندگی" کرده‌ام. هر وقت که از سیب زمینی و گلپر می‌گفت، دهان من آب می‌افتاد. خیلی خوب تصویرسازی می‌کرد. یادم هست که به زمان حال خیلی اهمیت می‌داد. دوست نداشت از کسی خاطره‌ای داشته باشد و آنقدر بدبخت شده باشد که بخواهد صرفاً با خاطره‌هایش زندگی کند (برداشت شخصی من).

هم‌اکنون که دارم این پست را می‌نویسم، دارم چند جمله‌ای از این کتاب را مرور می‌کنم که شاید بد نباشد کمی بلندتر این جملات را مرور کنم تا شما هم آنها را بشنوید:

1

مرگ مسأله‌یی نیست
اگر به درستی زندگی کرده باشی.

2

عاشق‌شدن مسأله‌یی نیست. عاشق‌ماندن مسأله‌ی ماست.

3

صبحِ زود برخاستن، طعمِ تمام روز را عوض می‌کند.
صبحِ زود، عطر غریبی دارد.
4 (جمله‌ای که در جای‌جایِ کتاب تکرار می‌کند)
هیچ‌چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند.
5

حافظه، برای عتیقه‌کردنِ عشق نیست. برای زنده نگه‌داشتنِ عشق است.

بگذریم. بد جایی حاشیه رفتم. فکر می‌کنم همین کتاب فوق‌العادۀ او بود که من را شیفتۀ خود کرد و احتمالاً توقع من را بیش از حد از خودش بالا برد.

داشتم راجع‌به بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم، حرف می‌زدم. نثرش همچنان روان بود. داستان روانی هم داشت. اما به دل من ننشست. از کلماتش خوشم نیامد و کمی برایم سنگین بود. شاید اگر چندسال بعد دوباره بخوانم، نظرم عوض شود. شاید هم کسی بخواند و به من بگوید که: متأسّفم که این کتاب را درک نکردی. به او حقّ می‌دهم ولی خب من هم حقّ اظهارنظر دارم و نظرم نسبت به این کتاب، چندان مثبت نیست و نتوانست رضایتم را جلب کند.

پی‌نوشت یک: خیلی از دوستانم این کتاب را خوانده‌اند و این کتاب را توصیه کرده‌اند. اصلاً برای همین بود که راضی شدم این کتاب را بخرم. ولی به نظرم ارزشش را نداشت. یا بهتر است بگویم در مقابل یک عاشقانۀ آرام، ارزشش را نداشت.

یاد حرف سارا درهمی افتادم که در مورد دوستش گفت: هروقت من و دوستم کتابی را به هم معرفی می‌کنیم، رسماً همدیگر را ناامید می‌کنیم!

پی‌نوشت دو: اگر هم به سرتان زد و حوصله داشتید جملات بهتری از آنچه من نقل کردم، از کتاب یک عاشقانۀ آرام بخوانید، بد نیست به این لینک سری بزنید.

سینا شهبازی ۳ نظر ۱

تفکری در این کتاب اعجاب‌آور

در اینکه قرآن معجزه هست احتمالاً شکّی نداریم. شاید هم اگر شکی هست، به خاطر کم‌اطلاعی‌مان باشد.

چند روزی می‌شود که روزانه دو صفحه قرآن خواندن را به عادات خودم تبدیل کرده‌ام. البته هنوز نمی‌شود اسم عادت را رویش گذاشت ولی خب همین که توانسته‌ام به این وعده‌ام عمل کنم، از خودم راضی‌ام.
در سلسله مباحث خود شناسی و خدا شناسی، تصمیم گرفته‌ام گه‌گاهی به صورت پراکنده از آیاتی از قرآن که به دلم نشسته است و احساس می‌کنم حرفی برای گفتن دارم، حرفی بزنم.
سورۀ بقره انصافاً طولانی بود. تا صفحۀ 49 قرآنی که داشتم مطالعه می‌کردم مربوط به سورۀ بقره بود و احتمالاً می‌دانید که دو آیۀ آخر این سوره -آیۀ 285 و 286- دعای زیبای آمن ‌الرّسول را در خود جای داده است.
قسمتی از این آیه می‌فرماید:
رَبَّنا و لا تُحَمِّلنا ما لا طاقةَ لَنا بِه
پروردگارا. آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرّر مدار.
 [ترجمۀ آیت‌الله مکارم شیرازی]
کمی فکر کردم. هنوز هم دارم فکر می‌کنم.
به این جمع‌بندی رسیدم که خودمانی این حرف شاید برای من این باشد:
ای بندۀ گناهکارِ من. از من توقع نداشته باش که هرچیزی را که می‌خواهی، فوراً و دو دستی به تو تقدیم کنم.
تو احتمالاً نمی‌دانی که بعضی از چیزهایی که از من می‌خواهی، "جنبه" می‌خواهد و اگر جنبه‌اش را نداشته باشی و من آن را به تو ببخشم، گند می‌زنی (البته می‌دانم که خدا اینقدر بی‌ادب نیست! لطفاً ژست‌های عاقل‌اندرسفیه برایم نگیرید).
اجازه بدهید یک خودافشایی ریز همینجا بکنم.
خاطرم هست که زمانی وقتی نوجوان‌تر بودم، از خدا می‌خواستم خیلی خوشگل باشم. آنقدر خوشگل که دخترها وقتی از کنارم می‌گذرند، دست بر دهان بمانند و نظاره‌گر من باشند. آنقدر ساده‌لوح بودم که حتی چنین چیزهای مسخره‌ای را در ذهنم تصویرسازی می‌کردم.
زمان گذشت. آرزوها و خواسته‌هایم تغییر کردند. البته آرزوهای قدیمی‌ام چندان برآورده نشد. نه اینکه خوشگل نباشم. به خاطر اینکه دختری را دست به دهان ندیدم! ولی کمی با خودم فکر کردم، دیدم که شاید واقعاً من جنبه‌اش را نداشته باشم. شاید نمی‌توانستم از این خوشگلی، جانِ سالم به در ببرم و احتمالاً به طریقی خرابکاری می‌کردم. خوشحال شدم که خدا، آنچه که طاقت تحمل‌اش را نداشتم، بر من مقرر نکرد.
البته همچنان آرزوی پولدار شدن را در سر دارم و احتمالاً روزی به چنین خواستۀ معقولم برسم. البته می‌دانم آرزویم شاید کمی گنگ باشد ولی خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنم را در ذهنم تصویرسازی کرده‌ام. استخرش و پنجره‌های سنتی و قدیمی خانه‌ام را بیش از هر قسمت دیگری دوست دارم. فقط امیدوارم قبل از اینکه پولدار شوم، جنبۀ پولدار شدن در من ایجاد شده باشد و بتوانم به بقیه نیز کمکی بکنم.
پی‌نوشت: جدیداً قسمت خودافشایی‌هایم دارد پررنگ می‌شود. امیدوارم کم‌کم سرم را بر باد ندهم و روزی نرسد که دیگر نتوانم به‌خاطر این همه خودافشایی، سرم را بالا بگیرم.
سینا شهبازی ۱ نظر ۰

شاگردی کردن و تجارب جالب من

چند روزی بود که حالم از خودم به هم می‌خورد و احساس مفید بودن نمی‌کردم.

این شد که تصمیم گرفتم جایی را برای استارت کار انتخاب کنم و شاگردی کنم و دستِ کم در فضای کسب و کار باشم و ببینم چه خبر است. شاید کمی بیشتر و بهتر بتوانم قدر ساعات آزادم را بدانم و بتوانم بهتر از آنها استفاده کنم. انصافاً همین هم شد.

دوتا دوست خوب پیدا کرده‌ام.

