دست‌نوشته‌های سینا شهبازی


آدمی وِلگردم، روزگارم بد نیست!

جمعه‌ ها با شاهین (8): شغل محبوب یا درآمد عالی؟

پیش‌نوشت:

این قسمتِ جمعه‌ها با شاهین را خیلی دوست دارم. چون باید خودت را به چالش بکشی و به سؤال‌هایی پاسخ بدهی که در حالت عادی شاید چندان به آن فکر نکنی. ضمن اینکه به کمک آن، کمی هم با کاغذ و قلم مأنوس‌تر می‌شوی و می‌توانی برای نویسندگی تمرینی انجام داده باشی. تو گویی هم فال است و هم تماشا. یک تیر و سه نشان (چالش کشیدن خود، انسِ با کاغذ -آن هم در دنیای دیجیتال امروز- و تمرین نویسندگی). چه از این بهتر؟

اصل نوشته:

موضوعی که این هفته برای خودم انتخاب کرده‌ام، کمی چالش‌برانگیزتر از هفته‌های قبل بود. هنوز هم به قطعیتی نرسیدم ولی هرآنچه که برای خودم ثبت کردم را در اینجا ثبت می‌کنم.

تمرین:

#فقط‌3خط بنویسید: ترجیح می‌دهید درآمد بیشتری داشته باشید یا شغل جذاب‌تری؟

دست‌نوشتۀ من:

باید منتظر ماند و تماشا کرد. طبیعی است آنچه که مورد علاقۀ من است، شغل جذاب‌تر (به معنای شغلی مورد علاقه و جذاب برای خودم، نه جذاب برای اطرافیان‌ام) است ولی احساس می‌کنم الآن که دارم این‌ها را می‌نویسم، به تعبیر دن آریلی در کتاب مستطابِ نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر، در وضعیت سرد* قرار دارم و نمی‌توانم چندان به این حرف‌ها اعتماد کنم. همانطور که گفتم، باید منتظر ماند و تماشا کرد که در واقعیت، چه گُلی بر سر خودم می‌زنم.

شاید اگر عمری باشد، پنج یا ده سال بعد بتوانم پاسخ بهتری به این سؤال بدهم. البته تا آن موقع قاعدتاً جنس سؤال کمی متفاوت خواهد بود و می‌بایست به جای جواب به سؤالِ "ترجیح می‌دهید درآمد بیشتری داشته باشید یا شغل جذاب‌تری؟"، به سؤالِ "ترجیح داده‌اید درآمد بیشتری داشته باشید یا شغل جذاب‌تری؟" پاسخ دهم.


*وضعیت سرد: به نظر می‌رسد منظور دن آریلی از "وضعیت سرد"، شرایطی است که انسان‌ها در چنین شرایطی رفتار و گفتاری کاملاً متفاوت از زمانی که عملاً درگیر ماجرا شده‌اند، از خود نشان می‌دهند.

به عنوان مثال، من با خودم عهد می‌بندم که امشب که به مراسم عروسی دوستم دعوت شده‌ام، بیشتر از دو کفگیر برنج نخورم. و برای سهمیۀ میوه هم از دو واحد تجاوز نکنم (وضعیت سرد و آرام). ولی وقتی به مراسم عروسی می‌رسم، همه چیز را فراموش می‌کنم. انگار نه انگار که اینقدر با خودم عهد بسته‌ام و به خودم قول داده‌ام. میوه‌های رنگارنگ مختلف را که می‌بینم، از خود بی‌خود می‌شوم و چند برابر دو واحد میوه می‌خورم. تو گویی سال‌ها میوه نخورده باشم و ویتامین بدنم دچار افت شدیدی شده باشد. کفگیر برنج هم بماند جای خود. اصلاً دیگر واحد شمارشم، کفگیر نخواهد بود و به صورت دِیمی برای خودم غذا می‌کشم (همان حالت بی‌عقلی که در مقابل حالت سرد مطرح می‌شود).

ارادتمندِ شما،
سینا شهبازی.

سینا شهبازی ۰
زینب رمضانی
من فکر می‌کنم ثروتمند شدن باعث میشه بتونم کارهای مورد علاقمو با کیفیت بهتری انجام بدم 

این نظر شخصی منه :) 
و قشنگی دنیا به اینه که آدمایی که توش زندگی میکنن نظرات شخصی متفاوتی دارن 

چقدر خوب میشد اگر حالش دست می‌داد و بطور مفصل دیدگاهمو تشریح می کردم 
لا اقل خودم می‌فهمیدم دراین مورد با خودم چند چندم

منم باهات موافقم که پول داشتن، توی خیلی از جنبه‌ها به ما کمک می‌کنه.

و قشنگ‌تر از اون اینه که همه، همدیگه رو با هر عقایدی که دارن، می‌پذیرن و قصد محکوم کردن کسی رو ندارن.
حتماً بنویس زینب. دوست دارم بیشتر با دیدگاهت آشنا بشم. شاید دارم اشتباه فکر می‌کنم.

زینب رمضانی
ببین سینا جان !
صبرکن استدلالم رو برات توضیح بدم .

توی این دنیا تمام آدم‌ها فرهیخته وفهمیده و عالم و بالغ نیستن و خدا نکنه اگر آدم فرهیخته وفهمیده ای بخاطر نیازهای زیستی کارش گیر همچین آدم‌هایی بیفته ! 

