دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

تلاشی مذبوحانه برای خود شرطی سازی

مواقعی که چیزی اعصابم را به هم بریزد (مرکز کنترل بیرونی) یا بهتر بگویم، مواقعی که از دست چیزی یا کسی ناراحت شوم و فکر کنم شرایط در کنترلم نیست (مرکز کنترل بیرونی)، یکی از چاره‌اندیشی‌های بدون فکر من که ناخودآگاه انجام می‌شود، ناخنک زدن به هله‌هوله‌ها و غذاهای مختلف است.

سینا شهبازی ۳ نظر ۰

لحظه‌ای چند برای چک‌آپ

اهمال‌کاری یکی از آن راهکارهایی است که معمولاً در مواجهه با کارهای سخت و جان‌فرسا، انتخاب می‌کنم.

یکی از این کاهای جان‌فرسا برای من، رفتن به دندان‌پزشکی برای چک‌آپ (Check Up) دندان‌هایم بود. مدام به خودم می‌قبولاندم که: برای چه می‌خواهی بروی؟ مشکلی نداری که. اگر مشکلی باشد، حتماً دندانت درد می‌گیرد. لازم نکرده به خودت زحمت بدهی، تو فقط بنشین و دمی به شادمانی گذران. چک‌آپ برای بچه‌ اعیونی‌هاست.

از اصرارهای مادرم که دلسوزانه از من می‌خواست تا بیشتر به فکر سلامت دندان‌هایم باشم، به تنگ آمدم و به خودم گفتم: بلند شو یک‌بار برای همیشه، این کار لعنتی را انجام بده و خیال خودت و خانواده‌ات را راحت کن. پاشو عزیزم، پاشو.

برای همین با پررویی تمام، زحمت وقت گرفتن از دکتر را به گردن مادرم انداختم و او هم با روی خوش پذیرفت.

وقتی به مطب دکتر رسیدم، منشی (شما بخوانید مسئول دفتر) قدیمی‌اش آنجا بود. فکر می‌کردم تا به حال باید منشی‌اش عوض شده باشد. ولی همان بود. با روی خوش من را پذیرفت و گفت: "سلام آقا سینا. کم پیدا؟"

یک جوری این "آقا سینا" را ادا کرد که هوری دلم ریخت پایین. هیچ‌رقمه نمی‌توانم احساس خوب آن لحظه‌ام را فراموش کنم. با اینکه کار عجیبی نکرد ولی چنین توقعی از او نداشتم.

داشتم فکر می‌کردم چرا بقیۀ منشی‌ها با آوردن اسم کوچیک (یا حتی فامیلی آدم‌ها)، آن هم با این لحن گرم و صمیمانه، چنین حسی رو به مشتری (یا ارباب رجوع یا مراجع یا هرچیز دیگری که می‌خواهید اسمش را بگذارید) نمی‌دهند؟ واقعاً اینقدر این کار سخت است؟ یا نکند آن‌ها هم مثل من به این نکات ساده ولی مهم بی‌توجه‌اند؟

هرچه که بود، با اینکه برای درست کردن روکش دندانم مجبور شدم وقت بگیرم و دوباره به مطب دکتر مراجعه کنم، اما این دفعه با حس و حال بهتری به آنجا رفتم. دیگر از سر اجبار نبود، چون دستِ کم می‌دانستم یک نفری قرار است دوباره این حس و حال خوب را به من هدیه کند. تنها چیزی که می‌دانستم قرار است کام من را کمی تلخ کند، صدای دستگاه‌های مزخرفی بود که حالم از آنها به هم می‌خورد. اگر اشتباه نکنم، اسم یکی از همان مزخرف‌ها باید ساکشن باشد. لامصب همین دستگاه نیم‌وجبی، آب دهان آدم را خشک می‌کند. امیدوارم روزی برسد که بدون ترس و لرز، پا در مطب دکتر بگذارم و با افتخار از آنجا خارج شوم.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

سینا شهبازی ۰ نظر ۱

این 8 ساعت استثنایی

چشم‌هاتون رو ببندید و تصور بفرمایید که

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

این 5شنبه های دوست داشتنی

5شنبه‌ها را عجیب دوست دارم آن هم به خاطر اینکه جمعه‌ها تعطیل است (همان حرفی که دکتر انوشۀ عزیز در یکی از سخنرانی‌هایش عنوان کرده بود). نه به خاطر اینکه

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

قدرت عجیب چشم ها

نمی‌دانم تا به حال، برای شما هم پیش آمده است که ناخودآگاه، چشم‌تان به جنس موافق و گاهی هم به جنس مخالف (یا به تعبیر زیبای سهند حزین، جنس مکمل) گره بخورد و شما فوراً چشمان‌تان را از او بدزدید؟ البته شاید عده‌ای به طرف مقابل زُل بزنند و پرو پرو او را نگاه کنند اما این کار از عهدۀ من برنمی‌آید.

نمی‌دانم دقیقاً چه حسی دارم که نمی‌توانم این کار را انجام دهم. کار سختی نیست ولی برای من کمی سخت به نظر می‌رسد. نمی‌دانم به خاطر شرم و حیا از پس چنین کارِ -به ظاهر- ساده‌ای بر نمی‌آیم یا اینکه خیلی‌های دیگر همچون من، چنین حس و حالی را در ابتدای آشنایی تجربه می‌کنند. احساس می‌کنم چنین کاری شاید، غیر ارادی باشد. همچون پس کشیدن دست، هنگامی که به کتری آبِ جوش بر می‌خورد.

شاید از این می‌ترسم (یا بهتر است بگویم می‌ترسیم) که نکند چشم‌هایمان، چیزی از درون‌مان را لُو دهد؟ یا نکند پَته‌مان را روی آب بریزد و ما را رسوای عالم و آدم کند؟

هرچه که هست، برای من لذت و خجالت خاصی را به ارمغان می‌آورد. خجالت از آن جهت که نمی‌توانم مستقیماً و برای چند ثانیۀ ممتد به او نگاه کنم و لذت از آن جهت که فکر می‌کنم لابد چقدر شرم و حیا دارم که اینکار را انجام می‌دهم. البته تجربه ثابت کرده است که گذشت زمان، همه چیز را حل می‌کند.