ابولفضل 4سال از من کوچکتر است و متولد 1379 است. پسر بسیار شیرینی است. همیشۀ خدا در حال گوش دادن به آهنگ است و وقتی من را در حال مطالعه می‌بیند، تعجب می‌کند. کمی هم بیش از حد با موهایش وَر می‌رود و مدام خودش را جلوی آیینه وَرانداز می‌کند (ناخودآگاه یاد مطلبی افتادم که نوشته بود نسل آینده، نسل "من"ها هستند و کمی Narcissus تشریف دارند. بگذریم.).

سجاد هم 3سال از من کوچکتر است ولی سابقۀ کاری بیشتری در کارنامۀ خود دارد. البته کمی هم بیشتر از من اهل رفیق‌بازی است (البته اگر الآنِ او را با الآنِ من مقایسه کنید). ضمن اینکه گه‌گاهی هم سیگار می‌کشد که کمی برایم زننده است ولی خب خودش انتخاب کرده است و هیچ اجباری پشتش نبوده است. اگر بخواهم داخل پرانتز بگویم، کمی هم اهل لاف‌زدن است که اصلاً دوست ندارم. در اینجور مواقع فقط سرم را به نشانۀ تأیید تکان می‌دهم تا او هم در دنیای خودش باشد و سرخورده نشود. یک آدم خوبی هستم که نگو و نپرس!
یکی از نقاط مشترکی که ابولفضل و سجاد دارند، این است که از کتاب خواندن من و اینکه سرم در گوشی‌ام باشد، حال نمی‌کنند. نمی‌دانم چرا. اسمش را حسادت نمی‌توان گذاشت چرا که به راحتی آنها هم می‌توانند کتابی را ورق بزنند. حتی فقط برای کلاسش. برای همین نمی‌دانم دقیقاً چرا احساس‌شان به کتاب‌خواندنِ من اینگونه است.

چندروز پیش، سجاد (به زعم خودش و به خاطر تجربۀ کاری بیشترش) من را نصیحت می‌کرد که اینجا کتابخونه نیست (و احتمالاً داشتم شورِ کتاب خواندن را در می‌آوردم و خودم متوجه‌اش نبودم). اینجا باید حواست تمام و کمال به مشتری باشد. راست هم می‌گفت و حق داشت که بخواهد من را راهنمایی کند. واقعاً هم ازش ممنونم.

از آن تاریخ به بعد، دیگر کتاب نخواندم. به جایش گوشی موبایلم را برداشتم و وبلاگ دوستانم را می‌خواندم. به هرحال گفتم اگر کتاب نمی‌خوانم و اگر مشتری نیست و من بیکارم، بد نیست به گونه‌ای از وقتم استفاده کرده باشم.

امروز جمله‌ای گفت که خنده‌ام گرفت و نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. برگشت و بهم گفت: عکس کتابت را گرفتی و داری توی گوشی‌ات کتاب می‌خوانی و فکر کردی من نمی‌فهمم؟
بعد هم دوباره نصیحتم کرد و یک احمق! هم ضمیمه‌اش کرد تا مطمئن باشد که مفهوم حرفش را خوب فهمیده‌ام.

کمی برایم تلخ بود ولی بیشتر سعی کردم بخندم و آن را فراموش کنم. به خودم گفتم بگذار من را احمق فرض کنند. من کارم را انجام می‌دهم.

خاطرم هست در کتاب ثروتمندترین مرد بابل خوانده بودم که کسی که کارش را خوب انجام دهد، یقیناً به چشم خواهد آمد. من هم تلاشم را می‌کنم تا مفید باشم.

ضمن اینکه حرف‌های محمدرضا شعبانعلی، معلم دلسوزم را در مورد هنر شاگردی‌کردن فراموش نمی‌کنم و یادم بماند که حالا حالاها باید در Mode دریافت باشم تا بتوانم به خوبی شاگردی کنم و یاد بگیرم.

پیشنهاد دوستانۀ من این است که اگر اهل گوش دادن به آهنگ هستید یا وقت آزادی دارید که در مسیر رفت و برگشت برای‌تان امکان‌پذیر است، این فایل صوتی فوق‌العاده را -که خودم هم تازگی به آن گوش داده‌‌ام- از دست ندهید.

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

اهداء عضو؛ موافق یا مخالف؟

پیش‌نوشت یک:
چند روز پیش داشتم مطلبی رو می‌خوندم که هم برام جالب بود هم عجیب. عجیب هم از این نظر که از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم. بد نیست شما هم همین الآن یک نگاهی به آن بیندازید.
پیش‌نوشت دو:
توی یکی از پست‌های قبلی به برنامۀ کاوشگر رادیو جوان نیمچه اشاره‌ای کرده بودم. مجری مسلطی داشت (و احتمالاً هنوز هم دارد) و از صدایش بی‌نهایت لذت می‌بردم. سیاوش عقدایی رو عرض می‌کنم. بسیار مسلط بود. بی‌ربط هست ولی دوست داشتم صدام رو مثل اون بکنم. نه به این خاطر که بقیه بهم بگویند صدا قشنگ! به‌خاطر اینکه بتوانم بادی در غبغب بیندازم و قمپز در کنیم. بگذریم.

اصل حرف:
بعد از شنیدن یکی از برنامه‌های همین برنامۀ کاوشگر، مصمم شدم من هم به جمع این عزیزان بپیوندم تا اگر عمرم به دنیا نبود و می‌توانستم (یعنی عملاً امکانش فراهم بود) که به بقیه کمکی بکنم، دریغ نکرده باشم. به هرحال، جنازۀ من برای خانواده‌ام نان و آب نمی‌شود دیگر.
بعد از این که به سرم زد و این کار خوب را انجام دادم و احساس خوبی را تجربه کردم، به مادرم اطلاع دادم و عکس بالا را برای ایشان فرستادم.
توقع داشتم کمی قربان صدقه‌ام برود. همین هم شد. ولی توقع نداشتم بگویند برای من هم ثبت‌نام کند.
نمی‌دانم چرا لحظه‌ای که شنیدم، احساس خوبی به من دست نداد. ولی کمی فکر که کردم، دیدم چه کار خوبی. خوشحالم که خانواده‌ام نیز از این کار زیبا حمایت می‌کند.
به پدر بزرگوارم هم اطلاع دادم و ایشان هم همین کار را انجام داد.

احساس خوبی بود. اینکه من باعث شده بودم خانواده‌ام نیز اگر کاری از دست‌شان بر می‌آید، انجام دهند.

از آن تاریخ گذشت. پست محمدرضای عزیز را که خواندم، کمی احساس کردم که نمی‌فهمم چه می‌گوید.

محمدرضا نوشته بود:

"چرا باید به کسی که خودش کارت اهداء عضو را امضا نکرده، در صورتی که نیاز به عضو دارد، عضوی اهداء شود؟"

از سنگینی حرفش هنوز برایم چیزی کم نشده. و همچنان این سؤال در ذهنم هست. هرچند حرفی منطقی است ولی از شنیدنش خوشحال نشدم. نمی‌دانم چرا.

