دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

گذر از دوران جاهلیت

وقتی نوجوانی رو می‌بینم که بسیار حرفه‌ای، خودش را با بازی‌های کامپیوتر (و موبایل) سرگرم می‌کند و سعی می‌کند بقیه را هم به این وادی دعوت کند، خاطرم کمی مکدر می‌شود.

آخر یک زمانی خودم نیز مانند همین نوجوان‌های امروزی، سرم حسابی گرم این بازی‌های رایانه‌ای بود و چقدر هم به خودم افتخار می‌کردم که تا این اندازه در این بازی‌ها حرفه‌ای هستم و چقدر برای دوستانم افسوس می‌خوردم که آنها از فهم و شعور بالای من برخوردار نیستند.

نمی‌دانم در همه جای دنیا، این بازی‌ها در میان نوجوانان تا این اندازه فراگیر است یا نه اما بعید می‌دانم چنین باشد.

به دنبال مقصر گشتن هم دردی از روزگار ما دوا نمی‌کند. به هر حال، یا ایراد از خانواده است که نتوانسته‌اند نوجوان‌شان را با وسایل بهتر (مثل کتاب) سرگرم کنند یا به هرحال تهاجم فرهنگی غرب که مدام برای‌مان این جمله از ویکتور هوگو را نقل می‌کنند و اگر گذرتان به متروهای تهران خورده باشد، قاعدتاً این جمله را اقلاً یکبار خوانده‌اید که:

برای نابود کردن یک فرهنگ،
نیازی نیست کتابها را سوزاند.
کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند...

نمی‌خواهم و اصلاً نمی‌توانم همه چیز را در کتاب و کتاب‌خوانی خلاصه کنم ولی به عنوان یک آدم زخم‌خورده، دوست داشتم این تجربۀ تلخم را به اشتراک بگذارم. شاید اگر چند سال قبل بیشتر از امروز با کتاب انس گرفته بودم، سرنوشت دیگری در انتظارم بود. بهتر یا بدتر؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرنوشت متفاوتی در انتظارم بود.

البته ممکن است عده‌ای بگویند: "برو بابا دلت خوشه. رفتی هرکاری می‌خواستی کردی، حالا که آب از سرت گذشته و حالا که به ما رسید، یادت اومد باید کتاب بخونیم بازی نکنیم؟"

(همچنانکه ما به بعضی معلم‌هایمان می‌گفتیم: "قبل از انقلاب رفتید عشق و حال‌تون رو کردید. حالا که به ما رسید، یادتون اومد انقلابی هست و...؟")

حرف من این نیست. می‌شود هم مطالعه داشت، هم در کلاس‌های فوق برنامه مثل موسیقی، نقاشی یا هر کلاس دیگری شرکت کرد و در کنار این‌ها، می‌توان از نوجوانی لذت برد و لحظاتی را به بازی کردن اختصاص داد.

ولی وقتی ساعت 11-12 شب در خیابان قدم بزنی و ببینی عده‌ای نوجوان -که به تعبیری در یکی از بهترین برهه‌های عمرشان به سر می‌برند- در جایی به نام گِیم‌نت جمع شده‌اند و به صورتی جدی (انگار که قرار است دو خانواده پس از سال‌ها زندگی مشترک از هم بپاشند) با هم جر و بحث کنند و هرکسی حرفش را در دهان دیگری بکوبد و بخواهد حرف خودش را پیش ببرد، شما هم اگر بودید، احتمالاً نمی‌توانستید این صحنه‌ها را ببینید و دَم نزنید.

کاش زمان نوجوانی ما، کسی بود و این حرف‌ها را به ما می‌زد. هرچند که بعید می‌دانم که اگر کسی هم چنین حرف‌هایی می‌زد، گوش شنوایی می‌بود تا آنها را به خود بگیرد.

با همۀ این تفاسیر، امیدوارم که نسل آینده اشتباهاتِ زمان ما را دوباره تکرار نکنند و به قول استادم اگر هم می‌خواهند زمان‌شان را به بطالت بگذرانند (و به تعبیر من اشتباه کنند)، دستِ‌کم اشتباهات جدیدی را مرتکب شوند.

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

سینا شهبازی ۰
زینب رمضانی
سینای عزیز :)

یه حقیقت تلخ رو میخاستم به این بهانه برات بگم ؛ زندگی شما پسرا خیلی کسل کننده و بی رنگ و لعابه ! خدارو شکر که خدا منو پسر نیافرید ...

