دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

دربارۀ من

1

سینا شهبازی هستم، متولّد هجدهُ‌مین روز شهریور ماهِ سالِ یکهزار و سیصد و هفتاد و پنج (یاد مجری‌های رادیو و تلویزیون افتادم) در شهر کویری یزد.
سال 1393 کنکور علوم انسانی دادم و با رتبۀ 471 منطقۀ دو، در دانشگاه اسم و رسم‌دار(!) علّامه طباطبایی، آن هم در رشتۀ مُستَطاب مدیریّت بیمه(!!) قبول شدم. با این حال، جزو افتخارات خانواده محسوب می‌شوم که در نوع خود، موردی عجیب است.
2
تا الآنی که در خدمت شما هستم، در مورد آیندۀ شغلی‌ام هنوز با خودم کنار نیامده‌ام (البته تا الآن، آنچنان که باید، اهل کار کردن نبوده‌ام و به اصطلاح لایِ پَرِ قو بزرگ شده‌ام (و سوسول بار آمده‌ام) ولی خب دارم مثلاً تلاشم را می‌کنم تا از این وضع، رهایی یابم).
3
اگر بخواهم بی‌پرده بگویم، دانشگاه به من چیز به‌درد‌بخوری اضافه نکرد (شما بخوانید هیچ‌چیزِ به‌درد‌بخوری به من اضافه نکرد). برای همین سعی کرده‌ام به صورت خودجوش مطالعه داشته باشم از این رو کمی نا قسمتی از وقتم را در متمّم صرف می‌کنم و چشم امیدم به این دانشگاه مجازی است [پروفایل من در دانشگاهِ متمّم].
شعار من در زندگی: تا لحظۀ آخَر بجنگید. اگر خسته شدید، حمله کنید [البتّه تا عملی کردن این شعار، هنوز خیلی فاصله دارم].
4
کلّاً از خوردنی‌های مختلف و جورواجور استقبال می‌کنم و اصطلاحاً آدم شکمویی هستم.
لذّتی را در دنیا نمی‌شناسم که با خواندن کتاب‌های خوب و البتّه با خوردن غذاهای مورد علاقه، برابری کند. تأکیدم روی مورد دوّمی اس. اوّلی، بهانه‌ای بیش نبود برای تلطیف حرف گُهَربارم.
از یک طرف عاشق معجون و غذاهای شیرین هستم. از یک طرف هم انواع مختلف فلفل را روی غذاهایم تست می‌کنم و ترجیح می‌دهم (از تندی غذا) بسوزم تا اینکه بی‌تقاوت (و مثل بقیه) از کنار آن بگذرم.
5
معمولاً پسر خوبی هستم و با همه‌چیز و همه‌کس سعی می‌کنم کنار بیایم اِلّا سیاست (و بحث‌های مزخرف سیاسی) و همینطور تاریخ و بحث‌های تاریخی (مربوط به گذشتگان). دل خوشی از هیچکدام ندارم و شما می‌توانید تصوّر بفرمایید که به طرز عجیبی از این دو غول بی‌شاخ و دم، متنفّر و فراری ام.
پی‌نوشت: درحالِ تغییر...
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)