پی‌نوشت:
مطمئناً اکثر کسانی که به اینجا سر می‌زنند، این کار را زودتر از من انجام داده‌اند. برای دوستانی که فرصتی پیدا نکرده‌اند تا این کار را انجام دهند، پیشنهاد می‌کنم حتماً همین الآن ثبت‌نام کنید، اگر که دوست دارید شما هم جزو کمک‌کنندگانی باشید که اگر کاری از دست خودتان بر نمی‌آید، دست کم به 4نفر هم‌نوع خود کمکی کرده باشید.
+لینک ثبت‌نام برای کارت اهدای عضو

سینا شهبازی ۴ نظر ۰

شاهکار من در متمم

خودم هم نفهمیدم چی شد که اینجوری شد.
اولش از یه سؤال ساده شروع شد که از علی اختری پرسیدم: چجوری قسمت دربارۀ من رو توی پروفایل‌ات اضافه کردی [به صورت هایپرلینک و خیلی شیک و مجلسی]؟ منم دلم می‌خواد! (+)
اون هم مثل همیشه راهنماییم کرد و بهم راهش رو یاد داد.
امّا امان از وقتی که تو کاری رو بلد نباشی و بخوای انجام بدی.
اون کُدی که قرار بود کپی کنم رو گویا اشتباه کپی کردم. این شد که شرایط قمر در عقربی رو برای خودم درست کردم.
الآن اگر به پروفایل من در متمم سر بزنید، شاید هنوز بتوانید این فاجعۀ من رو ببینید. این شد که تصمیم گرفتم خیلی سمت برنامه‌نویسی نروم ضمن اینکه بیش از پیش به دوستان برنامه‌نویس احترام بگذارم. واقعاً کار سختی رو انجام می‌دهند.
خب برگردیم به دسته گلی که من به آب دادم. داشتم عرض می‌کردم چی شد که دقیقاً اینجوری شد.
اگر به پروفایل علی اختری در متمم توجه کنید، روال معمولی‌ای که متمم برای نمایش پروفایل هرکس در نظر گرفته رو متوجه می‌شید.
برای تأکید بیشتر، بد نیست به پروفایل نجمه عزیزی در متمم سری بزنید و متوجه بشید که روال عادی این صفحات به چه شکل است.
این دو نمونه، مشتی از خروارها پروفایلی است که در متمم وجود دارند (خیلی وقت بود می‌خواستم ترکیب مشتی از خروارها رو استفاده کنم که خدا را شکر اینجا رو فرصت مناسبی برای این سوء استفادۀ خودم دیدم).
از اینها که بگذریم، شاید بد نباشد سری هم به پروفایل من در متمم بزنید. البته چون هر لحظه این امکان وجود دارد که تیم پشتیبانی و زحمت‌کش متمم این اشکال رو اصلاح کنند، از شما اجازه می‌خواهم تا عکسی از این فاجعه را برای‌تان بگذارم تا بهتر ملاحظه‌اش کنید.
کلّاً سیستم متمم و البته صفحۀ پروفایل خودم را داغان کردم. یعنی اگر همین الآن سر بزنید، متوجه می‌شوید که از قسمت "توضیحاتی دربارۀ من" تا "ارزیاب درس استعدادیابی" و حتی کمی پایین‌تر، به صورت هایپرلینک شده است و هر کلیک که بفرمایید، به آن صفحۀ کذایی وارد می‌شوید.
باور بفرمایید هدف من این نبود. من فقط می‌خواستم مثل علی اختری، قسمت دربارۀ من را به صورت شیک و مجلسی وارد کنم ولی مثل اینکه به طرز فجیعی گند زدم. همینجا از تیم متمم عذرخواهی می‌کنم که اسباب زحمت‌شان شده‌ام.
پی‌نوشت یک: تا همین الآن فقط داشتم ریسه می‌رفتم. علی اختری توی تلگرام بهم پیام داد که : کد صفحه رو چطور دست‌کاری کردی؟ :| (با همین شکلک! تازه اون موقع به عمق فاجعه پی بردم)
بعدش هم به مزاح گفت: شاهکار متمم رو هک کردی!
از همه بدتر اینکه آخرش گفت: کد صفحه رو تغییر دادی و این یعنی هک! (به جان خودم من بچۀ خوبی بودم. اصلاً ما از آن خانواده‌هاش نیستیم. اصلاً نمی‌فهمم هک رو با چه "هِ"‌ای می‌نویسن.)
پی‌نوشت دو: ناخودآگاه یاد مطالب اخیر شهرزاد و علی افتادم که راجع‌به باج‌گیرهای دنیای وب و هکرها نوشته بودند.
با خودم فکر می‌کردم که نکند شاید خیلی از به اصطلاح هکرها مثل من به صورت تصادفی کاری کرده باشند و بعداً فهمیده باشند به این کار می‌گویند هک.
پی‌نوشت سه: اگر تصمیم داشتید که جایی را هک کنید، لطف کنید با مدیر برنامه‌هایم هماهنگ کنید.
با تشکر.
سینا شهبازی ۳ نظر ۰

یک خودافشایی دردناک و یک درس جدید

از علی اختری عزیز کم یاد نگرفته‌ام و کم مزاحمش نبوده‌ام. همین وبلاگی که دارم در آن پرحرفی می‌کنم، به کمک او سرپا مانده و به من انگیزۀ نوشتن داد.
بعد از شناختنِ او بود که فهمیدم درک و شعور با سن و سال ارتباط بسیار اندکی، دست کم در نگاه من، دارد.
درس جدیدی که از او گرفته‌ام، هرچند برایم تلخ بود، ولی برایم یک درس ارزشمند به حساب می‌آمد.
وقتی در نهایت احترام، به من پیام داد که: "اجازه دارم لینک وبلاگت را به قسمت پیوندهام اضافه کنم؟"، فهمیدم که بی‌تجربگی کردم و بایستی من هم همین کار را انجام می‌دادم و سَرِخود وبلاگ دوستانم، آن هم با توضیحات اضافی‌ام جلوی اسم‌شان، را در قسمت پیوندهای وبلاگ اضافه نمی‌کردم.
تازه از همۀ اینها بدتر، اینکه از شاهین کلانتری عزیز خواهش کردم که من را جزو قسمت "دوستان من" در سایتش اضافه کند.
الآن متوجه شدم که بهتر بود هم خودم اجازه می‌گرفتم هم اینکه با پررویی از کسی درخواست نمی‌کردم که من را به قسمت دوستانش اضافه کند. شاید به خاطر تعارفات مرسوم، مجبور شود این کار را انجام دهد و خم به ابرو هم نیاورد.
به کارهایم که فکر می‌کنم، شرمنده شده‌ام و صورتم سرخ است و سرم را واقعاً از خجالت نمی‌توانم بالا بیاورم. امیدوارم کم‌تجربگی من را بر من ببخشید.
این شد که با خودم گفتم بهتر است قضیه را از این خراب‌تر نکنم و از دوستان خوبم کسبِ اجازه کنم.
کمی فکر کردم. به فکر ناقصم رسید که که از دوستانم خواهش کنم تا چند دقیقه‌ای را لطف کنند کلمات درهم و برهمی را که به جمله می‌مانند را بخوانند و در زیر همین پست (یا در وبلاگ خودشان) به من اطلاع دهند.
ضمن اینکه یادآوری می‌کنم فرضیۀ "سکوت، علامت رضایت است" برایم معنایی ندارد.
خواهش جدی من این است که اگر توضیح اضافه و پیشنهادی هم دارید، سخاوتمندانه با من به اشتراک بگذارید. نیازمند تجربیات و نظرات سبز شما هستم :-)
پی‌نوشت: عادت دارم اگر مطالب وبلاگ کسی به دلم نشست و احساس کردم می‌توانم ازش چیزی یاد بگیرم، مدتی آنها را مرتب بخوانم و سبک نوشتنش را یاد بگیرم. بعداً اگر اجازه دادند، آنها را با افتخار به قسمت پیوندهایم اضافه کنم.
سینا شهبازی ۵ نظر ۰

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

احتمالاً اکثر ما با این سؤال کلیشه‌ای (و روو اعصابِ) دوران درس و مدرسه آشنا هستیم و نیاز به معرفی بیشتر و توضیحات بنده نیست.

