دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

#بامتمم [10روز گذشت]

پیش‌نوشت (1): نتوانستم آنچنان که می‌خواهم، ذهنم را برای نوشتن جمع کنم. اجازه دادم قلمم به هر شکل که دل تنگش می‌خواهد، جاری شود. برای همین می‌بخشید اگر بیش از حد از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام و نتوانسته‌ام سر و ته حرفم را، دستِ‌کم برای خودم، مشخص کنم.

پیش‌نوشت (2): بر اساس آنچه که توقع داشتم، دوستان خوبم چند روز پس از همایش و چند نفرشان قبل از همایش، در مورد متمم با هشتگ بامتمم (#بامتمم) برای‌مان صحبت کردند. من اما به خودم قول دادم برای نوشتن چنین پستی، اجازه دهم چند روزی (1هفته الی 10روز) از همایش بگذرد و تب و تاب آن از سرم بیفتد و بعداً بنویسم. البته کمی هم دوست داشتم ذهنم را منسجم کنم و مطلبی در شأن متمم و متممی‌ها بنویسم. در مورد اول ظاهراً موفق بودم اما همچنان احساس می‌کنم در مورد دوم، شکست خوردم.

پیش‌نوشت پایانی: این نوشته، همچون سایر نوشته‌های این خانه، چندان بار علمی ندارد [چندان را هم برای روحیه دادنِ به خودم به کار بردم]. صرفاً یک دست‌نوشته است که تأکیدی هم بر خواندنش ندارم. اما اگر وقت اضافی دارید و احساس می‌کنید می‌توانید با آن ارتباط برقرار کنید، خوشحال می‌شوم تا انتها با من باشید.

اصل نوشته:

نوشتن چنین پستی برای من، کمی سخت (بخوانید بی‌نهایت سخت) و جان‌فرسا بود. سخت است بخواهم مطلب جدیدی در مورد همایش بنویسم که بقیۀ دوستان خوبم از جمله شهرزاد [راسخ] عزیز، علی کریمی نازنین، حمید طهماسبی پرانرژی، طاهره خباری دوست‌داشتنی، آقا معلم کلاس (محمدرضا شعبانعلی) و بقیۀ دوستان خوبم به آن اشاره نکرده باشند اما به رسم ادب و به قاعده، احساس کردم بهتر است چند خطی بنویسم.

پرده اول (روز قبل از حرکت به سمت تهران):

4شنبه 25مرداد 1396، باید سوار قطار می‌شدم. کارهایی که باید صبحِ آن روز انجام می‌دادم را نوشته بودم. خرید شیرینی برای دوستان متممی و البته یک شیرینی مخصوص آقا معلم، جزو کارهایی بود که باید انجام می‌دادم.

از آنجایی هم که در رنگ‌شناسی دستی بر آتش ندارم، دست به دامان عروس خانواده‌مان شدم و از او خواستم تا به من کمک کند. او هم با کمال میل پذیرفت. ظهر همان روز هم با او به خرید کفش رفتیم. به هرحال مدتی بود قرار بود کفش بخرم و به بهانه‌های مختلف به تأخیرش می‌انداختم که البته گردهمایی متممی‌ها، بهانۀ خوبی برای اتمام این اهمال‌کاری بود.

بعد از آن هم وسایلم را جمع کردم و ساندویچی خریدم برای اینکه خدایی نکرده شب در شهر غریب (انگار نه انگار که 3سال در آنجا دانشجو بوده‌ام و هنوز هم هستم) گرسنه نمانم. به هرحال، سرِ شکم با هیچکس شوخی ندارم.

بالأخره زمان خداحافظی با خانواده فرا رسید.

پردۀ دوم (شب‌هنگام، وقتی که به تهران رسیدم):

وقتی به خانۀ خاله‌ام رسیدم، دیرهنگام بود. کلید انداختم و در را باز کردم. نمی‌دانم چرا ولی اولش ترسیدم. به تدریج، به آن تنهایی عادت کردم.

اینترنتِ همراه ایرانسل خریده بودم و در این فکر بودم که شب‌هنگام، شمارۀ صندلی دوستانی که مایلم آنها را ببینم، بنویسم و فردای همایش، حتماً از نزدیک با آنها صحبت کنم. چه شب تلخی بود. اینترنتم کار نکرد و دستم ماند در پوست گردو. اعصابم به هم ریخت. می‌دانستم که تقصیر خودم هست و باید صبح هنگام، قبل از حرکت، این‌کار را انجام می‌دادم اما فرصت نشد و اینکار را به شب واگذار کردم اما توقع نداشتم که چنین شود. آنجا بود که فهمیدم بعضی از فرصت‌هایی که سوخت، دیگر هرگز قابل جبران نیست. این را قبلاً هم فهمیده بودم ولی آن شب با گوشت و پوست و استخوانم، درک کردم.

با ناراحتی سرم را روی بالش گذاشتم و خوابیدم. بر خلاف شهرزاد، خواب خوبی کردم. هرچند که صبح هم از استرس (یا بهتر بگویم: هیجان) زیاد، زود از خواب بیدار شدم و دوشی گرفتم و صبحانه‌ای خوردم و ساعتی زودتر از همایش، از خانه بیرون زدم و خانه را مثل روز اول (منظورم همان دیشب، قبل از ورودم به خانه است)، مرتب کردم و خارج شدم. انگار نه انگار که کسی آنجا آمده باشد.

پردۀ سوم (صبح‌هنگام، وقتی که به دانشگاه شهید بهشتی رسیدم):

میان‌نوشت: کفشم داشت اذیت می‌کرد. به خودم دلگرمی می‌دادم که تا چند دقیقۀ دیگر که پا بخورد، راحت و راحت‌تر می‌شود اما نشد که نشد. تا آخر همایش، روی اعصابم بود. الآن که درحال نوشتن این پست هستم، زخم‌های پایم خوب شده‌اند اما همچنان زخم‌های روی پایم، خودنمایی می‌کنند. بگذریم. هرچه که بود، متمم ارزشش را داشت.

در دانشگاه که قدم می‌زدم، چشم می‌چرخاندم تا ببینم کسی آشنا هست یا نه. به سالن همایش‌های بین‌المللی دانشگاه شهید بهشتی رسیدم. نمی‌دانستم از کجا باید وارد شوم. سر را پایین انداختم و به دنبال یک نفر، راهم را ادامه دادم. امین آرامش را دیدم اما به جا نیاوردم. شک کردم که خودش باشد اما چون از نزدیک ندیده بودمش، به خودم گفتم: نه، امین نیست.

چند ثانیۀ بعد، علی کریمی عزیز را دیدم. با او سلام علیکی کردم و خودم را به او معرفی کردم. او هم با من خوش و بِشی کرد و به من گفت: کامنت‌گذار. هنوز نفهمیده‌ام منظورش چه بود: تحسین بود یا تخریب؟ اما هرچه که بود، خوش و خرم از آنکه یکی از سخنران‌ها و قدیمی‌های متمم را دیده‌ام، به مسیرم ادامه دادم. به هرجهت، خودش اگر این متن را خواند که تقریباً بعید می‌دانم، شاید برایم بیشتر توضیح داد.

فرش قرمز زیبایی زیر پای‌مان انداخته بودند. یک حس خوبی برای من داشت. اتفاقاً عکسی از آنجا گرفته‌ام تا در اینجا ثبت کنم:


اینجا همان جایی است که محمدرضای عزیز در انتهای همایش، با حوصله و در عین خستگی مفرط، ایستادگی کرد و با یکایک آنهایی که دوست داشتند با او عکس یادگاری داشته باشند، عکس گرفت. به قول شهرزاد، با همان تکیه کلام شیرین‌اش: عکس-عکس! انگار مدت‌ها منتظر مانده باشد تا با ما عکس بگیرد.