خاطرم هست یک ماه پیش به محیط ناآشنای جدیدی وارد شدم که هیچ کسی را نمی‌شناختم. اوایل دست به عصا راه می‌رفتم و سعی می‌کردم بیش از حد با اطرافیان گرم نگیرم و حتی وقتی به کسی که چند قدم روبه‌روی من نشسته بود، می‌خواستم نگاه کنم، برایم کاری محال می‌نمود. ولی گذشتِ زمان، به من این قدرت را داد که چند دقیقه با همان کسی که نمی‌توانستم به چشمان او زل بزنم، صحبتی بکنم و با او کمی بیشتر آشنا شوم.

خلاصه اینکه شاید ابتدای کار سخت باشد ولی پایان داستان احتمالاً شیرین خواهد بود.

سینا شهبازی ۳ نظر ۰

غذای پُر مخلفات دانشگاه و غذای بدون تشریفات خانه

علامه طباطبایی

خدا را شاکرم که پدر و مادرم من را به گونه‌ای تربیت کرده‌اند که زیاد اهل نِق زدن و ایراد گرفتن نیستم. یعنی از هیچ غذایی بدم نمی‌آید. شاید یکی را بیشتر دوست داشته باشم -مثل (سینۀ) مرغ، خورش فسنجان، میرزا قاسمی، قَلیه کدو (غذای یزدی) یا لازانیا- یا کمتر [مثل ماکارونی، عدس‌پلو  یا لوبیا پلو] ولی از هیچکدام بدم نمی‌آید. کاری به خوب و بد این قضیه ندارم. به هرحال سلیقه‌ها متفاوت است ولی خب من، مثل بعضی‌ها نیستم که اگر بگویی امروز ناهار کرفس داریم، سِگِرمه‌هایشان را در هم بِکشند. انگار نه انگار که این بدبخت هم از همان تیر و طائفۀ قرمه‌سبزی است.

در مورد غذای دانشگاه زیاد صحبت شده است و اگر کسی دانشگاه رفته باشد، نیازی به صحبت کردن بیشتر راجع به آن نیست. اما من می‌خواهم در مورد دانشگاه خودمان (علامه طباطبایی) اظهار فضلی بکنم.

اگر بخواهم منصف باشم، غذای دانشگاه ما (در مقایسه با دانشگاه‌های دیگر مثل دانشگاه تهران و...) انصافاً کیفیت خوبی دارد هرچند که ایراداتی هم دارد. به هرحال، من کم دیده‌ام آدم‌هایی را که غُر بزنند و ایراد بگیرند. هرچند چنین آدم‌هایی همه جا هستند. اما در دانشگاه‌های دیگر، کم دیده‌ام کسانی را که از غذای سلف دانشگاه‌شان راضی باشند. البته کمی هم به توقع آنها بر می‌گردد که بحث صحبت من نیست.

حتی وقتی داشتم غذای‌مان را با جاهای دیگر (مثل دانشگاه تهران) مقایسه می‌کردم، کمی افسوس می‌خوردم که ای خدا. آخر چرا باید آنها میرزا قاسمی داشته باشند ولی ما نه؟ یعنی این آشپزهای از خدا بی‌خبر، میرزا قاسمی بلد نیستند درست کنند؟‌ یعنی مسئولین فهیم نباید سلیقۀ من را در بین غذاهای‌شان لحاظ کنند؟ خواستم بگویم من هم اهل ناشکری و غر زدن هستم اما به نسبت بقیه، شاید کمتر.

ولی خب راضی‌ام. مخلفات غذاهای‌شان خوب و کافی است. مثلاً همراه کباب معمولاً دوغ می‌دهند. همراه جوجه معمولاً سوپ می‌دهند. همراه الویه معمولاً آش رشته و همراه ماکارونی به ندرت ژله. و از همه مهم‌تر، اینکه معمولاً در هر روز، یک غذای برنجی داریم و یک غذای نونی و این یعنی احترام به سلیقۀ دانشجو و اجازه به او برای انتخاب. نه تحمیل انتخاب به او.

احتمالاً اگر کسانی که کمی تجربه‌شان از من بیشتر است این‌ها را بخوانند، بگویند در بهشت زندگی می‌کنید. به نسبت امکانات سال‌های تحصیل آنها، زیاد هم دروغ نگفته‌اند.

از همۀ این‌ها که بگذریم، دست‌پخت مادر هرکسی برای او، یک چیز دیگر است و نیازی به این همه مخلفات ندارد. به هرحال هرچه که نباشد، مادر غذای خود را با عشق و علاقه درست می‌کند و سرآشپز دانشگاه‌ها احتمالاً به خاطر زور و اجبار رئیس مربوطه و صرفاً به خاطر دریافت حقوق و از سر رفع تکلیف. طبیعی است که مزۀ آن‌ها از زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد.

پی‌نوشت (شخصی): یزد که می‌آیم، کمی نگران چاقی‌ام می‌شوم. به هرحال من آدمی هستم که موقع خوردن کمی بی‌جنبه (بخوانید خیلی بی‌جنبه) تشریف دارم و اگر از غذایی خوشم بیاید، دست کشیدن از آن برایم سخت می‌نماید. برای همین همیشه باید کمی عذاب وجدان داشته باشم و کمی دست به عصا راه بروم تا خدای نکرده، مشکلی پیش نیاید و به روزهای اوج‌ام (چاقی مفرط) بر نگردم.

خدایا. این لذت‌های زودگذر (و این غذاهای خوشمزه) را از ما نگیر.

پی‌نوشت دو: عکس مربوطه، لیست غذایی هفتۀ‌ آخر دانشگاه ما در ایام شیرین امتحانات (ماه رمضان) است. احساس کردم بهانۀ خوبی است تا آن را با شما به اشتراک بگذارم.

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

گرمای تابستان و سرمای بستنی

گرمای تابستان و سرمای بستنی، ترکیب فوق‌العاده‌ای از آب در می‌آید. البته در ماه‌های دیگر سال نیز خوردن بستنی (برای من کلّاً خوردن هرچیزی که شما تصور بفرمایید به خصوص اگر شیرین باشد) خالی از لطف نیست اما تابستان است و بستنی‌های معرکه‌اش.

دوست خوبم، طاهره خباری، راجع به "گز بستنی" پستی منتشر کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست (+). به خصوص آنکه نوشتن چنین پستی از جانب من، با تقریب بالای 80 درصد، به خاطر نوشتن چنین پستی از سوی او بوده است.