ولی دوست داشتم قبل از اینکه دو ماه باقیماندۀ پیشِ‌روو رو بگذرانیم، قبل از اینکه به چشم‌به‌هم‌زدنی به پایان تابستان نزدیک شویم و فقط حسرت آن بر دل‌مان بماند و قبل از اینکه احساس کنیم کار چندان مفیدی در این ایام مناسب انجام نداده‌ایم، به خودم کمکی کرده باشم. اگر کسِ دیگری هم توانست از آنها ایده بگیرد نوش جانش!

کم از میکرو اکشن نگفته‌ام (در این پست و این پست). هرچند که می‌دانم گفتن کجا و عمل کردن کجا. برای همین فقط کارهایی که تصمیم گرفته‌ام انجام بدهم و یک گام (و چه بسا چند گام) هم در این مسیر برداشته‌ام را می‌نویسم:

1
تصمیم گرفته‌ام سحرخیزی‌ام را ترک نکنم: به نظرم لذتی که در صبح‌بیداری هست، در شب‌بیداری نیست. البته شب را هم دوست دارم ولی صبح یک چیز دیگر است.ه آ

2
تصمیم گرفته‌ام دو پومودورو مطالعۀ آزاد را حفظ کنم و این رکوردی که چند روزی است به آن دست یافته‌ام را رها نکنم: لذتی که در مطالعه است، انصافاً در کارهای دیگر نیست. حس خوبی است که می‌توانی با هر نویسنده، زندگی کنی.

3
تصمیم گرفته‌ام اسباب مزاحمت خوانندگان فرهیختۀ این خانۀ مجازی باشم و هر روز بنویسم، ولو چند خط.

4
تصمیم گرفته‌ام به تن‌پروری خودخواسته‌ام محل نگذارم و بروم و رایگان کار کنم و کار یاد بگیرم. دو سه روز بیشتر نگذشته ولی احساس خوبی دارم. امیدوارم همین احساس مثبتم باقی بماند.

.

.

.

سرتان را درد نیاورم. خلاصه اینکه تصمیم گرفته‌ام امسال "دستاورد و خروجی" داشته باشم و احساس مفید بودن بکنم و مثل سال‌های قبل حسرت نخورم و به خودم بد و بیراه نگویم که امسال هم گذشت و هیچ کاری نکردم (این قسمت را در نهایت خودسانسوری نوشتم و سعی کردم از کلمات منشوری استفاده نکنم). دوست دارم ثانیه به ثانیۀ تابستان امسال را استفاده کنم و احساس نکنم که امسال هم مثل سال‌های قبل "خوب گذشت ولی زود گذشت".

شما هم اگر تصمیم جالبی برای تابستان و یا زندگی خود گرفته‌اید و دوست دارید آن را بنویسید، خوشحال می‌شوم نظرات‌ ارزشمندتان را بخوانم و از آن ایده بگیرم.

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

پنجرۀ مشاهدات من

چند روز قبل یکی از بستگان نسبتاً دور من فوت کرد (خدا رفتگان شما را هم رحمت کند).
نمی‌دانم در این مواقع مردمان شهر شما چه می‌کنند.
در عین اینکه از فوت آن مرحوم ناراحت بودم، از اینکه اقوام به طرق مختلف و بنا بر وسع خود، به آن خانواده کمک می‌کردند برایم بسی جالب بود.

تصور بفرمایید یکی که از راه می‌رسید، با خود هنداونه و طالبی آورده بود. دیگری خرما و کیک یزدی خریده بود.
یک خانوادۀ دیگر قالب‌های بزرگ یخ و عرق بیدمشک و شکر خریده بودند تا به عنوان شربتی خنک از داغ‌دیدگان و بقیۀ افراد پذیرایی کنند (اگر اشتباه نکنم، کمتر جایی مثل یزد پیدا می‌شود که به عرقیجاتی مثل بیدمشک و امثالهم اهمیت بدهند. دست کم در این چندسالی که در تهران زندگی کرده‌ام، چنین چیزی ندیده‌ام).

از اینها که بگذریم، فهمیدم آدم قسی‌القلبی شده‌ام چرا که حتی نتوانستم با خانوادۀ مرحوم همدردی کنم و خودم را جای طرف مقابل بگذارم بلکه بتوانم یک قطره، حتی به زور، گریه کنم و دلم آرام بگیرد. فقط نشستم و بقیه را تماشا کردم.

یک نکتۀ دیگر که در حین مراسم یادم آمد، جمله‌ای از نیل پکمن بود (البته آن موقع، اسم این بزرگوار را یادم نیامد):
هیچ‌چیز به اندازۀ زنگ موبایل در یک مراسم تدفین، من را به خنده نمی‌اندازد. تکنولوژی خود را به فرشتۀ مرگ هم تحمیل می‌کند!
و واقعاً برایم دردناک بود صداهای زنگی که می‌شنیدم. خودم هم نمی‌دانستم دقیقاً چرا. (+)

نکتۀ آخری هم که کمی برایم دردناک بود، حرفی از سید حسن آقامیری بود که بعد از شنیدن ناله‌های مادر آن مرحوم، یادم آمد که مفهوم آن این بود:
مرگ چیز تلخی نیست. مرگ تقدیر خداست. وقتی از مرگ اطرافیان به عنوان مصیبت تأسف‌بار یاد می‌کنیم، گویی داریم به حکمت خدا بی‌احترامی می‌کنیم.

پی‌نوشت: می‌دانم در شرایط آنها نبوده‌ام و آنها را درک نمی‌کنم و شاید بعضی از حرف‌هایی که یادم آمد صرفاً شعار باشد، ولی واقعاً برایم دردناک بود.
امیدوارم اگر شانس بیشتری داشتم تا بتوانم بیشتر از نزدیکانم عمر کنم، بتوانم به حکمت خدا بی‌احترامی نکنم و او را مقصر ندانم و از خدا نپرسم "چرا من؟".

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

حُسن‌جویی، ترکیب عجیبی که دیگر برایم عجیب نیست

اولین باری نبود که به این ترکیب جالب و کمیاب (یعنی حُسن‌جویی در مقابل ترکیب نسبتاً متداول عیب‌جویی) بر می‌خوردم. احتمالاً آخرین بار هم نخواهد بود.

ولی نمی‌دانم چرا این دفعۀ خاصّ، بیشتر به دلم نشست و مفهوم آن را بیشتر درک کردم.

به نظر من، "حسن‌جویی" به معنای دیدن خوبی‌ها در هرچیز و تشکّر کردن از باعث و بانی آن است.

آخرین دفعه‌ای‌ که با این ترکیب جالب مواجه شدم، در نوشته‌ای از احمد حلّت عزیز، مدیر مسئول مجلۀ موفق موفقیت، با آن مواجه شدم.

به عقیدۀ ایشان، شاه‌کلید محبوبیت، حسن‌جویی است و می‌توانیم زبان عشق و تشکر را به عنوان اسلحۀ نفوذ به کار ببریم.

ادعایی ندارم که حرف ایشان را خوب درک کرده‌ام ولی همینقدر می‌دانم و می‌فهمم که تشکر، معجزه می‌کند. آن هم اگر از دل برآید.