وارد سالن شدم و کارت ورودم را گرفتم و مسئولین همایش با لبخند و با انرژی هرچه تمام‌تر، من را راهنمایی کردند تا سر جایم بنشینم. اما مگر من آمده بودم که بنشینم؟ نگاهی به چپ انداختم، نگاهی به راست اما دیدم ای دل غافل، آشنایی نیست که نیست. یعنی اگر هم بود، به چهره نمی‌شناختم.

یکهو شاهین کلانتری و بقیۀ دوستانی که به چهره می‌شناختم‌شان را دیدم که باهم در حال گپ و گفت هستند. خودم را به آنها رساندم و آنها هم به خوشی با من سلام علیک کردند. چقدر برایم آشنا بودند. انگار سال‌هاست که آنها را می‌شناسم.

همان صبحِ اول صبح، مژگان پیوندی و باران عزیز را نیز دیدم. آمدم اسم اصلی باران را بخوانم که با حالت طنازانه‌ای، اسمش را چرخاند و اجازه نداد.

نمی‌دانم سیاست متمم بود یا از دست‌ِشان در رفته بود. اما اسم‌ها را خیلی کوچک زده بودند. یعنی باید آنقدر به چشم هایت فشار می‌آوردی تا بتوانی بفهمی طرف مقابل کیست.

بعد از اینکه احساس کردم کمی در همایش جا افتاده‌ام، چندباری از سالن همایش بیرون رفتم تا هوایی بخورم و ببینم چه کسانی را می‌شناسم. عاقبت یکی از مسئولان همایش (که مانند بادیگاردها می‌نمود)، به من گفت دوست عزیز (این عزیز از چندتا فحش برایم بدتر بود)! لطفاً اینقدر بیرون نروید و سر جای‌تان بنشینید. هنوز تا شروع همایش فرصت بود و به نظر من مشکلی نبود اما به او احترام گذاشتم و فقط یکبار دیگر بیرون رفتم.

و یک اتفاق فوق‌العاده‌ای که برای من افتاد، فهمیدم که سمانه عبدلی عزیز که مدت‌ها بود چشم‌انتظار دیدنش بودم، به جای اینکه در صندلی 21 ردیف H (همان ردیفی که من در صندلی 19اش نشسته بودم)، بنشیند، در صندلی 20 همان ردیف قرار است بنشیند. یعنی دقیقاً کنارِ من. چیزی کمتر از معجزه برایم نبود. تصور بفرمایید که کسی را روزها و ماه‌ها و سال‌ها بخواهید ببینید، اما سعادتش را پیدا نکنید ولی در همایش، دقیقاً کنار دستش بنشینید.

همایش شروع شد. در همان ساعت معروفِ 8:29. محمدرضا شعبانعلی زحمتِ خوش‌آمد گویی و افتتاح سمینار با برعهده داشت. در مورد صحبت‌هایش نمی‌خواهم صحبت کنم که دوستان دیگرم آن را بارها گفته‌اند و نیازی به تکرار نیست.

محمدرضا در لابه‌لای صحبت‌هایش گفت (نقلِ به مضمون): سال‌های قبل که همایش داشتیم، شب‌ها تا دیروقت صبر می‌کردیم و عکس می‌گرفتیم و همایش بیشتر از ساعتی که مشخص شده بود، طول می‌کشید.

برای همین، باز هم از آن تصمیم‌های لحظه‌ای‌ام را گرفتم و از مامانم درخواست کردم تا بلیتم را کنسل کند. به او گفتم شب یک‌جوری می‌آیم. مطمئنّ نبودم که بتوانم آن شب به یزد برگردم اما دوست نداشتم حتی لحظاتِ بعد از همایش را از دست بدهم.

پردۀ چهارم (دیدار با دوستان متممی از نگاهِ من):

امین آرامش را که دیدم، به من گفت: راجع به تو داشتیم با شاهین صحبت می‌کردیم. نمی‌دانم چرا ولی برای اولین بار، احساس خوبی بود که کسی یا کسانی پشت سرم حرف می‌زنند. خاصه اینکه بدانی دونفر از قدیمی‌های متمم، در مورد تو صحبت کنند. نگفت که چه می‌گفتند اما هرچه که بود، من را با گفتن همین جمله خوشحال کرد.

شاهین کلانتری عزیز در مورد وبلاگم ،بسیار بی‌پرده، اظهار لطف کرد و من هم به او گفتم که به بهانۀ او، یک روز از پست‌های وبلاگم را به کمک او می‌نویسم و تیک می‌زنم. البته بابت سخنرانی فوق‌العاده‌اش نیز به او تبریک می‌گویم. همۀ دوستان متممی عالی بودند اما آرامشِ شاهین هنگام سخنرانی، یک چیز دیگر بود.

مجتبی خلیلی (اگر اشتباه نکنم، متأسفانه اسم‌ها، دقیق در خاطرم نمانده است) را دیدم و به من گفت که تفسیرهای وبلاگم را می‌خواند. اصلاً یک درصد هم فکر نمی‌کردم کسی در همایش چنین حرفی به من بزند. بی‌نهایت خوشحال شدم و از او تشکر کردم. هرچند که اسم آنچه که من می‌نویسم، یقیناً تفسیر نیست و شاید همان اسم دل‌نوشته و دست‌نوشته هم برایش زیاد باشد.

پویا شیخ‌حسنی نازنین را دیدم. چند شب قبلش، افتخار داده بود و چند ساعتی را در اسکایپ باهم حرف زده بودیم. به نظرم، کمی متفاوت‌تر از بقیۀ متممی‌هاست. در نگاهِ من، کمی مدل ذهنی‌اش مثل پرنیان خان‌زاده بود که البته جای او هم در همایش بسیار خالی بود و متأسفانه نتوانستم او را در این همایش ببینم.

البته پویا بسیار به من لطف داشت. شبِ همایش، با وجود خستگی و با وجود ترافیکی که از تهران سراغ داریم، بزرگواری کرد و من و دوست خوبم علی اختری را تا ترمینال رساند. لطفِ بزرگ او را هرگز فراموش نخواهم کرد. آن هم لطفی که در خستگی بعد از همایش صورت گرفته باشد.

حمید طهماسبی عزیز را قبل از شروع همایش و در سالن اصلی همایش دیدم. بسی خوشحال شدم که من را در آغوش گرفت. فکر می‌کنم ارادت قلبی من به خودش را درک کرده بود و شاید به خاطر همین عشق و علاقۀ متقابل بود که چنین کاری کرد.

طاهره خباری عزیز را در گوشۀ انتهایی ردیف D پیدا کردم. البته سلام علیک ما بسیار مختصر بود و فقط تصویر او در ذهنم مانده است. متأسفانه فرصتی نشد تا حضوری از او و لطف‌هایش (منظورم امتیازهای آموزنده‌اش در متمم که به من و بقیۀ تازه‌وارد‌ها می‌دهد، همچون کاری که شهرزاد عزیز می‌دهد) تشکر کنم. البته اگر بخواهم تشکر کنم، بهتر است از حمید طهماسبی (که به قول یاور مشیرفر به سختی امتیاز آموزنده می‌دهد) نیز صمیمانه تشکر می‌کردم اما حقیقتش فراموش کردم.