یادمه یه مدت با پسرای همسایه که هرکدوم دوسه سالی از من بزرگتر بودن فوتبال بازی می‌کردم [ یکیشون خیلی سعی کرد روپایی زدن یادم بده ولی موفق نشد !] ، بعضی وقتا هم سی دی بازیاشونو قرض می‌گرفتم و میومدم توی خونه بازی می‌کردم ، یه چندباری هم وقتی کسی توی گیم نت پسرعمه‌م نبود باهزار بدبختی راضیش کردم بذاره اونجا بازی کنم !
ولی راستش هیچ کدوم بهم کیف نداد !
اگه از موتورسواری باسرعت زیاد فاکتور بگیریم هیچ چیز‌جالب دیگه ای توی زندگی بی رنگ ولعاب شما وجود نداره ! 
احساسات رو به اون غلظتی که دخترا درک میکنن درک نمی‌کنید ، به بهانه‌ی مرد بودن دست از خیلی کارا می‌کشید و خیلی چیزای دیگه  ... 
وسط خیابون نمی‌تونید قربون صدقه ی گنجشگکانی که دارن دورهم غذا میخورن برید
نمی‌تونید خل وچل بازی دربیارید 
 
تازه سربازی هم که هست ...

بعدش هم که متاهل میشید عوض اینکه یکی پیدا شه نوازشتون کنه هی باید ناز بخرید 
چه زندگی ایه دارید شما ؟
خدارو شکر که پسر نشدم ...

به قول حاجاقای مدرسه‌مون : الحمدلله علی هذه النعمه :)

زینب،
من و می‌بردی زیر اشکالی نداشت به هرحال مجازی ولی خب کلّ پسرا رو بردن زیر سؤال یه خرده کم‌لطفی ئه ها! هرچند که می‌دونم احتمالاً موقع کامنت گذاشتن یه خرده اعصابت خرد بوده اگرنه آدمی نیستی که بخوای همه رو با یه چوب بزنی ;)

خب این که اون نتونسته روپایی یاد بده، مشکل اون بوده؟ شاید دخترا یه خرده سخت یاد می‌گیرن این کارای پسرونه رو.
کلاً زدی ما رو تخریب کردی دختر. دفاع نکنم سنگین‌تره که هرچی بگم، گویا بازنده‌ام...
اون قسمت رو متوجه نشدم، کاش بیشتر توضیح می‌دادی: "به بهانه‌ی مرد بودن دست از خیلی کارا می‌کشید".
در مورد این احساسات لطیف حق با توئه. اصلاً پسرها اینقدر احساساتی نیستن با اینکه من توی پسرها به نسبت احساساتی‌ام ولی خب بازم در مورد اینایی که گفتی، بهت حق می‌دم.
سربازی که عشقه :-D
(گوشِت رو بیار جلو: بذار انرژی مثبت بدم به کائنات بفهمه عددی نیست و ازش نمی‌ترسم.)
از قدیم گفتن: زن اهل ناز است و مرد اهل نیاز. چیز چندان عجیبی نیست دیگه. عادت کردیم از دست شماها. البته من هنوز خیلی عادت نکردم ولی ظاهراً تا چندسال دیگه عادت می‌کنم.
اون جمله حاج آقاتون اصلاً منو داغون کرد :-D

لیلا
نظم و پشتکارتون در نوشتن عالیه.

پی‌نوشت: شبیه پیامای اسپم شد : )، نمی‌دونستم کجا بگم گفتم همین پست آخر خوبه.

لیلا خانم عزیز،

چقدر خوش سعادتم که اسم شما رو دوباره اینجا می‌بینم.
در پوست خودم نمی‌گنجم وقتی بزرگواری مثل شما، اینجوری ازم تعریف بکنه. یه خرده باید بیشتر روی جنبه‌ام کار کنم :)
جوابِ به پی‌نوشت: اختیار دارین. اتفاقاً دیدن اسم شما، قبل از خوندن محتوای کامنت زیباتون، لبخند رو به لبام نشوند.
دعا می‌کنم لبخند از روی لب‌تون محو نشه. شاد باشین.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
سینا شهبازی (وبلاگ جدید یک آدم معروف و مشهور)
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)
پریسا حسینی (کسی که برای من، تداعی‌گر عکس و عکاسی است)
علی کریمی (استراتژیستِ محتوا)
بابک یزدی (استراتژیستِ محتوا)
محمدرضا زمانی (علاقه‌مند به مباحث بازاریابی و فروشندگی)
سحر شاکر (دختری که به عقد دائم لپ‌تاپ خویش درآمده است)