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

خدا شناسی، با هدفِ خود شناسی

پیش نویشت یک: حجت‌الاسلام سیّد حسن آقامیری را احتمالاً می‌شناسید. از آن روحانیونی است که حرفش به دل من خوب نشسته و همچنان می‌نشیند. (رسانۀ بیدارباش، منبع کلیپ‌های حجت‌الاسلام آقامیری)
نقدهای زیادی هم به این بزرگوار وارد شده که درست یا نادرست، موضوع بحث من نیست. اگر حوصله داشتید و کنجکاوی‌تان گُل کرد، می‌توانید بروید مطالعه‌ای بکنید، هرچند این کار را به کسی پیشنهاد نمی‌کنم. بگذریم.
پیش‌نوشت دو: مدتی است تحت تأثیر بحث زیبا و فوق‌العادۀ میکرواکشن MicroAction و همچنین بحث کم‌نظیر نظم شخصی در پانزده دقیقه، سعی می‌کنم هر از چند گاهی که احساس کردم یک عادت خوب در من نهادینه شده، به سراغ یکی دیگر از دغدغه‌ها و آرزوهایم می‌روم و سعی می‌کنم گامی -هرچند کوچک- بردارم.
اصل نوشته:
این بار به سرم زد که به سراغ قرآن و بحث مسلمانی‌ام بپردازم. وقتی می‌دیدم کسی که در نگاه من، دین درست و درمانی ندارد و به ظاهر مسلمان نیست، از منی که شاید در درون ادعای مسلمانی کنم بیشتر می‌داند و من نمی‌توانم دو جمله با او بحث کنم و در مورد عقایدم دلیل بیاورم -هرچند که می‌دانم به او هیچ دخلی ندارد- از درون احساس شرمندگی و بدتر از آن سرخوردگی می‌کردم و همیشه به خودم قول می‌دادم در فرصتی مناسب -احتمالاً منظورم زمان ظهور حضرت مهدی بود چون هیچ موقع این فرصت مناسب برایم پیش نمی‌آمد و از آن طفره می‌رفتم- به بحث اعتقادی‌ام بپردازم.
در یکی از کلیپ‌های ویدیویی این روحانی عزیز، ایشان می‌فرماید: "خدا را بشناسیم. بشناسیمش، عبادتش می‌کنیم."
دریافتم که تا حالا معنی "عبادت" رو خوب درک نکرده بودم. تا به الآن فکر می‌کردم عبادت یعنی همین نمازهای یومیه‌ای که می‌خوانم و در هیچکدام‌شان حواسم نیست دارم به خدا چه می‌گویم و حتی نمی‌دانم دقیقاً از خدا چه بخواهم. همچنانکه قنوت‌هایم بعد از مدتی تکراری می‌شوند و به معنی‌شان توجهی نمی‌کنم و فقط از سر عادت انجام‌شان می‌دهم.
بیشتر از این قصد تخریب خود را ندارم ولی این را می‌نویسم تا سعی کنم بیش از پیش، او را بشناسم و او را یاد می‌کنم تا روح و روانم آرام شود و فراموش نکنم اگر همۀ عالم من را ترک کنند، کسی که همچنان آغوشش به روی من باز خواهد بود، خودِ اوست.
سینا شهبازی ۰ نظر ۰

بانجی جامپینگ: جرأت امتحان کردنش را دارید؟

یکی از هدف‌های من (نمی‌گویم آرزو چون آرزو به معنای چیزی است که احتمالاً برآورده نمی‌شود) این است که روزی بانجی جامپینگ را امتحان کنم.

خیلی‌ها به من می‌گویند احمق! می‌فهمی چی می‌گویی؟ یا می‌گویند برو بابا دلت به چه چیزهایی خوشه‌ها.

من هم در دلم در جواب آنها یک چیزهایی می‌گویم که نمی‌توانم برای‌تان بگویم. ولی آن قسمتی‌اش را که می‌توانم برای‌تان بگویم، این است که آنها من را درک نمی‌کنند. من آدمی‌ام که سعی می‌کنم که به کودک درونم "نه" نگویم و این قول را بهش داده‌ام که روزی آن را امتحان کنم، اگر عمری بود.

وانگهی از قدیم گفته‌اند آرزو بر جوانان عیب نیست. البتّه همانطور که در ابتدا گفته‌ام، خواسته‌ام از جنس آرزو نیست. یک چیز خیلی معقول و شدنی است و هرموقع شد، باز هم اگر عمری بود، حتماً نتیجه‌ و حسّم را بهتان می‌گویم. البتّه از الآن به حسم واقف‌ام که چه بلایی سرم می‌آید...

پی‌نوشت: در یک برنامۀ رادیویی (کاوشگر) شنیده بودم که بزرگترین بانجی جامپینگ جهان متعلّق به برج ماکائو (در کشور چین) است. البتّه ما از آن قماش خانواده‌ها نیستیم که اهل سفرهای خارجی باشیم. دست کم تا الآن که نبوده‌ایم. برای همین، فعلاً بانجی جامپینگ توچال را در سر می‌پرورانم. ان‌شاءالله که قسمتم شود. شما هم دعا کنید، ضرر ندارد.

سینا شهبازی ۳ نظر ۰

دنیای کودکان و یادگرفتن زندگی در لحظه

از دنیای کودکان هم می‌توان درس زندگی آموخت. به نظرم، فقط نباید پای حرف بزرگان بنشینیم تا بتوانیم از آنها چیزی بیاموزیم.

اگر چشمان‌مان را بهتر باز کنیم و از زاویه‌ای متفاوت به دنیا بنگریم، حتّی کودکان (و به تعبیر ما، بچّه‌ها) هم برای آموزش به ما، مطلب دارند.

یکی از چیزهایی که امروز از آنها یاد گرفتم (و همیشه یاد گرفته‌ام اما متأسفانه گاهی فراموش می‌کنم)، همین بحثی است که خیلی راحت آن را فراموش می‌کنیم: "زندگیِ در لحظه".

احتمالاً گوشِ ما از این حرف‌های کلیشه‌ایِ اعصاب‌خردکن پر است که می‌گویند باید یاد بگیریم در لحظه زندگی کنیم، باید قدر لحظه‌ها را بدانیم، باید از گذشته درس بگیریم و به آینده امیدوار باشیم اما در لحظه زندگی کنیم (که انصافاً دروغ هم نگفته‌اند) و از این خزعبلاتی که من آن‌ها را خیلی دوست ندارم. در حدّ یک تلنگر باشد به نظرم کافی است نه اینکه دائماً آن را مانند پُتکی بر سرمان بکوبند.

چیزی که امروز تجربه کردم، احساس صمیمیت بیشتر با کوچکترهای فامیل بود. دخترخاله‌ها و پسرخالۀ بازیگوشم -که از قضا دست بِزَنی هم دارد- که اصلاً باهم کنار نمی‌آمدند و هرکدام می‌خواست حرف خودش را به کرسی بنشاند و خودخواهانه، به خواسته‌های خودش برسد. همان کاری که ما بزرگترها، آن را خوب بلدیم. البته من این را از آنها نیاموختم چراکه قبلاً آن را تجربه کرده بودم و شاید صرفاً نیاز بود تا آن را به کسی آموزش دهم!

"زندگی در لحظه"‌ی آنها برایم بی‌نهایت جالب بود. اصلاً برای‌شان مهم نبود بقیه ناراحت می‌شوند یا نه. آنها دوست داشتند احساس خوبی را تجربه کنند.
اصلاً برای‌شان مهم نبود مادر یا پدرشان، حوصلۀ بازیگوشی آنها را دارند یا نه. آنها دوست داشتند خودشان احساس خوبی داشته باشند.
اصلاً برای‌شان مهم نبود که بزرگترها می‌گویند چقدر فلانی بازیگوش است یا چقدر فلانی بیش‌فعال(!) است. آنها برای‌شان مهم بود با تمام انرژی، از این دنیا و خوشی‌های به ظاهر کوچک آن لذت ببرند و دور هم، شاد باشند.