علی کریمی را دیگر فرصت نشد از نزدیک ببینم و دیدار ما به همان چند ثانیۀ قبل از شروع همایش خلاصه شد ولی یک چیزی را -به رغمِ فاصلۀ زیادمان در همایش- خوب می‌دیدم. هر سخنرانی که به روی صحنه می‌رفت، به شدت به سخنانش با علاقه گوش می‌داد. هرچند که می‌دانیم او یکی از سخنران‌هایش همایش بود و احتمالاً چند دفعه‌ای سخنان آنان را گوش فرا داده بود اما از اشتیاقش برای شنیدن دوبارۀ سخنان آنها، اپسیلونی کم نشده بود و مدام سرش را به نشانۀ حمایت و به معنای اینکه من دارم شدیداً به حرف‌های شما گوش می‌دهم، تکان می‌داد و از این کارش لذت بردم.

محسن سعیدی‌پور عزیز که من را شرمنده کرد. به جای اینکه من بروم و ایشان را پیدا کنم، او آمد و من را پیدا کرد. بسیار خوشحال شدم که توانستم با او نیز ثانیه‌هایی خوش و بش کنم.

یاور مشیرفر طناز را زیارت کردم (واژۀ طناز برای کسانی که در همایش شرکت کرده بودند، احتمالاً قابل درک‌تر باشد). بسیار قدبلند و خوش‌هیکل و خوش‌هیبت بود. به او، به شوخی و البته جدی، گفتم که علی رغم میل باطنی‌م، سر از مطالب وبسایتش در نمی‌آورم. او هم به مزاح گفت: نگران نباش. خودم هم نمی‌فهمم چه می‌گویم.
البته چند دقیقه‌ای هم روی صحنه آمد و چقدر آمدنش خنده را به لبان‌مان نشاند. چقدر حضورش به موقع بود.

پریسا حسینی را نیز دیدم ولی همیشه سرش شلوغ بود و فرصتی نشد تا بتوانم چند ثانیه‌ای را با او صحبت کنم، حتی در حد همان سلام علیک معمول. البته باید اعتراف کنم هنوز نتوانسته‌ام با وبلاگش، آنچنان که باید و شاید، ارتباط برقرار کنم. او هم نیازی به یک نفر اضافه ندارد و خوانندگان خودش را دارد. احساس کردم بد نیست اینجا اعترافی نیز کرده باشم.

شهرزاد عزیز را در پله‌ها گیر انداختم. نه اینکه بخواهد فرار کند. اما احساس می‌کنم هرموقع می‌خواستم به سمتش بروم، غیب می‌شد. وقتی او را دیدم، به سمتش شتافتم و بالأخره بابِ صحبت‌مان باز شد. برای‌مان کلیپس‌هایی تهیه کرده بود و به رسم یادگاری به ما داد. چه کار قشنگی. به این مهربانی‌اش غبطه خوردم و دوست داشتم من هم یک یادگاری به آنهایی که دوست‌شان داشتم، می‌دادم. او با این یادگاری، خودش را در ذهن و قلب ما ماندگارتر کرد ولی من با آوردن شیرینی؟ بگذریم.
کلیپس برداشتن من هم داستانی شد. اولی را که برداشتم، به من گفت می‌توانی آن را عوض کنی. اولش به خودم قوت قلب دادم که همین خوب است (البته ناخودآگاه، یاد فایل دشواریِ انتخاب افتادم و اینکه بهتره Satisfier باشم ولی 10ثانیه طول نکشید که به خودم تشر زدم: Satisfier کیلویی چند؟ عوضش کن بابا). ولی دیدم عکس یک دختر روی آن است و احساس کردم شاید مناسبِ حال کسِ دیگری باشد. آن را عوض کردم و یک کلیپس دیگر را به قید قرعه برداشتم. این دفعه عکس یک کوچولو قسمتم شد [بخشکه این شانس! البته بگذریم از اینکه من در بین دوستام، الهۀ شانس شناخته می‌شم]. احساس کردم باز بهتر از کلیپس قبلی است و نیازی به تعویض نیست اما گفتم یکبار دیگر شانس خودم را امتحان می‌کنم. نتیجه‌اش این شد که می‌بینید.

میان‌نوشت: در مورد انگشتر اسرارآمیز و جادوییِ شهرزاد، مطلبی در ذهن داشتم که آن را در سایت خودش خرج کردم و هدفم این بود که خودش بخواند و البته او هم قول داد که مطلبی راجع به آن بنویسد. احساس کردم شاید شما هم دوست داشته باشید آن را بخوانید.

معصومه شیخ‌مرادی عزیز، در ردیف جلوی من نشسته بود و خوشحالم که سعادت داشتم تا پشت سر او یکی از کاردرست‌های متمم بنشینم. چقدر چهره‌اش دوست‌داشتنی و معصوم بود. چقدر چهره‌اش تغییر کرده بود، به نسبتِ عکسی که در سایت خودش دیده بودم که به شیراز سفر کرده بود.
یک چیزی که همه‌اش برایم سؤال بود: اینکه چرا وقتی او (برای مثلاً سخنران‌ها) دست می‌زند، دست راست‌ش را ثابت نگه می‌دارد و دست چپ‌ش متحرک است اما من، دست چپ‌م ثابت است و دست راست‌م متحرک؟ نمی‌دانم دلیل علمی دارد یا نه اما هرموقع چنین صحنه‌ای را می‌دیدم، این سؤال مثل یک خوره به جانم می‌افتاد.
در آخر شب هم زبانم لال، نزدیک بود یک خانمی او را زیر بگیرد. نمی‌دانم این را به حساب خستگی بعد از همایش بگذارم یا به حساب اینکه آن راننده خانم بود ولی برای اینکه جر و بحث فمنیستی اینجا راه نیفتد، ترجیح می‌دهم قضیه مسکوت بماند. هرچه که هست، خوشحالم که برای او اتفاقی نیفتاد.

ایمان نظری و امیرمحمد قربانی را در کنار هم دیدم و عرض ارادتی کردم. فکر می‌کنم برای لحظه‌ای از کنار هم جدا نشدند. دستِ‌کم، هرموقع آنها را می‌دیدم، خوش و خرم و خندان، باهم قدم می‌زدند.

علی اختری، نوجوان آینده‌دار متمم را دیدم و چقدر از دیدنش خوشحال شدم. لطف‌هایش را هرگز فراموش نمی‌کنم و حوصله‌اش در کمک کردن به من.

هیوا و نسیم مظاهری عزیز را دیدم. البته هردو دوست عزیز را به لطف سمانۀ عزیز شناختم و دیدم. اگر او نبود، به احتمال خیلی زیاد، هیوا و نسیم را نمی‌شناختم. بیشتر وقت‌های استراحت‌مان با آنها گذشت یعنی من، سمانه، هیوا و نسیم.

هیوا که به من گفته بود آدم درون‌گرایی است ولی در همایش دستِ کم خیلی خوب با دوستان متممی ارتباط برقرار می‌کرد و به او تبریک می‌گویم. نسیم هم که واقعاً دختر طنازی بود و خوشحالم که او را از نزدیک دیدم. از کسانی است که اگر وبلاگش را راه بیندازد و از اینستاگرام دل بکند، پایه ثابت خواننده‌های وبلاگش خواهم بود.

سامان عزیزی بزرگوار را هنگام تعارف کردن شیرینی زیارت کردم. گفت: اسمت را در متمم دیده‌ام. همین یک جمله، چقدر خوشحالم کرد. انگار متممی‌ها، خوب بلدند لبخند را بر لبانت بیاورند.