عادت دارم بستنی‌های جدیدی که تا به حال تجربه نکرده‌ام را تجربه کنم. پیشنهاد طاهره من را وسوسه کرد و من هم دستِ‌ رد به سینه‌اش نزدم. البته چندان برایم مزۀ دلنشینی نداشت.

چند روز بعد، "سوهان بستنی" را تجربه کردم. بین خودمان باشد ولی خوردن آن را هم خودم به عهده نگرفتم و به گردن طاهره انداختم. یعنی وقتی این بستنی‌ها را می‌خوردم، مُدام به فکر طاهره بودم.

متوجه شدم که سوهان بستنی را بیشتر از گز بستنی دوست دارم همچنانکه سوهان را بیشتر از گز. البته خاستگاه گز (در نظر من، اصفهان) را بیشتر از خاستگاه سوهان (در نظر من، قم) دوست دارم.

پی‌نوشت: این فِسقلی با همین ظاهر کوچکش، 164 کیلوکالری دارد. برای اثبات حرفم، عکس آن را نیز برای‌ دلواپسان گذاشتم. به هرحال از قدیم‌الایام نیز گفته‌اند: فلفل نبین چه ریز است.

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

جمعه‌ها با شاهین (2)

جمعه‌ها برای من روز خوبی است چرا که دست‌کم در این روزها، جمعه‌های صبح تا عصر را وقت آزاد بیشتری دارم و می‌توانم کمی برای خودم باشم.
البته که من 5شنبه‌ها را بیشتر دوست دارم. 5شنبه‌ها به من نویدِ این موضوع را می‌دهد که فردا تعطیل است. می‌توانی با خیال تخت، بخوابی و استراحت کنی. اما من حتی اینکار را نمی‌کنم ولی همچنان 5شنبه‌ها برای من، ارج و قرب خاصّی دارند.
بگذریم. مثل اینکه قرار است اینقدر حاشیه بروم تا از اصل موضوع، فرار کنم.

در نوشتۀ قبلی‌ام (جمعه‌ها با شاهین)، به خودم قول دادم که هر جمعه، نوشتنِ روی کاغذ را کمی تمرین کنم. در این دنیای دیجیتال و غیر کاغذی، نوشتن روی کاغذ حسّ و حال خوبی به من می‌دهد. و احتمالاً باعث می‌شود که فکر کنم کمی متفاوت‌تر از بقیه هستم.

هفتۀ قبل، تمامِ پیشنهادهای خوبی که شاهین عزیز برای ما نوشته بود را نخواندم و یکی را به صورت رندم (Random) انتخاب کردم. این هفته اما کار متفاوتی انجام دادم و تمام‌شان را یکبار خواندم و در نهایت تمرینی که بیشتر از بقیه با آن، در این هفته، احساس راحتی کردم را انتخاب کردم.

تمرین شمارۀ 24:

فقط سه خط بنویسید که در حال حاضر رؤیای انجام چه چیزی را در سر می‌پرورانید؟

جواب من:

پیش‌نوشت یک: شاهین جان.
می‌دانم که در چنین تمرین‌هایی، احتمالاً نوشتن پیش‌نوشت رایج نیست ولی من نتوانستم مطالبم را در سه خطّ جمع و جور کنم. ناچار شدم که کمی طولانی بنویسم. ولی خوشحالم که به لطف تو، توانستم به ذهن پراکنده‌ام کمی سر و سامان دهم.

پیش‌نوشت دو: باید اعتراف کنم که مدتی است در مورد آیندۀ کاری‌ام به صورت جسته و گریخته فکر می‌کنم. اینکه قرار است بالأخره چه‌کاره شوم و رسالتِ من چیست و در چه شغلی، می‌توانم مفهوم Flow (تعلیق ذهنی) را در زندگی‌ام تجربه کنم و به تعبیر زیبای دوست خوبم امین آرامش، کار نکنم؟ (سری مطالب کار نکنِ امین آرامش، فوق‌العاده آرامش‌بخش است. اگر جای شما بودم، آن را از دست نمی‌دادم.)

اصل جواب: نمی‌دانم تا جه حد درست فکر کرده‌ام ولی تا به امروز، سه سناریو را به عنوان رؤیای کاری آینده‌ام در نظر گرفتم.

1
فکر می‌کنم اگر بتوانم چنان در کار فروش خبره شوم که حتی کسانی که به محصول یا خدمت من نیاز ندارند، به خاطر صرفاً علاقه‌ای که به شخص شخیص من به عنوان فروشنده دارند و نه از روی برطرف کردن نیاز خود، از من خرید کنند و حال من را خوب کنند. لذّتی بالاتر از این را برای یک فروشنده نمی‌توانم تصور کنم.

2
سناریوی دوم من، سرآشپز بودن است که غذاهایی درست کنم که خلق‌الله با حرص و ولع، غذاهای خوشمزۀ من را بخورند و البته به زودی شکم‌شان سیر نشود و همیشۀ خدا رستوران شلوغ باشد و خودشان نیز معترف باشند که اینجا، بهترین سرآشپز این منطقه (این شهر) و بهترین غذاها را دارد یا اگر هم بهترین نیست، متمایز از بقیه است و حالِ خوبی را تجربه کنند.

3
سناریوی سوم و پایانی من که تا به الآن به ذهنم رسیده است، در مورد تجربۀ معلّمی در موسیقی است. نمی‌دانم اگر قرار باشد زمانی، یادگیری موسیقی را آغاز کنم، ویولون را شروع کنم یا پیانو را. ولی ظاهراً پیانو و حسّ و حال آن را بیشتر دوست دارم و فکر می‌کنم در پیانو، دست و دلم بازتر است امّا ویولون -و کمی هم کمانچه- غم و ناراحتی خاصّی را در دل خود پنهان کرده‌اند. البته سواد موسیقیایی خاصی ندارم و اینها صرفاً احساسات بنده است که هیچ پایۀ علمی ندارد.

پی‌نوشت: سر در گمی هم خوب است و هم بد. نمی‌دانم برای‌تان دعا کنم سردرگمی را تجربه کنید یا نه ولی می‌دانم که باید برای حال خودم دعا کنم تا به طریقی، از طریق فرشتۀ وحی یا هرچیزی، مسیر آینده‌ام را بفهمم و چندان درگیر سعی و خطا نشوم.