می‌دیدم که از من می‌خواستند برای‌شان از در درخت، فندق بچینم و برای‌شان بشکنم تا نوش جان کنم.
می‌دیدم که دوست داشتند سر به سرشان بگذرارم و باهاشون شوخی کنم. چیزی که خیلی از ما بزرگترها، آن را بی‌کلاسی قلمداد می‌کنیم و فکر می‌کنیم چقدر یک عده جِلف تشریف دارند.
می‌دیدم که دوست ندارند کسی به آنها که گیر بدهد: فلان کار را نکن. برایت خوب نیست. آنها حسّ خوب و فهمیدنِ لحظه، بیش از هر چیز دیگری برای‌شان در اولویت بود.

پی‌نوشت: البته باید اعتراف کنم تا یک زمانی من هم مثل آنها برخورد می‌کردم و فقط برایم مهم بود که لذت ببرم. الآن که بزرگتر شده‌ام، می‌فهمم بعضی از جاها را اشتباه رفته‌ام. یعنی می‌شد هم زندگی کرد هم کارهای مفیدی انجام داد تا احساس رضایت در درونت وجود داشته باشد. در حال تلاشم تا علاوه بر استفاده از تک‌تکِ لحظه‌هایم برای یادگیری، بعضی وقت‌ها همه چیز را رها کنم و فقط به این بیندیشم که چگونه لذت ببرم.

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

برای سارا (بِتسابه دختر قسم Betsabedoxtaregasam): من، سارا و شازده کوچولو

اگر از تیتر بالا سر در نیاوردید، خودتان را سرزنش نکنید. برای خودم هم کمی عجیب به نظر رسید. دیدم چند روزی است که می‌خواهم راجع بهش بنویسم اما جرأت نمی‌کنم.

بالأخره آدمیزاد است و امیدهایش. گفتم اینجوری بنویسم تا شاید اگر زمانی از این آشفته‌بازار فضای مجازی، چشمش به وبلاگ من -که در هیاهوی وبلاگ‌های دیگر احتمالاً گم است- آن هم به این پست من -که اختصاصاً برای او نوشته‌ام- افتاد، بداند که من هنوز نفس می‌کشم.
بداند که هنوز او را فراموش نکرده‌ام. بداند که مهر و محبت‌های خواهرانه و دلسوزانه‌اش را از یاد نبرده‌ام.
بداند که تبریز برای من بعد از او متفاوت شد.
بداند که من فهمیده‌ام دل‌بستن به کسی، چقدر تلخ است آن هم وقتی که نمی‌خواهی دِل بکنی.
بداند که الآن نمی‌دانم او در چه حال و وضعیتی است: آیا ازدواج کرده؟ آیا بچّه‌دار هم شده؟ آیا همچنان مجلۀ موفقیت را هر دو هفته یکبار، می‌خرد و به یک‌روز نرسیده، تمام می‌کند؟ و خیلی از آیاهای دیگر که دوست داشتم فقط از خودش بپرسم و دوست ندارم برای‌تان بازگو کنم چرا که قلب خودم را به درد می‌آورد.
و در آخر، می‌خواهم بداند که من اگر موفقیت را می‌خوانم، به خاطر او بود. هرچند الآن احتمالاً به خاطر رعایت فرهنگ مطالعۀ کشور است ولی هنوز او را از یاد نبرده‌ام.

سارا! تو برای من آدم متفاوتی بودی. نمی‌دانم آخرین باری که باهم صحبت کردیم را یادت هست یا نه. کنار دریا بودم. از بختِ بد من، یکهو گشت ساحلی آمد و به یک خانم تذکّر داد و تو پشت تلفن داشتی ریسه می‌رفتی.

سارا! بعد از تو بود که "شمالِ ایران" برایم دوست‌نداشتنی شد. دوست ندارم دیگر پایم را آنجا بگذارم. شاید از ترس اینکه خاطرات تو دوباره برایم زنده شود.

سارا! می‌دانم که بعد از صحبت با همان مشاور نمک‌به‌حرام بود که تصمیم گرفتی آنقدر یکهویی من را رها کنی. کاش کمی سواد داشت و به تو می‌گفت او فقط 15 سال دارد. کمی با او مدارا کن و کم‌کم رابطه‌ات را با او قطع کن.

بگذریم. زیاد برایت نوشتم. آن هم برای تویی که احتمالاً هیچ‌وقت نخواهی خواند. ولی یادم خواهد ماند که دل‌بستن تاوان سختی دارد.

شازده‌کوچولو آن را خیلی خوب، با گوشت و پوست و خونش، فهمیده و حواسش بیشتر از من جمع است. کاش پیش از تو، با او آشنا شده بودم. کاش...

سینا شهبازی ۳ نظر ۰

در بابِ مذاکرۀ تلفنی

پیش‌نوشت: دیشب داشتم یکی از فایل‌های صوتی محمدرضا به نام مذاکرۀ تلفنی را گوش می‌دادم. البتّه فایل‌های صوتی در لیست انتظار زیادند امّا امان از اهمال‌کاری و امان از فورس‌ماژور بودن کارها که هیج راه فراری از آن‌ها نیست.

محمدرضا شعبانعلی را احتمالاً می‌شناسید. من خودم اوایل که زیاد با محمدرضا آشنایی نداشتم، فقط فایل‌های رادیو مذاکره‌اش را گوش می‌دادم.

بدون اغراق، فایل‌های مذاکرۀ او بی‌نظیرند (بی‌نظیر را به عمد می‌گویم. اگر کم‌نظیر بودم، جمله‌ام را اصلاح می‌کردم ولی من که مثل آن را ندیده‌ام).

یکی از فایل‌هایی که بسیار در زندگی روزمره‌ام به من کمک کرده، همین فایل مذاکرۀ تلفنی‌اش بوده است. احتمالاً خیلی از نکاتی که مطرح می‌کند را دست و پا شکسته از گوشه و اطراف شنیده‌ایم ولی جمع کردن آنها در یک فایل صوتیِ کمتر از یک ساعت، خیلی به من کمک کرد. [لینک دانلود فایل صوتی مذاکرۀ تلفنی]

پیشنهاد جدّی من این است که اگر برایتان مقدور است، این فایل ارزشمند را دانلود کنید و در طول مسیر یا در زمان‌هایی که می‌دانید زمان‌تان در حال سوخت شدن است و هیچ کاری برای انجام دادن ندارید، آن را گوش دهید. البتّه اگر بتوانید در زمانی که تمرکز بیشتری دارید و به قلم و کاغذ دسترسی دارید، این فایل را گوش دهید، احتمالاً نتیجۀ بهتری نصیب‌تان می‌شود.

با این حال، من به صورت تیتروار و خیلی خلاصه، خلاصه‌ای که خودم نُت برداشته‌ام را برایتان می‌گذارم. بعید نیست در این دنیای بَلبَشو، بهانه بیاورید و بگویید فرصت گوش دادن به یک فایلِ کمتر از یک ساعت هم نداریم. جای تأسّف دارد ولی احتمالاً به من ربطی ندارد! من وظیفۀ خودم را انجام می‌دهم. امیدوارم که به کارتان بیاید.

" ابتدای مکالمه"

1. لحن شما در لباس رسمی با لباس Casual (غیر رسمی) متفاوت است. مراقب باشیم و بدانیم که لحن من در کت و شلوار یا لباس اسپرت، متفاوت خواهد بود.

2. قبل از برداشتن گوشی تلفن، نفس عمیق بکشید [و به نظر خودم، صدایی صاف بکنیم].

3. لبخند بزنید. این نکته، بسیار ساده و درعین حال بسیار مهم است. آن را پیش‌پاافتاده در نظر نگیریم. مطمئنّ باشید مخاطب حسّ شما را می‌فهمد.

4. لحن شما در یک مکان ریلکس (مبل راحتی در خانه) یا یک مکان تنش‌زا (پشت ترافیک) متفاوت است.