باید اعتراف کنم دوستان دیگری را نیز زیارت کردم اما اسم‌شان را فراموش کردم. از آنها عذرخواهی می‌کنم. کاش اسم آنها را در گوشه‌ای یادداشت می‌کردم و آنها را نیز در اینجا ثبت می‌کردم. امیدوارم من را ببخشند.

البته شمارۀ 18 (دست چپِ من) پانته‌آ خانم بود. فامیلی‌اش را یادم نمانده است ولی هرچی نگاه کردم، پانته‌آ که نیامد هیچ،‌ یک آقای محترم آمد کنارم نشست. حتی شک کردم که نکند اسم پانته‌آ هم دو اسمه باشد؟ برای همین اسمش را پرسیدم‌ [چون در متمم هم در مورد اسمِ هیوا، سوتی داده بودم و فکر می‌کردم اسمی دخترانه است. همان اشتباهی که خیلی‌ها مثل من، دچارش شده بودند].

و اما در پایان، می‌رسیم به سراغ سمانه عبدلی. خودش را با رنگ متمم (سبز) ست کرده بود و انصافاً چقدر به‌اش می‌آمد.

 راستش در مورد سمانه یکبار نوشته‌ام (+). او را بسیار نزدیک‌تر از آنچه تصور می‌کند، تصور می‌کنم. وقتی کنار او نشسته بودم، از لحظه‌لحظۀ همایش لذت می‌بردم. احساس می‌کردم یک متممی اصیل کنارم نشسته است یا بهتر بگویم، من کنار یک متممی‌الاصل نشسته بودم.

وقت‌های استراحتم با او می‌گذشت. او من را با هیوا و نسیم آشنا کرد. اگر او نبود، به احتمال خیلی زیاد، من نه هیوا را می‌شناختم، نه یاسین اسفندیار را می‌دیدم و نه خیلی‌های دیگر را.

ساعاتی که در همایش بودم، خاصه ساعاتی که در کنار سمانه نشسته بودم، گذشتِ ثانیه‌ها را احساس نمی‌کردم. با اینکه بعد از همایش خسته بودم، اما دوست نداشتم از متممی‌ها خداحافظی کنم. اما چه فایده؟

سمانه، اجازه بده چند کلمه‌ای را خطاب به تو دوست خوبم بنویسم:

من تا به حال در زندگی‌ام سورپرایز نشده‌ام یا اگر هم شده‌ام، در حال حاضر در خاطرم نمانده است. اما وقتی فهمیدم به جای اینکه صندلی 21 نشسته باشی، صندلی 20 (و دقیقاً کنار من) نشسته‌ای، سورپرایز شدم. نمی‌دانم چرا ولی احساس آرامش عجیبی را تجربه کردم.دارن هاردی یک جایی در کتابش می‌گفت (انرژی لینک دادن برایم نمانده است، من را می‌بخشید): یک عده آدم‌ها هستند که فقط می‌توانی چند ساعت با آنها وقت بگذاری. یک سری آدم‌ها هستند که می‌توانی چند روز برای آنها وقت بگذاری اما بیش از چند روز، تحمل آنها برایت سخت می‌شود و یک عده آدم نیز هستند که می‌توانی همیشه برای آنها وقت بگذاری [نقلِ به مفهوم]. یقیناً تو برای من، جزو دستۀ آخری.

اینقدر دوستان خوب در این جمع حضور داشتند که ناشکری است اگر بخواهم از ندیدن برخی از دوستان خوب دیگر گله کنم. اما واقعاً حسرتِ دیدن شیرین (نوروزی) عزیز و نجمه عزیزی، بدجوری به دلم ماند. البته خدا را شکر که نجمۀ عزیز را احتمالاً بتوانم در یزد ببینم اما در مورد شیرین، مطمئن نیستم. ناگفته نماند قسمتی از این پست نیز به خاطر اشتیاق شدید شیرین، از دانستن فضای گردهمایی بود. هرچند که می‌دانم از نوشته‌های دیگردوستان، احتمالاً اطلاعات کافی را کسب کرده است ولی دوست داشتم من هم چنین روز ماندگاری را در این خانه، ثبت کرده باشم.

کلام آخر اینکه: دوست عزیزی به من گفت 7-8ساعت وقت گذاشتی برای آمدن از یزد به اینجا و 7-8ساعت هم برای برگشت. به نظرت وقتت نسوخت؟ من هم در جوابش یک "نه" قاطع گفتم. اتفاقاً با این دوستِ عزیزتر از جان، بسیار صمیمی هستیم ولی در این مورد، فکر می‌کنم کمی تفاوتِ عقیده داریم.

پی‌نوشت (به همراه یک سؤال): فکر نمی‌کردم که بخواهم برای همایش، قسمت دومی نیز بنویسم اما احساس کردم نوشتنِ آن احتمالاً حالم را بهتر خواهم کرد. نمی‌دانم کِی می‌نویسم ولی حتماً می‌نویسم.

دوستی از من پرسید اگر بخواهی محمدرضا شعبانعلی را (به کسی که شناختی از او ندارد) معرفی کنی، به صورت مختر (و در کم‌ترین کلماتِ ممکن) چگونه او را برای بقیه توصیف می‌کنی؟ چه ویژگی‌هایی از او را بولد می‌کنی؟ من یک جواب‌هایی به ذهنم آمد اما فکر می‌کنم بتوان جواب‌های بهتری به این سؤال داد. برای همین، از شما دوستانی که لطف کردید و تا اینجای متن را با من همراه ماندید، لطف خود را بر من تمام کنید و جوابی به این سؤال نیز بدهید. احتمالاً بتواند به من و امثال من و چه بسا خودِ محمدرضا، کمکی بکند.

ممنونم که وقت گذاشتید.

سینا شهبازی ۱۰ نظر ۱

برای سمانه عبدلی

مدتی است اسم او (سمانه عبدلی) را در یک جای امن نوشته‌ام تا فراموش نکنم که وجود چنین دوستانی، واقعاً نعمت است.

اگر بخواهم از دید خودم، کمی دربارۀ او توضیح دهم، بد نیست -برای دوستانی که او را نمی‌شناسند- بگویم:

اولین متممی‌ای است که با او آشنا شدم. خاطرم هست دقیقاً به چه ترتیب با محمدرضا [شعبانعلی] و بالطبع با او آَشنا شدم.

همچنان به خاطر دارم اولین تماس تلفنی‌ام را با او. چه گفت و چه گفتم. استرس در صدایم موج می‌زد و احتمالاً او به خوبی این را فهمیده بود اما خونسردانه با من حرف می‌زد و مثل یک متممی باوقار، به روی خود نمی‌آورد.

سؤال جالبی از من پرسید. گفت "دغدغه‌ات چیست؟" البته آن موقع نمی‌دانستم "دغدغه" را دقیقاً چگونه می‌نویسند اما اگر الآن همین سؤال را از من بپرسد، می‌توانم بسیار برایش بگویم یا بنویسم. امان از آنکه وقتی گوش شنوا بود، حرفی نبود و الآن که حرفی هست، احتمالاً گوش شنوایی نیست.

هنوز سعادت دیدارش را نداشته‌ام. دو سه بار از طریق تلگرام قرار بود هماهنگ کنیم تا او را ببینم اما هربار به بهانه‌های مختلف، علف را زیر پایم سبز کرد. آن هم چه سبز کردنی که نگویید و نپرسید. از قضا، آنطور که خودش گفته، برای گردهمایی متممی‌ها قرار است برای‌شان مهمان بیاید و همچنان قرار است داغ دیدن‌اش بر دلم باقی بماند. البته بهتر است خوشحال باشم از اینکه خیلی از آنهایی که می‌خواهم آنها را ببینم حضور دارند ولی خب، او را از قدیم‌الایّام می‌شناخته‌ام و برایم جایگاه ویژه‌ای دارد، هرچند احتمالاً خودش این‌ها را نمی‌داند.