خدایا. من را به سمتی هدایت کن که رسالت واقعی‌ام را در آن قرار داده‌ای و کمکم کن که بتوانم بیشترین خروجی و حال خوب را تجربه کنم. البته امیدوارم قبل از آن، به من فهم و شعوری عطا کرده باشی که دست کمکِ تو را، همچون گذشته، پَس نزنم. آمین.

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

آقایان، دِ یاالله...

امروز داشتم از دکتر فردین علیخواه، جامعه‌شناس مطرح کشورمان، مقاله‌ای می‌خواندم با عنوان "مردان جهان! دارید از دست می‌روید" که جلال سیادت در مجلۀ موفقیت -نیمۀ اول مرداد 96، شمارۀ 354- آن را نقل کرده بود.

برداشت من این بود که ما آقایان داریم (از هرچیزی و هرکاری) کناره‌گیری می‌کنیم و پا پَس می‌کَشیم و راه را برای خانم‌ها باز و برای خودمون تنگ می‌کنیم. قاعدتاً با قسمت اولش مخالفتی ندارم (و در واقع، نمی‌توانم مخالفتی بکنم) اما اصل حرف من در مورد قسمت دوم این نوشته است.

دکتر علیخواه برای روشن‌تر شدن موضوع، چند مثال می‌زند از مردی که هنگام خرید کفش، چند متری عقب‌تر از همسران خود ایستاده‌اند و فقط سرشان را تکان می‌دهند و این زنان هستند که با فروشندگان، بگومگو می‌کنند.

مثال دیگری می‌زند با این مضمون که مرد و زنی به بانک مراجعه کرده‌اند و هربار که کارمند بانک چیزی می‌گوید، مرد از زن می‌خواهد که به او بفهماند که کارمند بانک دقیقاً چه گفت؟ و اینکه عملاً زن، نقش دیلماج شوهرش را انجام می‌دهد. (توی پرانتز بد نیست بگویم دیلماج برای من کلمۀ جدیدی بود و تا به حال آن را نشنیده بودم. اگر برای شما هم جالب بود، لطف کنید سرچ کنید و معنای آن را دریابید. لینک ندادنم تعمّدی است.)

و در پایان مایلم جمله‌ای از ایشان را نقل کنم که کمی تلخ است اما گویا باید بپذیریم که واقعیت دارد:

پیش‌بینی‌ام آن است که اگر این روند به همین شکل پیش رود، در یکی دو دهۀ آینده، شاهد مردانی آویخته در مقابل زنانی فرهیخته خواهیم بود.

پی‌نوشت (خانم‌ها لطفاً نخوانند):

آقایان عزیز و داداش‌های گلم. ظاهراً داریم گند می‌زنیم. بهتر است نرم‌نرمَک خودی نشان دهیم قبل از اینکه مجبور شویم خودی نشان دهیم (شاید بی‌ارتباط باشد ولی ناخودآگاه، یاد آیه‌ای از قرآن افتادم می‌گفت: بمیرید قبل از اینکه پیش از مرگ طبیعی بمیرید).
آقایان عزیز. دِ یاالله...

سینا شهبازی ۲ نظر ۰

شاهکار من در متمم

خودم هم نفهمیدم چی شد که اینجوری شد.
اولش از یه سؤال ساده شروع شد که از علی اختری پرسیدم: چجوری قسمت دربارۀ من رو توی پروفایل‌ات اضافه کردی [به صورت هایپرلینک و خیلی شیک و مجلسی]؟ منم دلم می‌خواد! (+)
اون هم مثل همیشه راهنماییم کرد و بهم راهش رو یاد داد.
امّا امان از وقتی که تو کاری رو بلد نباشی و بخوای انجام بدی.
اون کُدی که قرار بود کپی کنم رو گویا اشتباه کپی کردم. این شد که شرایط قمر در عقربی رو برای خودم درست کردم.
الآن اگر به پروفایل من در متمم سر بزنید، شاید هنوز بتوانید این فاجعۀ من رو ببینید. این شد که تصمیم گرفتم خیلی سمت برنامه‌نویسی نروم ضمن اینکه بیش از پیش به دوستان برنامه‌نویس احترام بگذارم. واقعاً کار سختی رو انجام می‌دهند.
خب برگردیم به دسته گلی که من به آب دادم. داشتم عرض می‌کردم چی شد که دقیقاً اینجوری شد.
اگر به پروفایل علی اختری در متمم توجه کنید، روال معمولی‌ای که متمم برای نمایش پروفایل هرکس در نظر گرفته رو متوجه می‌شید.
برای تأکید بیشتر، بد نیست به پروفایل نجمه عزیزی در متمم سری بزنید و متوجه بشید که روال عادی این صفحات به چه شکل است.
این دو نمونه، مشتی از خروارها پروفایلی است که در متمم وجود دارند (خیلی وقت بود می‌خواستم ترکیب مشتی از خروارها رو استفاده کنم که خدا را شکر اینجا رو فرصت مناسبی برای این سوء استفادۀ خودم دیدم).
از اینها که بگذریم، شاید بد نباشد سری هم به پروفایل من در متمم بزنید. البته چون هر لحظه این امکان وجود دارد که تیم پشتیبانی و زحمت‌کش متمم این اشکال رو اصلاح کنند، از شما اجازه می‌خواهم تا عکسی از این فاجعه را برای‌تان بگذارم تا بهتر ملاحظه‌اش کنید.
کلّاً سیستم متمم و البته صفحۀ پروفایل خودم را داغان کردم. یعنی اگر همین الآن سر بزنید، متوجه می‌شوید که از قسمت "توضیحاتی دربارۀ من" تا "ارزیاب درس استعدادیابی" و حتی کمی پایین‌تر، به صورت هایپرلینک شده است و هر کلیک که بفرمایید، به آن صفحۀ کذایی وارد می‌شوید.
باور بفرمایید هدف من این نبود. من فقط می‌خواستم مثل علی اختری، قسمت دربارۀ من را به صورت شیک و مجلسی وارد کنم ولی مثل اینکه به طرز فجیعی گند زدم. همینجا از تیم متمم عذرخواهی می‌کنم که اسباب زحمت‌شان شده‌ام.
پی‌نوشت یک: تا همین الآن فقط داشتم ریسه می‌رفتم. علی اختری توی تلگرام بهم پیام داد که : کد صفحه رو چطور دست‌کاری کردی؟ :| (با همین شکلک! تازه اون موقع به عمق فاجعه پی بردم)
بعدش هم به مزاح گفت: شاهکار متمم رو هک کردی!
از همه بدتر اینکه آخرش گفت: کد صفحه رو تغییر دادی و این یعنی هک! (به جان خودم من بچۀ خوبی بودم. اصلاً ما از آن خانواده‌هاش نیستیم. اصلاً نمی‌فهمم هک رو با چه "هِ"‌ای می‌نویسن.)
پی‌نوشت دو: ناخودآگاه یاد مطالب اخیر شهرزاد و علی افتادم که راجع‌به باج‌گیرهای دنیای وب و هکرها نوشته بودند.
با خودم فکر می‌کردم که نکند شاید خیلی از به اصطلاح هکرها مثل من به صورت تصادفی کاری کرده باشند و بعداً فهمیده باشند به این کار می‌گویند هک.
پی‌نوشت سه: اگر تصمیم داشتید که جایی را هک کنید، لطف کنید با مدیر برنامه‌هایم هماهنگ کنید.
با تشکر.
سینا شهبازی ۳ نظر ۰