5. حتماً کاغذ یادداشت کنارمان باشد. اگر نیست، گوشی تلفن را بَرنداریم.
*یادمان باشد آدم‌ها دوست ندارند یک اطلاعات را دوبار به ما بدهند.
6. خودتون رو اول کار معرفی کنید یا اگر اسم طرف مقابل را می‌دانیم، آن را به زبان بیاوریم.

7. یک سری تعارفات مرسوم را بدانیم مثل "ببخشید، الآن موقع خوبی هست که من چند دقیقه وقت‌تان رو بگیرم؟" یا "من می‌خواستم چند دقیقه با شما صحبت کنم. کِی زنگ بزنم؟"
8. دانش فنّی طرف مقابل را ارزیابی کنید و بدانید فرد مقابل، آماتور است یا حرفه‌ای.

"حین مکالمه"

9. لحن صدای ما درمقابل افراد غریبه باید جدّی، مهربان و باانرژی باشد.

مثالی که محمدرضا در مورد مهربان می‌زند: اگر سرتان شلوغ است، می‌خواهید خودم باهاتون تماس بگیرم؟ (که معمولاً جواب طرف مقابل منفی است)

10. نام مخاطب را تکرار کنید تا احساس خوبی داشته باشد (هر چند دقیقه یکبار)

11. مبادا جوری صحبت کنیم که طرف مقابل فکر کند احمق است.

12. جملات‌مان ترجیحاً ساده و کوتاه باشد (تا طرف مقابل به راحتی منظورمان را بفهمد).

13. از سرعت صحبت طرف مقابل تقلید کنیم و سرعت‌هامون Sync باشد.

14. این احساس را به طرف مقابل بدیم که مسئول هستیم: اجازه بدید پیگیری کنم بهتون خبر می‌دهم.

15. اگر طرف مقابل اشتباه کرد، هرگز مسخره‌اش نکنید.

16. مهارت خوب گوش دادن را تقویت کنید و صرفاً یک شنوندۀ معمولی نباشید.

17. مثل پخش کردن یک نوار صحبت نکنید و اوج و فرودهای مناسب داشته باشید.

18. گفته‌های طرف مقابل را، ترجیحاً، ادامه بدهیم یا دست کم کمی از حرف‌های او را تکرار کنیم بعد حرف خودمان را بزنیم!

19. گفته‌های طرف مقابل را خلاصه کنید: اگر منظورتون را درست فهمیده باشم، فلان... درسته؟ (و منتظر تأیید بمانیم)

20. بدن خودمون رو متمایل و مشتاق نشان دهیم چراکه حالت فیزیکی بدن روی انتخاب کلمات و لحن، تأثیرگذار است.

21. حرف طرف مقابل را قطع نکنید حتّی اگر می‌دانید ادامۀ صحبت‌هاییش چیست. اجازه بدهید آنها حرف‌شان را بزنند و سپس سکوت کنید و درنهایت جواب دهید تا احساس کنند پاسخی مربوط به سؤال خودشان را دریافت کرده‌اند.
*مهم است که مخاطب احساس کند برای‌مان فرد متفاوتی است و همچنین برای او مهم است که فکر کند مشکل‌اش منحصربه‌فرد است.

22. درخواست تکرار، یک کار غیرحرفه‌ای است.

23. پرش روو به جلو نداشته باشیم. بگذارید آدم‌ها گام به گام جلو بیایند [به نظرم تقریباً همان مفهوم شمارۀ 21 است].
*درگیر بیماری شایع و خطرناکِ I will tell you what you want to tell me نشویم.

24. از کلمات رسمی استفاده کنید مثل همکارهام به‌جای بچّه‌ها، اطّلاع ندارم به‌جای نمی‌دونم و اجازه بدهید به‌جای وایسا.

25. این جملات خطرناک را تا حدّ امکان نباید به کار ببریم:
من نمی‌دانم مشکل شما چیست / الآن هیچکس اینجا نیست که کمک‌تان کند / من تازه استخدام شده‌ام / می‌شود فردا تماس بگیرید؟ / اتفاقاً خیلی‌ها مشکل شما را دارند / این که وظیفۀ من نیست

26. مقصریابی انجام دهید. برای مشتری فقط مهم است که مسأله‌اش برطرف شود و اصلآ و ابدآ برایش مهم نیست که بفهمد مقصر کیست.

27. مسایل درون‌سازمانی را مطرح نکنید مثل اینکه امروز تولد یکی از دوستان هست، امروز یک خرده اینجا شلوغ است.

28. سؤالات باز بپرسید تا جواب کوتاه نداشته باشند و ما بتوانیم خواسته‌های طرف مقابل را بهتر بفهمیم مثل اینکه می‌تونم بپرسم چی شد که رضایت‌تان تأمین نشد؟

29. در رابطه با مشتریان عصبی>
1- اجازه بدهید فریاد و نقّ بزنند. هدف آنها این نیست که حق‌شان را بگیرند. هدف‌شان این است که حق‌شان به رسمیت شناخته شود و شما قبول کنید که اشتباه کرده‌اید. همین!
2- به آنها زمان بدهید و بگویید مثلاً 20 دقیقۀ بعد تماس بگیرند و آنها را پشت تلفن نگه ندارید.
3- صادقانه، مستقیم و صریح صحبت کنید. اقدامات آتی که آنها باید انجام دهند و اقدامات آتی که خودتان انجام می‌دهید را به آنها بگویید.
4- معذرت‌خواهی کنید و به خاطر تماس‌شان، تشکر کنید.
"پایان تماس"

30. این کارها را انجام دهید:
طرف مقابل را صدا بزنید / لبخند بزنید / تشکر کنید / تلفن را هرگز قبل از قطع کردن مشتری، قطع نکنید.
*یادمان باشد آدم‌ها یک یا دو دقیقۀ پایان تماس را یادشان می‌ماند. پس سعی کنیم احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد کنیم.

سینا شهبازی ۰ نظر ۱

آب یا نوشابه؟ مسأله این است!

امروز مطلب جالبی رو توی یکی از کانال‌های تلگرام خوندم. فکر کردم بهونۀ خوبی باشد تا در موردش کمی صحبت کنم.

ترجمۀ آزادی هم زیرش نوشته بود که:
وقتی به گیاهان و گل‌هایتان آب می‌دهید، چرا به کودکان (عزیزتان) نوشابه و موادّ ناسالم می‌دهید؟

دیدم راست می‌گوید. خیلی از خانواده‌ها را که می‌بینم، دَم از عشقِ به فرزندشان می‌زنند ولی خُب آخرش که چی؟ برای اینکه دهن بچّه را ببندند و گریۀ روی اعصابِ او را -به زور- تحمّل نکنند، نوشابه را می‌ریزند توی حلق اون بدبخت و خودشان را راحت می‌کنند. یا بدتر از آن، یکریز به اون بدبخت مادر مرده می‌گویند که نوشابه نخور، مضرّ است. دکترها گفته‌اند خوب نیست و از این نصیحت‌هایی که گوش همۀ‌مان از این حرف‌ها پُر است. ولی پای عمل که می‌رسد و وقتی خودشان را نگاه می‌کنی، قُلُپ قُلُپ این زهرماری را می‌ریزند توی حلقوم‌شان.

بعد هم با قیافه‌ای حقّ‌به‌جانب می‌گویند "ما خیلی تلاش کردیم که بچه‌مون نوشابه نخوره. خیلی بهش می‌گیم. معلوم نیست از کدوم رفیقش یاد گرفته؟!".جالب‌تر از اون، اینجاست که یک درصد هم بد به دل‌شان راه نمی‌دهند و فکر نمی‌کنند که مشکل از روش تربیتی خودشان است و اون دختر یا پسر بیچاره، هیچ گناهی ندارد که دارد زیردست چنین پدر/مادری بزرگ می‌شود.

