دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی

می‌گویند تصمیم‌های درست از تجارب شما و حتّی تجارب اطرافیان‌تان -ولو آنکه آن را تجربه نکرده باشید و صرفاً شنیده باشید- به دست می‌آید.آن روی سکّه را نیز اگر نگاه کنیم، متوجّه خواهیم شد که این تجارب نیز از تصمیم‌های اشتباه ما حاصل می‌شوند. اگر مفروضات من را بپذیرید، شاید شما بهتر بتوانید تشخیص دهید این مسافرتی که با خانواده‌ام تجربه کردم را جزو گروه اوّل (تصمیم درست ناشی از تجربه) حساب کنم یا گروه دوّم (تجربۀ ناشی از تصمیم اشتباه)؟با علم به اینکه سفر 5-6 روزۀ ما در شهرهای زیبای شهرکرد و اصفهان سپری شد، شاید بد نباشد بخشی از تجربیاتم را در اینجا ثبت کنم، به این امید که اگر شما هم تجربۀ مشابهی دارید یا حتّی نظر مخالفی دارید، با من و سایر دوستان در میان بگذارید:

1. شاید بد نباشد گه‌گاهی اجازه بدهیم کودک درون‌مان، خودش را برای ما لوس کند و ما هم ناز آن را بکشیم و مطیع فرمان‌های او باشیم.فرصتی داشتم تا در یک شهربازی که بیشتر بچّه‌ها بازی می‌کردند، خودم را بچّه فرض کنم و از این فرصت سوء استفاده کنم و نگران حرف مردم نباشم که شاید بگویند این خرس گنده را نگاه کن!
2. یاد گرفته‌ام نمی‌توان صد در صد سفر را در اختیار داشت ولی می‌توان برای قسمت بیشتر آن برنامه‌ریزی کرد.احتمالاً نتوانی انتخاب کنی که طلبکارها بهت زنگ نزنند ولی می‌توان برنامه‌ریزی کرد که چه ساعتی را به آنها اختصاص دهی و از بقیۀ روز، نهایت استفاده را ببری.
3. دریافتم که اگر می‌خواهم یکریز اینطرف و آنطرف بروم و همۀ جاهای دیدنی شهر را - در زمان محدودم- ببینم (که خود امری محال به نظر می‌رسد)، بهتر است مجرّدی و با دوستان جوانترم به مسافرت بروم. همچنان که شوهرخاله‌ام تأکید داشت 85درصد از سفرهایش را مجرّدی تجربه می‌کند تا دست و بال‌اش بازتر باشد و بیشتر وقت سفر با به خوردن و خوابیدن تلف نکند.
4. به تجربه برایم ثابت شد که سفر با خانواده تحمل زیادی می‌طلبد که من ندارم و باید روی آپشن "صبر"م بیشتر کار کنم. فکر می‌کنم آنها آمده بودند سفر تا بخورند و بخوابند و کمی سیستم فکری‌شان با من فرق داشت. که البتّه باید اعتراف کنم آنها کمی موفّق‌تر از من عمل کردند و بیشتر به خواسته‌هایشان رسیدند.
پی‌نوشت: راجع به خودِ سفر کردن اگر بخواهید اطّلاعاتی کسب کنید، بهتر از این پست متمّم در مورد سفر کردن و نظرات فوق‌العادۀ دوستان متمّمی‌ام، چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد. ای کاش فرصت کنید و سری به این پست بزنید. شاید بعدها دعایی به جانِ من و بقیۀ دوستان خوبم کردید.

سینا شهبازی ۰ نظر ۱
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)