پنجرۀ مشاهدات من

چند روز قبل یکی از بستگان نسبتاً دور من فوت کرد (خدا رفتگان شما را هم رحمت کند).
نمی‌دانم در این مواقع مردمان شهر شما چه می‌کنند.
در عین اینکه از فوت آن مرحوم ناراحت بودم، از اینکه اقوام به طرق مختلف و بنا بر وسع خود، به آن خانواده کمک می‌کردند برایم بسی جالب بود.

تصور بفرمایید یکی که از راه می‌رسید، با خود هنداونه و طالبی آورده بود. دیگری خرما و کیک یزدی خریده بود.
یک خانوادۀ دیگر قالب‌های بزرگ یخ و عرق بیدمشک و شکر خریده بودند تا به عنوان شربتی خنک از داغ‌دیدگان و بقیۀ افراد پذیرایی کنند (اگر اشتباه نکنم، کمتر جایی مثل یزد پیدا می‌شود که به عرقیجاتی مثل بیدمشک و امثالهم اهمیت بدهند. دست کم در این چندسالی که در تهران زندگی کرده‌ام، چنین چیزی ندیده‌ام).

از اینها که بگذریم، فهمیدم آدم قسی‌القلبی شده‌ام چرا که حتی نتوانستم با خانوادۀ مرحوم همدردی کنم و خودم را جای طرف مقابل بگذارم بلکه بتوانم یک قطره، حتی به زور، گریه کنم و دلم آرام بگیرد. فقط نشستم و بقیه را تماشا کردم.

یک نکتۀ دیگر که در حین مراسم یادم آمد، جمله‌ای از نیل پکمن بود (البته آن موقع، اسم این بزرگوار را یادم نیامد):
هیچ‌چیز به اندازۀ زنگ موبایل در یک مراسم تدفین، من را به خنده نمی‌اندازد. تکنولوژی خود را به فرشتۀ مرگ هم تحمیل می‌کند!
و واقعاً برایم دردناک بود صداهای زنگی که می‌شنیدم. خودم هم نمی‌دانستم دقیقاً چرا. (+)

نکتۀ آخری هم که کمی برایم دردناک بود، حرفی از سید حسن آقامیری بود که بعد از شنیدن ناله‌های مادر آن مرحوم، یادم آمد که مفهوم آن این بود:
مرگ چیز تلخی نیست. مرگ تقدیر خداست. وقتی از مرگ اطرافیان به عنوان مصیبت تأسف‌بار یاد می‌کنیم، گویی داریم به حکمت خدا بی‌احترامی می‌کنیم.

پی‌نوشت: می‌دانم در شرایط آنها نبوده‌ام و آنها را درک نمی‌کنم و شاید بعضی از حرف‌هایی که یادم آمد صرفاً شعار باشد، ولی واقعاً برایم دردناک بود.
امیدوارم اگر شانس بیشتری داشتم تا بتوانم بیشتر از نزدیکانم عمر کنم، بتوانم به حکمت خدا بی‌احترامی نکنم و او را مقصر ندانم و از خدا نپرسم "چرا من؟".

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

دنیای کودکان و یادگرفتن زندگی در لحظه

از دنیای کودکان هم می‌توان درس زندگی آموخت. به نظرم، فقط نباید پای حرف بزرگان بنشینیم تا بتوانیم از آنها چیزی بیاموزیم.

اگر چشمان‌مان را بهتر باز کنیم و از زاویه‌ای متفاوت به دنیا بنگریم، حتّی کودکان (و به تعبیر ما، بچّه‌ها) هم برای آموزش به ما، مطلب دارند.

یکی از چیزهایی که امروز از آنها یاد گرفتم (و همیشه یاد گرفته‌ام اما متأسفانه گاهی فراموش می‌کنم)، همین بحثی است که خیلی راحت آن را فراموش می‌کنیم: "زندگیِ در لحظه".

احتمالاً گوشِ ما از این حرف‌های کلیشه‌ایِ اعصاب‌خردکن پر است که می‌گویند باید یاد بگیریم در لحظه زندگی کنیم، باید قدر لحظه‌ها را بدانیم، باید از گذشته درس بگیریم و به آینده امیدوار باشیم اما در لحظه زندگی کنیم (که انصافاً دروغ هم نگفته‌اند) و از این خزعبلاتی که من آن‌ها را خیلی دوست ندارم. در حدّ یک تلنگر باشد به نظرم کافی است نه اینکه دائماً آن را مانند پُتکی بر سرمان بکوبند.

چیزی که امروز تجربه کردم، احساس صمیمیت بیشتر با کوچکترهای فامیل بود. دخترخاله‌ها و پسرخالۀ بازیگوشم -که از قضا دست بِزَنی هم دارد- که اصلاً باهم کنار نمی‌آمدند و هرکدام می‌خواست حرف خودش را به کرسی بنشاند و خودخواهانه، به خواسته‌های خودش برسد. همان کاری که ما بزرگترها، آن را خوب بلدیم. البته من این را از آنها نیاموختم چراکه قبلاً آن را تجربه کرده بودم و شاید صرفاً نیاز بود تا آن را به کسی آموزش دهم!