بگذریم. فکر می‌کنم خیلی انتقادی شد. ولی الآن که دارم مرور می‌کنم، می‌بینم خاله و داییِ دکتر دارم ولی بچّه‌هایشان بدجوری با نوشابه انس گرفته‌اند. وقتی دکتر مملکت اینجوری باشد، وای به حال امثال من.

امیدوارم اگر عمری بود و تشکیل خانواده دادم، این‌ها را خودم رعایت کنم و یک نفر دیگر توی وبلاگش من را اینجوری به سُخره نگیرد. هرچند که می‌دانم به او هیچ ربطی ندارد ولی خب نمی‌توانم انکار کنم که او هم در جامعه حقّ اظهار نظر دارد.

پی‌نوشت یک: چند روز پیش مطلبی منتشر کرده بودم با این عنوان که "دروغ چرا؟ تلگرام را دوست ندارم...". همچنان هم بر روی این عقیده‌ام هستم ولی خب دلیلی ندارد در این شرایط هم، نتوان چیزهای خوبی یاد گرفت. از قدیم هم گفته‌اند "ادب از که آموختی؟". من هم شاید اینجوری دارم ادب می‌آموزم :-)
پی‌نوشت دو: یادم نمی‌آید آخرین باری که لب به نوشابه زده‌ام، چند وقت پیش (یا بهتر بگویم، چند سال پیش) بود. حسّ خوبی است که سعی کنی (و بتوانی) فاصلۀ بین دانستنی‌ها و اَعمال روزانه‌ات را کمتر و کمتر کنی (+). دست کم در این زمینه فکر می‌کنم موفّق بوده‌ام. به امید روزی که با سوسیس کالباس و این غذاهای آشغال هم همین کار را بکنم و تسلیم این شکمِ لعنتی نشم.

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

مثالی امروزی از کارهای "سهل ممتنع"

از دوران درس و مدرسه به ما یاد داده‌اند که سعدی شیرازی، خداوندگار شعرهای سهلِ مُمتَنِع است. یعنی شعرهایی را می‌گفته که در نگاه اول بسیار ساده به نظر می‌رسیده اما در عمل، کسی نمی‌توانسته شعری مثل او بسراید. که اگر غیر از این بود، در زمان او باید نام شاعر پرآوازۀ دیگری نیز مطرح می‌شد که عملاً چنین نشد.

این‌ها را نگفتم که از سعدی و اشعارش صحبت کنم. چراکه هرکسی بخواهد اشعارش را بخواند، بوستان و گلستانی باید در گوشۀ خانه‌اش بیابد و غرقِ در آنها شود. یا به صورت امروزی‌تر آن، یک سرچ ساده بزند و گنجور سعدی یا سایت‌های دیگری را برای این کار انتخاب کند.

این‌ها را گفتم تا مثالی امروزی‌تر از کارهای سهل ممتنع برایتان بزنم. مثالی که خودم اخیراً درگیرش هستم و آن تجربۀ "وبلاگ‌نویسی" است. قبلاًها که کمی سرم داغ بود و فکر می‌کردم خیلی می‌فهمم، وقتی می‌دیدم کسی وبلاگی دارد، توی دلم می‌گفتم که خیلی زحمت می‌کشی (با حالت تمسخر)، خسته نباشی واقعاً از این همه فشاری که بهت وارد می‌شود (باز هم به حالت تمسخر) و جملاتی از این دست.

کم‌کم که فهمیده‌تر شدم و از آن بدتر، خودم را مجبور کردم که روزانه یک پست در وبلاگم بگذارم، فهمیدم انصافاً کار آسانی نیست. یعنی باید یک چیز به درد بخوری داشته باشی تا بخواهی بنویسی، حتّی اگر مطمئنّ باشی کسی نوشته‌هایت را -در حال حاضر- نمی‌خواند، دوست نداری محتوای به درد نخور و دمِ دستی (که خیلی از سایت‌ها تولید می‌کنند) تولید کنی. این است که مجبور می‌شویلینک متن به آدرس کمی مطالعه کنی. کمی فکر کنی. کمی به خودت زحمت بدهی و سر از کدنویسی و کارهایی که به آن علاقه‌ای نداری در بیاوری تا بتوانی ریخت و قیافۀ مناسبی را برای وبلاگت انتخاب کنی. و خیلی از دردسرهای دیگری که هنوز آنها را درک نکرده‌ام. ولی این را خوب درک کرده‌ام که وبلاگ‌نویسی، کاری سهلِ ممتنع است، دست کم برای من که چنین است. شاید سال‌ها بعد به این روزهایم بخندم، ولی وقتی این پستم را بخوانم، یادم می‌افتد که بسیاری از کارها در ابتدا سهل ممتنع می‌نمایند ولی وقتی بخواهی وارد میدان شوی، می‌فهمی آنقدرها که تو فکر می‌کردی هم آسان نیست.

پی‌نوشت: یک سؤال. شما چه کارهای سهلِ ممتنعی را تجربه کرده‌اید؟ یا حتّی فکر می‌کنید سهلِ ممتنع است ولی هنوز آن را تجربه نکرده‌اید؟

سینا شهبازی ۳ نظر ۱

دروغ چرا؟ تلگرام را دوست ندارم...

هر وقت تلگرام رو باز می‌کنم، اول از همه دنبال پیام‌های خصوصی می‌گردم. چه اینکه من پیام داده باشم چه اینکه کسی با من کارری داشته باشه.

بعدش سَری به بعضی از کانال‌های تلگرامی -که به نظرم یه محتوای مفید تولید می‌کنند مثل کانال استاد حورایی- می‌زنم. در آخر هم از سر ناچاری، بعضی از کانال‌هایی را دنبال می‌کنم که لا به لای آنها به دنبال مطلب مفیدی می‌گردم. ولی واقعاً حالم از تلگرام به هم می‌خورد.

می‌پرسید چرا؟ چون به نظرم فقط وقتم را -بدون اینکه بفهمم چجوری وقتم ذارد می‌گذرد- تلف می‌کنم.

خدا را شاکرم که درگیر اینستاگرام هم نیستم و اینکه کسی می‌نشیند و ساعت‌ها وقتش را صرف آن می‌کند را درک نمی‌کنم. البتّه شاید واقعاً کار بهتری برای انجام‌دادن نداشته باشد ولی حیف از جوانی. حتّی حیف از میانسالی و پیری که اینجوری بگذرد.

پی‌نوشت: کانال تلگرام بچّه‌های رشتۀ خودمون رو که اصلاً دوست ندارم. (امیدوارم آنها هیچ‌وقت این پست را نبینند و اگر هم دیدند، سری به نشانۀ تأسّف تکان دهند و ردّ شوند.) یعنی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را توی این کانال پیدا می‌کنی. هرکسی توی هر گروهی که باشد، یک چیزی فروارد می‌کند. البتّه الآن بیشتر درگیر نمره هستند و کمی هم از اساتید گله مندند. تنها چیزی که کمی برایم مفید بود، آهنگی (از هوروش باند) بود که یکی از دخترخانم‌های رشته‌مان به اشتراک گذاشت و به دلم نشست.

سینا شهبازی ۳ نظر ۰
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
سینا شهبازی (وبلاگ جدید یک آدم معروف و مشهور)
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)
پریسا حسینی (کسی که برای من، تداعی‌گر عکس و عکاسی است)
علی کریمی (استراتژیستِ محتوا)
بابک یزدی (استراتژیستِ محتوا)
محمدرضا زمانی (علاقه‌مند به مباحث بازاریابی و فروشندگی)
سحر شاکر (دختری که به عقد دائم لپ‌تاپ خویش درآمده است)