خاطرم هست از او درخواست کمک کردم و او سخاوتمندانه، چند لینک از روزنوشته‌های محمدرضا را به من هدیه داد. خام بودم و ارزش آنها را ندانستم. امروز، ارزش آنها را بیشتر و بهتر درک می‌کنم و سعی می‌کنم کمی روی توسعۀ شخصی‌ام کار کنم تا بتوانم به اندازۀ خودم، سعی کنم ایران را جای بهتری برای آیندگان بکنم. هرچند این‌ها فقط حرف است و در عمل باید دید چند مرده حلّاجم.

هرچند نمی‌دانم چرا ولی خودم را ته‌تِغاری محمدرضا حساب می‌کنم هرچند افراد کوچکتری (به لحاظ سنّ شناسنامه‌ای) نیز جزو بچه‌های محمدرضا به حساب می‌آیند اما اینکه احساس کنم ته‌تغاری محمدرضا هستم، لبخند را ناخودآگاه روی لبانم می‌آورد.

می‌دانم که شدیداً درگیر کارهای بیست تا سی هست و امیدوارم دست به هرکاری می‌زند، طلا شود.

و در پایان، خوشحالم که می‌توانم گه‌گاهی در تلگرام به او پیام دهم و حال او را جویا شوم. هرچند تلگرام برای من چندان دوست‌داشتنی نیست اما وجود چنین دوستانی، انگیزۀ سر زدنم به این برنامۀ نه‌چندان خوب را بیشتر می‌کند.

پی‌نوشت: عکسی که گذاشته‌ام را از قسمت دربارۀ منِ وبلاگش برداشته‌ام که متأسفانه به خاطر سرشلوغی‌اش به خاطر ما بیست تا سی ساله‌ها، کمتر فرصت کرده است به آن سری بزند.

سینا شهبازی ۴ نظر ۰

من، سهیل رضایی و سیگار کشیدن

یکی از مزیت‌های هم‌نشینی با آدم‌های خوب، هرچند این هم‌نشینی از راه دنیای مجازی و اینترنت باشد، آشنایی با آدم‌های خوب است. به واسطۀ محمدرضا شعبانعلی و فایل صوتی رادیو مذاکرۀ محمدرضا و گفتگویش با سهیل رضایی بود که با او آشنا شدم. البته مدت‌ها بعد از گوش دادن به این فایل صوتی، این متن را نیز خواندم و مهر هردو بزرگوار، بیش از قبل در دلم نشست. احتمالاً انتخاب عنوان من نیز به تبعیت از همان پست محمدرضا باشد.

در یک مهمانی خانوادگی، شوهرخاله‌ام -علیرضا صنوبر- از من پرسید که "سهیل رضایی را می‌شناسی؟"، من هم گفتم "خیلی نمی‌شناسم. ولی یک شناخت مختصری از او دارم. یک گفتگوی صوتی او با محمدرضا شعبانعلی را گوش داده‌ام و از طرز فکرش خوشم آمده است". او هم برگشت و گفت خب چرا وقتی چنین چیزهایی را گوش می‌دهی، آن را به من معرفی نمی‌کنی؟ خوشحالی من را نمی‌توانید تصور کنید از اینکه بفهمید در خانواده، یکی دیگر هم مثل من، دغدغۀ توسعۀ فردی را دارد و تو تنها نیستی. هرچند من در دهۀ دوم زندگی‌ام هستم و او در دهۀ چهارم زندگی.

یک فایل صوتی (فایل صوتی اعتماد به نفس) را ایشان خریده بود و درحال گوش دادن آن بود. به من پیشنهاد کرد که آن را روی کامپیوترت کپی کن و اگر دوست داشتی، گوش کن. البته حقیقتش من خودم بدون اجازه اینکار را کردم و بعد به او گفتم و او هم با روی خوش گفت: اتّفاقاً می‌خواستم بهت بگویم. خوب شد که خودت ریختی. بگذریم.

چندماهی گذشت تا اوقات بیکاری در مسیرهای رفت و برگشت دانشگاه، حوصله‌ام را سر برد. ترافیک‌های تهران هم واقعاً روی اعصاب هستند، اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشی.

این شد که فایل‌ها را گوش دادم. البته بدون هیچ یادداشت برداری و بدون اعتقاد به حرف‌های سهیل رضایی. صرفاً گوش می‌دادم.

از یک جایی به بعد، حالم بد شد. یک چیزهایی را فهمیدم که به نظرم زود بود. نمی‌دانم چطور توصیف کنم فقط می‌دانم حالا حالاها دیگر به سمت سهیل رضایی نمی‌روم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

یک نکتۀ آموزندۀ گوش دادن به این فایل‌ها، این بود که من می‌ترسیدم که لب به سیگار بزنم. جدای از بحث مضرّات سیگار، فکر می‌کردم اگر یکبار لب بزنم، تمام است و معتاد شده‌ام.

این قضیه روی اعصابم ماند تا بالأخره برای اولین بار لب به سیگار زدم. هنوز خاطرم هست دقیقاً کجا بود و از کجا خریداری کردیم و هنوز به خاطر دارم چه سیگاری بود. البته کامل نکشیدم و فقط چند پُک زدم. همچنان ترس در درونم بود.

تا امروز، فکر می‌کنم 3 مرتبه سیگار کشیده‌ام. هر 3 دفعه‌اش را هم خاطرم هست. الآن دیگر ترس سابق را ندارم. خدا را شکر هنوز معتاد نشده‌ام و اگر سیگار جدیدی بببینم، بدم نمی‌آید آن را تست کنم و ببینم چه مزه‌ای دارد.

خوشحالم که این خانۀ حقیر، به من این اجازه را داد تا با خیال راحت و با امید به اینکه خانواده‌ام به اینجا سر نمی‌زنند، آنچه در دلم هست را بیان کنم.

سینا شهبازی ۳ نظر ۰

در عُنفُوان جوانی

پیش‌نوشت:

این متن را صرفاً به خاطر یادآوری یکی از دوره‌های زندگی خودم نوشته‌ام. یادآوری جالبی برای خودم بود.
اگر آن را نخواندید، همچون سایر مطالبی که تا به حال نوشته‌ام، چیز خاصّی را از دست نداده‌اید.

اصل نوشته:

یک زمانی، وقتی هنوز یاهو مسنجر مُد نشده بود، یک برنامه‌ای بود که برای عدّه‌ای نقش یاهو مسنجر را داشت و در گسترش ارتباطات و پر کردن اوقات فراغت، نقش بسیار مؤثّری داشت: برنامۀ RaidCall.

نمی‌دانم به جز من، افرادی بودند که معتاد وقت گذرانی در چنین برنامه‌ای شده بودند یا خیر.

بازی فکری جالبی در برخی از اتاق‌های این برنامه رایج بود و روز و شب، این بازی انجام می‌شد. اسم این بازی "مافیا" (+) بود. واقعاً هم به اندازۀ اسمش، هیجان داشت. البته کم‌کم یاد می‌گرفتی چطوری باید دروغ بگویی و نظرات دوستان را به سمت خودت و افکارت جلب کنی تا آنها نیز با تو هم‌سو شوند و بتوانی مسیر بازی را، آنچنان که تو می‌خواهی، به پیش ببری. در غیر این صورت، افراد قوی‌تری می‌آمدند و روند بازی را در دست می‌گرفتند. همۀ اینها هم صرفاً با یک چیز امکان پذیر بود: داشتن هدست یا میکروفونی که بتوانی با آن حرف بزنی و همچنین قدرت چت کردن (تایپ کردن) که جزو بدیهیات هر برنامه بود.