"زندگی در لحظه"‌ی آنها برایم بی‌نهایت جالب بود. اصلاً برای‌شان مهم نبود بقیه ناراحت می‌شوند یا نه. آنها دوست داشتند احساس خوبی را تجربه کنند.
اصلاً برای‌شان مهم نبود مادر یا پدرشان، حوصلۀ بازیگوشی آنها را دارند یا نه. آنها دوست داشتند خودشان احساس خوبی داشته باشند.
اصلاً برای‌شان مهم نبود که بزرگترها می‌گویند چقدر فلانی بازیگوش است یا چقدر فلانی بیش‌فعال(!) است. آنها برای‌شان مهم بود با تمام انرژی، از این دنیا و خوشی‌های به ظاهر کوچک آن لذت ببرند و دور هم، شاد باشند.

می‌دیدم که از من می‌خواستند برای‌شان از در درخت، فندق بچینم و برای‌شان بشکنم تا نوش جان کنم.
می‌دیدم که دوست داشتند سر به سرشان بگذرارم و باهاشون شوخی کنم. چیزی که خیلی از ما بزرگترها، آن را بی‌کلاسی قلمداد می‌کنیم و فکر می‌کنیم چقدر یک عده جِلف تشریف دارند.
می‌دیدم که دوست ندارند کسی به آنها که گیر بدهد: فلان کار را نکن. برایت خوب نیست. آنها حسّ خوب و فهمیدنِ لحظه، بیش از هر چیز دیگری برای‌شان در اولویت بود.

پی‌نوشت: البته باید اعتراف کنم تا یک زمانی من هم مثل آنها برخورد می‌کردم و فقط برایم مهم بود که لذت ببرم. الآن که بزرگتر شده‌ام، می‌فهمم بعضی از جاها را اشتباه رفته‌ام. یعنی می‌شد هم زندگی کرد هم کارهای مفیدی انجام داد تا احساس رضایت در درونت وجود داشته باشد. در حال تلاشم تا علاوه بر استفاده از تک‌تکِ لحظه‌هایم برای یادگیری، بعضی وقت‌ها همه چیز را رها کنم و فقط به این بیندیشم که چگونه لذت ببرم.

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

آب یا نوشابه؟ مسأله این است!

امروز مطلب جالبی رو توی یکی از کانال‌های تلگرام خوندم. فکر کردم بهونۀ خوبی باشد تا در موردش کمی صحبت کنم.

ترجمۀ آزادی هم زیرش نوشته بود که:
وقتی به گیاهان و گل‌هایتان آب می‌دهید، چرا به کودکان (عزیزتان) نوشابه و موادّ ناسالم می‌دهید؟

دیدم راست می‌گوید. خیلی از خانواده‌ها را که می‌بینم، دَم از عشقِ به فرزندشان می‌زنند ولی خُب آخرش که چی؟ برای اینکه دهن بچّه را ببندند و گریۀ روی اعصابِ او را -به زور- تحمّل نکنند، نوشابه را می‌ریزند توی حلق اون بدبخت و خودشان را راحت می‌کنند. یا بدتر از آن، یکریز به اون بدبخت مادر مرده می‌گویند که نوشابه نخور، مضرّ است. دکترها گفته‌اند خوب نیست و از این نصیحت‌هایی که گوش همۀ‌مان از این حرف‌ها پُر است. ولی پای عمل که می‌رسد و وقتی خودشان را نگاه می‌کنی، قُلُپ قُلُپ این زهرماری را می‌ریزند توی حلقوم‌شان.

بعد هم با قیافه‌ای حقّ‌به‌جانب می‌گویند "ما خیلی تلاش کردیم که بچه‌مون نوشابه نخوره. خیلی بهش می‌گیم. معلوم نیست از کدوم رفیقش یاد گرفته؟!".جالب‌تر از اون، اینجاست که یک درصد هم بد به دل‌شان راه نمی‌دهند و فکر نمی‌کنند که مشکل از روش تربیتی خودشان است و اون دختر یا پسر بیچاره، هیچ گناهی ندارد که دارد زیردست چنین پدر/مادری بزرگ می‌شود.

بگذریم. فکر می‌کنم خیلی انتقادی شد. ولی الآن که دارم مرور می‌کنم، می‌بینم خاله و داییِ دکتر دارم ولی بچّه‌هایشان بدجوری با نوشابه انس گرفته‌اند. وقتی دکتر مملکت اینجوری باشد، وای به حال امثال من.

امیدوارم اگر عمری بود و تشکیل خانواده دادم، این‌ها را خودم رعایت کنم و یک نفر دیگر توی وبلاگش من را اینجوری به سُخره نگیرد. هرچند که می‌دانم به او هیچ ربطی ندارد ولی خب نمی‌توانم انکار کنم که او هم در جامعه حقّ اظهار نظر دارد.

پی‌نوشت یک: چند روز پیش مطلبی منتشر کرده بودم با این عنوان که "دروغ چرا؟ تلگرام را دوست ندارم...". همچنان هم بر روی این عقیده‌ام هستم ولی خب دلیلی ندارد در این شرایط هم، نتوان چیزهای خوبی یاد گرفت. از قدیم هم گفته‌اند "ادب از که آموختی؟". من هم شاید اینجوری دارم ادب می‌آموزم :-)
پی‌نوشت دو: یادم نمی‌آید آخرین باری که لب به نوشابه زده‌ام، چند وقت پیش (یا بهتر بگویم، چند سال پیش) بود. حسّ خوبی است که سعی کنی (و بتوانی) فاصلۀ بین دانستنی‌ها و اَعمال روزانه‌ات را کمتر و کمتر کنی (+). دست کم در این زمینه فکر می‌کنم موفّق بوده‌ام. به امید روزی که با سوسیس کالباس و این غذاهای آشغال هم همین کار را بکنم و تسلیم این شکمِ لعنتی نشم.

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

مثالی امروزی از کارهای "سهل ممتنع"

از دوران درس و مدرسه به ما یاد داده‌اند که سعدی شیرازی، خداوندگار شعرهای سهلِ مُمتَنِع است. یعنی شعرهایی را می‌گفته که در نگاه اول بسیار ساده به نظر می‌رسیده اما در عمل، کسی نمی‌توانسته شعری مثل او بسراید. که اگر غیر از این بود، در زمان او باید نام شاعر پرآوازۀ دیگری نیز مطرح می‌شد که عملاً چنین نشد.

این‌ها را نگفتم که از سعدی و اشعارش صحبت کنم. چراکه هرکسی بخواهد اشعارش را بخواند، بوستان و گلستانی باید در گوشۀ خانه‌اش بیابد و غرقِ در آنها شود. یا به صورت امروزی‌تر آن، یک سرچ ساده بزند و گنجور سعدی یا سایت‌های دیگری را برای این کار انتخاب کند.

این‌ها را گفتم تا مثالی امروزی‌تر از کارهای سهل ممتنع برایتان بزنم. مثالی که خودم اخیراً درگیرش هستم و آن تجربۀ "وبلاگ‌نویسی" است. قبلاًها که کمی سرم داغ بود و فکر می‌کردم خیلی می‌فهمم، وقتی می‌دیدم کسی وبلاگی دارد، توی دلم می‌گفتم که خیلی زحمت می‌کشی (با حالت تمسخر)، خسته نباشی واقعاً از این همه فشاری که بهت وارد می‌شود (باز هم به حالت تمسخر) و جملاتی از این دست.

کم‌کم که فهمیده‌تر شدم و از آن بدتر، خودم را مجبور کردم که روزانه یک پست در وبلاگم بگذارم، فهمیدم انصافاً کار آسانی نیست. یعنی باید یک چیز به درد بخوری داشته باشی تا بخواهی بنویسی، حتّی اگر مطمئنّ باشی کسی نوشته‌هایت را -در حال حاضر- نمی‌خواند، دوست نداری محتوای به درد نخور و دمِ دستی (که خیلی از سایت‌ها تولید می‌کنند) تولید کنی. این است که مجبور می‌شویلینک متن به آدرس کمی مطالعه کنی. کمی فکر کنی. کمی به خودت زحمت بدهی و سر از کدنویسی و کارهایی که به آن علاقه‌ای نداری در بیاوری تا بتوانی ریخت و قیافۀ مناسبی را برای وبلاگت انتخاب کنی. و خیلی از دردسرهای دیگری که هنوز آنها را درک نکرده‌ام. ولی این را خوب درک کرده‌ام که وبلاگ‌نویسی، کاری سهلِ ممتنع است، دست کم برای من که چنین است. شاید سال‌ها بعد به این روزهایم بخندم، ولی وقتی این پستم را بخوانم، یادم می‌افتد که بسیاری از کارها در ابتدا سهل ممتنع می‌نمایند ولی وقتی بخواهی وارد میدان شوی، می‌فهمی آنقدرها که تو فکر می‌کردی هم آسان نیست.

پی‌نوشت: یک سؤال. شما چه کارهای سهلِ ممتنعی را تجربه کرده‌اید؟ یا حتّی فکر می‌کنید سهلِ ممتنع است ولی هنوز آن را تجربه نکرده‌اید؟

سینا شهبازی ۳ نظر ۱

بالأخره تموم شد (این داستان: ایّام شیرین امتحانات)

امتحانات امسال، کمی بیشتر از سال‌های قبل، نفس‌گیر بود. برای همین، آه زیادی از نهادم بلند شد ولی خوب و بد هرچه بود، گذشت...

همیشه دوست داشتم این را بگویم که حالم از اون آدم‌هایی که هنوز تو درگیر فکر کردن به سؤالات هستی و خیلی از جواب‌ها را نمی‌دانی که یهو یک نفر از آخر کلاس داد می‌زند استاد برگۀ اضافی می‌خوام، به هم می‌خورد. البته خیلی‌های دیگر هم با نگاه معناداری، چند فحش در دل‌شان به آن بدبخت حواله می‌کنند.
ضمن اینکه اخیراً به واسطۀ مطالب مختلف و پراکنده‌ای که از جاهای مختلف خوانده‌ام و افراد موفّق و الگوی خودم را هم کمی رصد کرده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که مثل خیلی از دوستان و هم‌کلاسی‌هایم، کارشناسی ارشد را پشت‌بند کارشناسی نخوانم و به خودم کمی فرصت دهم تا ببینم اصلاً ضرورتی دارد یا نه.
از شما چه پنهون که هنوز تکلیفم با خودم مشخّص نیست. ولی یک چیز را خوب می‌دانم. اینکه می‌خواهم به صورت جدّی و تمام‌وقت وارد بازار کار شوم و مستقلّ شوم. ناسلامتی 21سال از عمرم به همین سادگی گذشت ولی فکر می‌کنم کمی باید تلاشم را بیشتر کنم تا خودم را -به خودم- ثابت کنم.
امیدوارم بتوانم تصمیم درستی بگیرم و چندسال بعد، با افتخار، برای شما راجع به دغدغه‌های این روزهایم بنویسم. البتّه اگر شما همچنان خوانندۀ مطالب من و از دوستان صمیمی من، باقی مانده باشید :-)
سینا شهبازی ۰ نظر ۰

درشرف ِ یادگیری

پیش‌نوشت: اصلاً دوست ندارم درمورد عقایدم –چه مذهبی چه سیاسی- با کسی بحث کنم (چون راستش مطالعه‌ای در این زمینه نداشتم و دوست ندارم فقط شنونده باشم). این‌ها را هم برای این می‌نویسم که روی دلم نماند. قاعدتاً شما هم بعد از خواندن یا در کنار من قرار بگیرید یا در مقابل من. در هر صوت -اگر با دلیل برایم حرف بزنید- حرف‌تان برایم بسیار ارزشمند است. لذا دوست دارم از نظرات‌تون یاد بگیرم.