قصد توضیح دادن این بازی را ندارم. اگر بخواهم به صورت مختصر توضیحی بدهم، دو گروه در بازی وجود داشت. پلیس و مافیا.
همچنانکه از اسم آنها بر می‌آید، پلیس نقش مثبت بازی را بر عهده داشت و جمعیت‌شان بیشتر بود و البته برای یکدیگر، ناشناخته بودند.
در مقابل، مافیاها که تقریباً یک پنجم پلیس‌ها بودند (تصور بفرمایید به ازاء 15 نفر بازیکن، 3 مافیا حضور داشت)، یکدیگر را می‌شناختند و با برنامه پیش می‌رفتند.

نقش‌های متفاوت با اسم‌های متفاوتی در این بازی وجود داشت.
تیم پلیس‌ها متشکّل از دکتر، کارآگاه، روییت‌تن و... بودند و اگر هم کسی نقش‌دار نبود، به عنوان پلیس عادی (شهروند) معرفی می‌شد.
مافیاها نیز متشکّل از دان (سردستۀ مافیا که هرشب می‌توانست به قید قرعه، یک نفر را بکشد و از جریان بازی خارج کند)، ترور و مافیای ساده بودند. البته نقش‌های پیچیده‌تری همچون دزد نیز وجود داشت که خارج از حوصلۀ (بنده و همچنین) دوستان است.
یک نقش خنثی هم وجود داشت به نام ناتاشا. به عبارتی، این نقش، معشوقۀ گادِ بازی (God) بود که بازی را به پیش می‌برد و روند بازی را در دست داشت و مراقب بود کسی تقلب نکند.

نتیجۀ بازی هم به این ترتیب مشخص می‌شد که اگر تعداد مافیاها و پلیس‌ها مساوی می‌شدند، مافیاها برندۀ بازی بودند و اگر مافیاها همگی نابود می‌شدند، طبیعتاً برندۀ بازی، پلیس‌ها بودند. بگذریم.

آنچه برایم جالب بود، همیشه آرزو داشتم بتوانم چنین بازی‌ای را به صورت حضوری و واقعی انجام دهیم، نه از طریق برنامه و بدون دیدن چهره‌ها. چرا که در این صورت، هرکسی می‌توانست مثل باقلوا (یا به قول استاد آموخته، مثل باسلوق) دروغ بگوید و پشت میکروفون، قهقهه بزند و ترسش را پنهان کند. چنان که کم و بیش آن را تجربه کرده بودم.

در یک دوره از زندگی‌ام، آن هم در تابستان، با بچّه‌های محله‌مان، بعد از نماز صبح و خواندن 1جزء قرآن در ماه مبارک رمضان، جلوی مسجد می‌نشستیم و این بازی را انجام می‌دادیم و انصافاً چه شوق و ذوقی برای صبح‌ها داشتیم. بخواهم با خودم صادق باشم، انگیزۀ قرآن خواندن من در آن روزها، همین بازی مافیا بود.

البته فقط یک بدی وجود داشت. بچّه‌ها من را به چشم یک حرفه‌ای و یک دروغ‌گوی قهّار می‌دیدند و معمولاً سعی می‌کردند در اوایل بازی، از شرّ من، به هرطریقی، خلاص شوند. اصلاً نقش‌ من برای‌شان مهم نبود. می‌ترسیدند بیشتر از اینکه به روند بازی کمک کنم، آنها را سردرگم کنم و بازی را به نفع خودم و گروهم، خراب کنم. که واقعاً چنین هم می‌کردم. البته اشتباهاتی هم می‌کردم و نمی‌توانستم به طور صد در صد، بگویم فلانی پلیس است یا مافیا. اما حدسیات‌ام با تقریب بالایی، درست از آب در می‌آمد.

تجربۀ خوبی است که به عقب برگردی و لبخند رضایت بر لبانت بنشیند. شاید الآن که به آن دوران فکر می‌کنم، چندان از وقتم درست استفاده نکرده بودم همچنانکه الآن نیز. ولی یک چیز خوشحالم می‌کند و آن اینکه به تناسب سنّم، بعضی چیزها را تجربه کردم.

سینا شهبازی ۰ نظر ۰

در جستجوی رضایت

کنجکاوی (بخوانید فضولی) را دوست دارم. به نظرم، کار جالبی است و به نتایج جالبی هم احتمالاً دست پیدا می‌کنی.

البته جنس اکثر کنجکاوی‌های من، کنجکاوی در چیزهایی است که احتمال می‌دهم که از آنها، چیزی یاد بگیرم.

از روی عادت، پروفایل اکثر دوستان متممی را دیده‌ام. از بسیاری از آنها، مطالب زیادی هم یاد گرفته‌ام و اتفاقاً این کنجکاوی، به کمکم آمده است.

یکی از دوستانی که بخش "توضیحاتی دربارۀ منِ" پروفایل‌اش را نمی‌توانم فراموش کنم، شیرین است.

او نوشته است که: من پیوسته در حال یادگیری هستم و همه کامنت هایم متعلق به زمان گذشته اند. لذا خواندن دیدگاه های گذشته ام در زمان حال، به منزله تایید آنها از جانب من نیست :)

احساس کردم چقدر خوب نوشته است. احساس کردم چقدر خوب می‌شد که اگر من هم چنین چیزی را در گوشه‌ای از پروفایلم یا وبلاگم قرار دهم تا فردا روزی، یک نفر از خدا بی‌خبر، نیاید و به من نگوید که چرا چنین حرفی را زدی و چرا عقیده‌ات چنین است؟ چه بسا که آن عقیده‌ام، مربوط به چند ماه پیش باشد و چه بسا چند ماه دیگر که به سرم بزند و بخواهم کتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم را بخوانم، اتفاقاً از آن تعریف کنم. این به این معنا نیست که پستی که در مورد نادر ابراهیمی نوشته‌ام (+)، تکذیب‌کنندۀ حرف امروزم باشم. بلکه احتمالاً می‌تواند به این معنی باشد که در فلان تاریخ و در چند ماه گذشته، دیدگاه من نسبت به آن کتاب _نسبت به امروزی که آن را دوباره خواندم_ کمی متفاوت شده است.

شاید چنین چیزی، مصداق حرف شیرین برای من باشد. یا اگر هم چنین نیست، برداشت من از جمله چنین است. یا دستِ‌کم بهتر است بگویم، برداشت امروزم از این جمله، همین حرفی است که عرض کردم. بگذریم.

یکی دیگر از دوستانی که بخش "توضیحاتی دربارۀ منِ" پروفایل‌اش شدیداً به دلم نشست و احساس کردم باید بیشتر به چنین جمله‌ای فکر کنم، علیرضا امیری است.

او نوشته است که: فاصله ی تولد تا مرگ چیزی نیست جز "زندگی" .................. هر کاری میخواهی بکن، هر سفری میخواهی برو، با هر کسی میخواهی باش، هر کتابی میخواهی بخوان، هر هدفی میخواهی برگزین، هر غلطی میخواهی بکن.................. فقط این را بدان که زندگی یک بار است... یک بار برای همیشه ... پس ... یک بار برای همیشه "زندگی کن"

اگر بخواهم قسمتی از نوشته را بولد کنم، باید تکرار کنم که: هر غلطی می‌خواهی بکن، فقط این را بدان که زندگی یکبار است.