اصل بحث:
به واسطۀ شهر و خانوادۀ مذهبی‌ام، ارادت خاصّی به شب‌های اِحیا دارم (جان عزیزتون نگید اَحیا. هنوز هم حریف خانوادۀ خودم نشدم که این عادت‌شون رو ترک بدم ولی زورم به خودم و شما می‌رسد که بگویم اِحیا بر وزن اِفعال است پس بیاییم قرار بگذاریم اگر کسی گفت اَحیا، غیرمستقیم بهش بفهمونیم که اِحیا درسته). این شب‌ها رو دوست دارم چون انگار یاد گرفتم توی این شب‌ها یک خرده خودم باشم  و در محضر آن بزرگوار زار بزنم. به این امید که: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشۀ چشمی به ما کنند؟
امسال را هم مثل پارسال تهرون بودم. با اینکه توی پست قبلی یه خرده از رفتار مردم تهران (نه تهرانی‌ها) زیرپوستی انتقاد کردم  ولی خدا را شکر مراسم‌های خوب هم برگزار می‌شه توی این شب‌ها با مردم‌های خوب تهرونی که اتّفاقاً توی این شب‌ها فهمیدم اونا هم مثل خیلی‌های دیگه دل دارند.
امسال تصمیم گرفتم یه جای جدید رو امتحان کنم برای شب‌زنده‌داری‌ام. چون خوابگاه‌مون اطراف پل آزمایش هست، به پیشنهاد یکی از دوستام تصمیم گرفتم مسجد امیرالمؤمین که ظاهراً توی غرب تهران (مرزداران) معروف هست رو امتحان کنم. از صحبت‌های یکی از قدیمی‌هاش می‌شد فهمید که 25سالی رو قدمت دارد این مسجد.
یه قسمت مراسم برایم خیلی آموزنده بود (کلّاً یه عادت بدی دارم که دوست دارم از هرکسی یه چیزی پیدا کنم که ازش یاد بگیرم. تا یاد هم نگیرم، ول‌کن ماجرا نیستم). حجّت‌الاسلام دکتر حمیدزاده (که معتقدند فهم و درک قرآن و نهج البلاغه مهمتر از حفظ کردن آنها میباشد) اومد پشت تریبون برای سخنرانی. صحبت‌هاش برای خودم جالب بود. خواستم علاوه بر یادآوری برای خودم، برای شما هم تکرار کنم تا شاید مثل من، ذوق‌زده بشید و سعی کنید این حرف‌ها رو در حدّ خودمون توی زندگی اجرا کنیم:
1.      باید یاد بگیریم دندان روی جگر بگذاریم و مثل حیوان، مطیع نفس نباشیم. باید رنج ببریم و حرمت نگه داریم تا بالا برویم. (یاد مطلبی از حمید طهماسبی افتادم که چندروز پیش خوندم)
2.      خدا رفیق تنهایی‌ها و بیچارگی‌های بنده‌هاش است. خدا ما را وِل نمی‌کند حتّی اگر همه وِل کنند.
3.      "علی" به عدالت و جوانمردی‌اش زنده است. درگیر بازی شیعه و سنّی نشید [که صرفاً هدف‌شون تجزیه بین ما مسلمان‌ها است]
4.      اینکه "علی علی" بگوییم ولی حقّ همدیگر را رعایت نکنیم، به هیچ دردی نمی‌خورد.
5.      اسلام دین اخلاق و دعا برای دیگران است. پس برای همه دعا کنیم.
6.      مراقب باشیم دنیا سوارمان نشود و در دامن این فریبکار هزارچهره نیفتیم.
7.      حقّ را سانسور نکنید. آن موقع است که جامعه رشد می‌کند چراکه گفتن و شنیدن حقّ، جامعه را به حقّ‌مداری سوق می‌دهد.
8.      در دعاها دنبال نسخۀ خودت باش و "انتخاب" کن تا به مطلوب خودت برسی [راستش اصلاً توقّع نداشتم که یک روحانی هم از "انتخاب کردن" حرف بزند. ظاهراً هنوز بدجوری درگیر استریوتایپ هستم...]
9.      العفو زکات القدرت: بخشش زکات قدرت است یعنی اگر توانستنی هنگام قدرت، از انتقام گرفتن صرف‌نظر کنی، مردی. (مثل حضرت علی که با ابن ملجم نیز بدرفتاری نکرد و حرمت او را نگه داشت)
10.  دنبال دعای عربی نباشید که خدا نه عرب است و نه ترک و نه فارس. خدا همدل و هم‌زبان ماست. با خدا راحت حرفت رو بزن و بدان که او منظور من و تو را خیلی خوب می‌‌فهمد.
11.  شب قدر در طول سال است (مثل شب نیمۀ شعبان) نه صرفاً این چندشب. پس قدر این شب‌ها و قدر خودمان را بدانیم.
پی‌نوشت: راستش هرکدوم از جمله‌هایی که ایشون می‌گفت، اینقدر زیبا و خوب توضیح می‌داد که یه جاهایی شرمنده می‌شدم. انگار با هرجمله‌ایش، یه سیلی هم می‌زد توی گوشم و می‌گفت می‌فهمی چی می‌گم؟ حواست هست به حرفام؟
(اینم عکسی از این بزرگوار)
امیدوار هستم که توانسته باشم حرف این بزرگوار را برای شما نقل کنم. التماس دعا.
سینا شهبازی ۰ نظر ۰

جهاد ادامه دارد...

امتحان اوّل که گویا ختم به خیر شد.شما هم امروز اوّلین امتحانتون بود؟ یا دانشگاه ما تافتۀ جدا بافته است؟

امروز امتحان درس "پول، بانکداری و ارز" داشتیم که یکی از دروس مشترک رشته‌های مدیریّت توی کارشناسی حساب می‌شه.
استادمون رو خیلی دوست داشتم. با اینکه اذیّتش کردیم و خیلی درس نخوندیم، ولی بنده‌خدا تلاشش رو کرد تا یه چیزایی بهمون یاد بده.
خدا را شکر نسبتاً هرچی خونده بودم رو دست و پا شکسته و به هر زور و ضربی شده بود، روی برگه خدمت استاد تقدیم کردم.
باشد که از زحمات دانشجوی خوبی همچون من تشکّر کند و یک نمرۀ دهن‌پر‌کن بهم بده.
پی‌نوشت یک: جلسه‌های آخر استاد بهمون یه فیلمی نشون داد درمورد کنفرانس Bretton Woods یه فیلم بهمون نشون داد. یه جورایی فهمیدیم اینکه الآن حجم بالایی از معاملات با "دلار" (و یورو) انجام می‌شه، چیه. بد نیست اگر بدونیم چجوری شد که الآن اینجوری شد :|
پی‌نوشت دو: یه خلاصه از دست‌نویس خودم رو هم دوست دارم بذارم تا توی سایتم بمونه. یادم باشه که چه بچّۀ درس‌خونی (اون کلمه زشته رو اگر گفتید، آیینه!) بودم...
سینا شهبازی ۳ نظر ۰
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)