شاید الآن بهتر متوجه شوید که چرا سه سناریوی مختلف برای آینده‌ام در نظر گرفته‌ام و نمی‌دانم دقیقاً چه خاکی بر سرم بگیرم و به این امید که رسالتم را پیدا کنم، پا در یکی از این مسیرها گذاشته‌ام (+).

ضمن اینکه شهرزاد (+) را خدای زندگی در لحظه‌ها می‌دانم. می‌دانم که به خوبی لحظه‌ها را درک کرده و همچنان به خوبی آنها را لمس می‌کند. فکر می‌کنم که به خوبی از گذشته درس گرفته و مراقب روندهای آینده است ولی زمان حال و همین ثانیه‌هایی که من و امثال من برای‌شان ارزش چندانی قائل نیستیم را به سادگی از دست نمی‌دهد و آن را فدای چیز دیگری نمی‌کند.

قسمت "دوست‌داشتنی‌ها برای من در هفته‌ای که گذشت" احتمالاً مؤیّد حرف‌های من راجع به شهرزاد باشد. هرچند که بهتر است خودش بیاید و حرف‌هایم را اصلاح کند.

پی‌نوشت یک: میکرو اکشنی را برای خودم انتخاب کرده‌ام که احساس کردم گفتن‌اش خالی از لطف نیست.

چند روزی است که سعی می‌کنم بیست بار، لقمه‌های غذایم را بِجَوَم. نه به این خاطر که خوب هضم شوند و دکترها خوشحال شوند، بلکه بیشتر به این خاطر که بتوانم مزۀ غذایی که هرروز، با عجله می‌خوردم را بهتر درک کنم و بهتر از لحظه‌هایم، لذّت ببرم.

پی‌نوشت دو: مدتی است لطف دوستانم، شامل حالِ من نشده و برایم کامنت نمی‌گذارند. احساس کردم بد نیست که از دوستانم خواهش کنم اگر این پست را خواندند و لطف‌شان را به من ارزانی داشتند، برایم بنویسند که آنها چه می‌کنند تا بهتر از لحظه‌لحظه‌های نابِ زندگی‌شان، لذّت ببرند.

ممنونم که وقت گذاشتید و ممنونم که همچنان برایم وقت می‌گذارید.

سینا شهبازی ۱ نظر ۰

معلمی که شیفتۀ جلال آل‌احمد بود

شاید اگر از طولانی‌شدن عنوان، واهمه‌ای نداشتم، می‌نوشتم معلمی که شیفتۀ جلال آل‌احمد بود، هست و احتمالاً خواهد ماند.

در دوران دبیرستان، معلمی داشتم به نام سعید جرّاحی. آدم بسیار فهمیده‌ای بودند و از اینکه افتخار شاگردی ایشان را داشتم، سخت خوشحالم.

تنها معلمی بودند که در دوران درس و مشق و مدرسه، وبلاگ داشت و من هم برای خودشیرینی (و احتمالاً نمره)، گه‌گاهی به وبلاگ او سری می‌زدم ولی از یک جایی به بعد، دیگر برای نمره سر نمی‌زدم. انصافاً از طرز تفکر و طرز نوشتن‌شان خوشم آمده بود.

من از ایشان زیاد یاد گرفتم و به نظرم، جزو معلم‌هایی بود که درس زندگی می‌داد:

1
من از ایشان، اهمّیّت تاریخ زدن در بالای برگۀ امتحانات و بالای دفتر را یاد گرفتم. خاطرم هست اگر امتحان می‌گرفتند و برگه‌ای بدون تاریخ به دست‌شان می‌رسید، آن برگه را صحیح نمی‌کردند و به مزاح می‌گفتند: "نمی‌بینم چی نوشتید آقای فلانی". و صبر می‌کردند تا صاحب برگه، بالای برگه‌اش تاریخ بزند تا آن برگه، برای ایشان، خوانا شود.

2
من از ایشان، اهمّیّت مطالعه را آموختم. هرچند که نتوانستم از آن دورانم به نحو مناسبی استفاده کنم ولی به هر طریقی که امکان داشت، ما را به خرید کتاب و خواندن آن ترغیب می‌کردند. مثلاً اگر نمایشگاهی در شهرمان برگزار می‌شد، ایشان می‌گفت هرکسی که برود کتاب بخرد و بیاید سر کلاس بگوید، من به او یک مثبت می‌دهم.

3
من از ایشان، اهمیت استراحت‌های "نیم‌دقیقه‌ای" را یاد گرفتم. یادم می‌آید وقتی خسته می‌شدیم، به ما می‌گفتند: دوتا (یا سه تا) نیم‌دقیقه استراحت کنید. کلّاً واحد شمارش جالبی داشتند به نام "نیم‌دقیقه".

4
من از ایشان، توجه بیشتر به املای کلمات را یاد گرفتم. همزۀ آخر بعضی از کلمات مثل "انشاء" را درست نمی‌دانستند. ضمن اینکه اگر به نوشته‌های من نگاه کنید، وسواسم در تشدید گذاشتن را می‌بینید. هرچند سعی کرده‌ام کمی وسواسم را کم کنم. به هرحال، اهمّیّت (تشدید‌ها را حواس‌تان هست؟) بالای من به تشدید گذاشتن روی کلماتی که نیاز دارند نیز از ایشان به من به ارث رسید.

و خیلی از درس‌های دیگری که حوصلۀ گفتن‌شان را ندارم.

اگر بخواهم کمی از شخصیت ایشان -که برای من قابل شناسایی بود- بگویم:

به نظر می‌آمد که عاشق نادر ابراهیمی و جلال آل‌احمد بودند، به خصوص جلال آل‌احمد که حتی اسم وبلاگ ایشان نیز، می‌تواند گواهی بر حرف من باشد.

خاطرات زیادی از کلاس‌های ایشان در ذهنم مانده که نشان دهندۀ احترام ایشان به پیشکسوتان بود. خاطرم هست که همیشه فردوسی را "حکیم فردوسی بزرگ" صدا می‌کرد و دوستانم (و متأسّفانه گاهی هم خود من)، از سر نادانی و جوانی، به تعصّب‌های افراطی ایشان (به زعم خودمان) می‌خندیدیم.

احتمالاً ایشان این پست را نمی‌خوانند ولی اگر خواندند، می‌خواهم دو کلام حرف حساب با ایشان بزنم.

آقای جرّاحی عزیز.

از تمام درس‌هایی که به ما دادید، بی‌نهایت مچّکرم. هرچند که متأسفانه در آن دوران، نتوانستیم قدر زحمات شما را بدانیم.

از تمام اشتباهاتی که بعداً مرتکب شدم و شما را رنجاندم نیز، سخت شرمنده‌ام. می‌دانم که من را بخشیده‌اید یا بهتر است بگویم امیدوارم من را بخشیده باشید.

پی‌نوشت (خاطره‌بازی): خاطره‌ای در ذهنم شدیداً پررنگ است. بد نیست اگر حوصله دارید، آن را بخوانید.

یک روز ایشان می‌خواستند از ما امتحان بگیرند. از آنجایی که من، هم نزدیک پنجرۀ کلاس بودم که به کتابخانه (محل مورد نظر برای امتحان دادن) اشراف داشت و هم دانشجوی مورد اعتماد ایشان بودم، از من پرسیدند که آقای شهبازی! نمازخانه خالی است یا نه؟

از آنجایی که من عینکی هستم، یک نگاه مختصر انداختم و کفشی جلوی نمازخانه ندیدم. پس به ایشان گفتم که بله خالی است.

ولی وقتی به آنجا رسیدیم، در کمال ناباوری من (و درحالیکه دوستانم از خنده ریسه می‌رفتند و من را چَپ‌چَپ نگاه می‌کردند) متوجه شدم که نمازخانه خالی نبوده است و کفش‌ها را در جا کفشی گذاشته بودند و من متوجه نشدند.

از آن روز به بعد، تا آخر سال، دوستانم شدیداً به چشمان ریزبین من اعتماد داشتند و می‌گفتند: "نمازخانه خالی است؟" یا هرجایی که نیاز به تیزبینی بود، از من درخواست کمک می‌کردند و به من اظهار لطف می‌کردند.

یادِ آن دوران به خیر...

سینا شهبازی ۲ نظر ۰

یک خودافشایی دردناک و یک درس جدید

از علی اختری عزیز کم یاد نگرفته‌ام و کم مزاحمش نبوده‌ام. همین وبلاگی که دارم در آن پرحرفی می‌کنم، به کمک او سرپا مانده و به من انگیزۀ نوشتن داد.
بعد از شناختنِ او بود که فهمیدم درک و شعور با سن و سال ارتباط بسیار اندکی، دست کم در نگاه من، دارد.
درس جدیدی که از او گرفته‌ام، هرچند برایم تلخ بود، ولی برایم یک درس ارزشمند به حساب می‌آمد.
وقتی در نهایت احترام، به من پیام داد که: "اجازه دارم لینک وبلاگت را به قسمت پیوندهام اضافه کنم؟"، فهمیدم که بی‌تجربگی کردم و بایستی من هم همین کار را انجام می‌دادم و سَرِخود وبلاگ دوستانم، آن هم با توضیحات اضافی‌ام جلوی اسم‌شان، را در قسمت پیوندهای وبلاگ اضافه نمی‌کردم.
تازه از همۀ اینها بدتر، اینکه از شاهین کلانتری عزیز خواهش کردم که من را جزو قسمت "دوستان من" در سایتش اضافه کند.
الآن متوجه شدم که بهتر بود هم خودم اجازه می‌گرفتم هم اینکه با پررویی از کسی درخواست نمی‌کردم که من را به قسمت دوستانش اضافه کند. شاید به خاطر تعارفات مرسوم، مجبور شود این کار را انجام دهد و خم به ابرو هم نیاورد.
به کارهایم که فکر می‌کنم، شرمنده شده‌ام و صورتم سرخ است و سرم را واقعاً از خجالت نمی‌توانم بالا بیاورم. امیدوارم کم‌تجربگی من را بر من ببخشید.
این شد که با خودم گفتم بهتر است قضیه را از این خراب‌تر نکنم و از دوستان خوبم کسبِ اجازه کنم.
کمی فکر کردم. به فکر ناقصم رسید که که از دوستانم خواهش کنم تا چند دقیقه‌ای را لطف کنند کلمات درهم و برهمی را که به جمله می‌مانند را بخوانند و در زیر همین پست (یا در وبلاگ خودشان) به من اطلاع دهند.
ضمن اینکه یادآوری می‌کنم فرضیۀ "سکوت، علامت رضایت است" برایم معنایی ندارد.
خواهش جدی من این است که اگر توضیح اضافه و پیشنهادی هم دارید، سخاوتمندانه با من به اشتراک بگذارید. نیازمند تجربیات و نظرات سبز شما هستم :-)
پی‌نوشت: عادت دارم اگر مطالب وبلاگ کسی به دلم نشست و احساس کردم می‌توانم ازش چیزی یاد بگیرم، مدتی آنها را مرتب بخوانم و سبک نوشتنش را یاد بگیرم. بعداً اگر اجازه دادند، آنها را با افتخار به قسمت پیوندهایم اضافه کنم.
سینا شهبازی ۵ نظر ۰

برای سارا (بِتسابه دختر قسم Betsabedoxtaregasam): من، سارا و شازده کوچولو

اگر از تیتر بالا سر در نیاوردید، خودتان را سرزنش نکنید. برای خودم هم کمی عجیب به نظر رسید. دیدم چند روزی است که می‌خواهم راجع بهش بنویسم اما جرأت نمی‌کنم.

بالأخره آدمیزاد است و امیدهایش. گفتم اینجوری بنویسم تا شاید اگر زمانی از این آشفته‌بازار فضای مجازی، چشمش به وبلاگ من -که در هیاهوی وبلاگ‌های دیگر احتمالاً گم است- آن هم به این پست من -که اختصاصاً برای او نوشته‌ام- افتاد، بداند که من هنوز نفس می‌کشم.
بداند که هنوز او را فراموش نکرده‌ام. بداند که مهر و محبت‌های خواهرانه و دلسوزانه‌اش را از یاد نبرده‌ام.
بداند که تبریز برای من بعد از او متفاوت شد.
بداند که من فهمیده‌ام دل‌بستن به کسی، چقدر تلخ است آن هم وقتی که نمی‌خواهی دِل بکنی.
بداند که الآن نمی‌دانم او در چه حال و وضعیتی است: آیا ازدواج کرده؟ آیا بچّه‌دار هم شده؟ آیا همچنان مجلۀ موفقیت را هر دو هفته یکبار، می‌خرد و به یک‌روز نرسیده، تمام می‌کند؟ و خیلی از آیاهای دیگر که دوست داشتم فقط از خودش بپرسم و دوست ندارم برای‌تان بازگو کنم چرا که قلب خودم را به درد می‌آورد.
و در آخر، می‌خواهم بداند که من اگر موفقیت را می‌خوانم، به خاطر او بود. هرچند الآن احتمالاً به خاطر رعایت فرهنگ مطالعۀ کشور است ولی هنوز او را از یاد نبرده‌ام.

سارا! تو برای من آدم متفاوتی بودی. نمی‌دانم آخرین باری که باهم صحبت کردیم را یادت هست یا نه. کنار دریا بودم. از بختِ بد من، یکهو گشت ساحلی آمد و به یک خانم تذکّر داد و تو پشت تلفن داشتی ریسه می‌رفتی.

سارا! بعد از تو بود که "شمالِ ایران" برایم دوست‌نداشتنی شد. دوست ندارم دیگر پایم را آنجا بگذارم. شاید از ترس اینکه خاطرات تو دوباره برایم زنده شود.

سارا! می‌دانم که بعد از صحبت با همان مشاور نمک‌به‌حرام بود که تصمیم گرفتی آنقدر یکهویی من را رها کنی. کاش کمی سواد داشت و به تو می‌گفت او فقط 15 سال دارد. کمی با او مدارا کن و کم‌کم رابطه‌ات را با او قطع کن.

بگذریم. زیاد برایت نوشتم. آن هم برای تویی که احتمالاً هیچ‌وقت نخواهی خواند. ولی یادم خواهد ماند که دل‌بستن تاوان سختی دارد.

شازده‌کوچولو آن را خیلی خوب، با گوشت و پوست و خونش، فهمیده و حواسش بیشتر از من جمع است. کاش پیش از تو، با او آشنا شده بودم. کاش...

سینا شهبازی ۳ نظر ۰
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
سینا شهبازی (وبلاگ جدید یک آدم معروف و مشهور)
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)
پریسا حسینی (کسی که برای من، تداعی‌گر عکس و عکاسی است)
علی کریمی (استراتژیستِ محتوا)
بابک یزدی (استراتژیستِ محتوا)
محمدرضا زمانی (علاقه‌مند به مباحث بازاریابی و فروشندگی)
سحر شاکر (دختری که به عقد دائم لپ‌تاپ خویش درآمده است)