حالا فکرشو بکن که پول میتونه زبون همه‌ی آدمای دنیا رو بفهمه و اگر پول داشته باشی براحتی میتونی دهن کسایی که جلوی کار مفید تورو میگیرن ببندی !

یعنی پول به تو قدرت میده که با آرامش و توی اون مسیری که باب طبعته حرکت کنی !
من نمیگم پول هدفه ! ولی میگم یه ابزار بسیار مهم و کارآمده که باعث میشه گیر هر مرغ‌پخته‌ای نیفتی و آزادی عمل داشته باشی 
بعلاوه توی این دنیا اونقدر چیزای خوب هست که میشه تجربه کرد و طبیعتا برای تجربه‌ی این چیزای خوب نیازمند پول هستیم .

اون ببین سینا جانی که گفتی، بسیار تهدید آمیز به نظر می‌رسید. گفتم الآن یا لیچار بارم می‌کنی یا تهدید می‌کنی. خدا را شکر که اشتباه فکر می‌کردم.

جدا از شوخی، ببین خواهر:
منم منظورم این نبود که پول هدفه و اتفاقاً با حرفات موافقم. اتفاقاً یه بار یکی داشت می‌گفت: کاش یه روز اونقدر پول داشته باشم که وقتی می‌رم یه جا خرید کنم، دغدغۀ پول نداشته باشم و هرچی خواستم رو بردارم و بیام بیرون. دیدم چقدر پول داشتن می‌تونه خوب باشه. اینه که حرفت رو می‌فهمم.
ولی در مورد اون جمله که گفتی: "پول به تو قدرت میده که با آرامش و توی اون مسیری که باب طبعته حرکت کنی !"، من از یه زاویۀ دیگه نگاه می‌کنم. من فکر می‌کنم اگر پول هم داشته باشی، قرار نیست لزوماً توی همون مسیری که باب طبعت هست حرکت کنی. دستِ کم من آدم‌های پولدار زیادی رو دارم می‌بینم که پولدار هستن و خیلی‌ها اونا رو موفق می‌دونن ولی اون رضایت قلبی که از زندگی می‌خوان رو ندارن. برعکسش هم وجود داره ولی فکر می‌کنم آدمایی که من گفتم، بیشتر از اون گروهیه که تو می‌گی.
ممنونم که دیدگاهت رو در این مورد برام خیلی کامل توضیح دادی.

زینب رمضانی
من ترجیح میدم پول بیشتر دربیارم 
اصولا شغلی جذاب تره که پول بیشتری بشه باهاش بدست اورد

منم تا چند سال پیش همینطوری فکر می‌کردم. امروز ولی فکر می‌کنم علاقه نقش پررنگ‌تری توی رضایت‌مون از زندگی داره. چقدر آدمای پولداری رو دیدم که خوشبخت نبودن و چقدر آدم‌های قانعی رو دیدم که داشتن کار مورد علاقه‌شون رو انجام می‌دادن و پول چندان زیادی هم نداشتن ولی کاملاً از زندگی راضی بودن. البته اگه علاقه به کار و پول در کنار هم باشه که دیگه نور علا نور می‌شه.

به نظرم بذار چند سال دیگه بگذره، ببین بازم نظرت همینه یا تغییر می‌کنه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
این خانۀ مجازی را برای این راه انداخته‌ام تا سعی کنم حرفی در دلم نماند و آنها را به اینجا منتقل کنم و خدای ناکرده غمباد نگیرم!
لازم به توضیح نیست که هرآنچه می‌خوانید، بُرشی از تجربیات زندگی من است که ممکن است با آن مخالف یا موافق باشید.
فراموش نکنیم که هرکسی حقّ اظهار نظر دارد پس بیاییم این حقّ را از هیچ کسی، به هیچ بهانه‌ای، سلب نکنیم.
وانگهی اگر با من موافق بودید، که فَبَها. اگر هم مخالف بودید و درعین‌حال احساس کردید قرار است کمکی بکنید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را برایم به اشتراک بگذارید. و اگر همچنان مخالف بودید و احساس می‌کنید که قرار است رنجیده‌خاطرم کنید، تمنّا می‌کنم به صورت چراغ‌خاموش، اینجا را ترک نمایید و من را به خدای خودم واگذار کنید.
باشد که همگی رستگار شویم.
"دانشجوی کوچکی از این کائنات،
سینا شهبازی"
پیوند ها
محمدرضا شعبانعلی (معلمی که راه رفتن و نفس کشیدن واقعی را سخاوتمندانه به من آموخت)
حمید طهماسبی (خدای تجارت الکترونیک)
شاهین کلانتنری (خدای نویسندگی)
امین آرامش (ملقّب به آقای "کار نکن")
علی اختری (نوجوانی که بسیار زود مسیر زندگی‌اش را پیدا کرد)
نجمه عزیزی (شاعر و معمار همشهری من)
شهرزاد (استاد زندگی در زمان حال و استاد توصیف بی‌نظیر لحظه‌ها)
طاهره خباری (عاشق کتاب و کتاب‌خوانی)
معصومه شیخ‌مرادی (عاشق شعر و شاعری و البته صخره‌نوردی)
سارا درهمی (دختر خانمی که مثل خودم، دغدغۀ پیدا کردن مسیر زندگی‌اش را دارد)
پرنیان خان‌زاده (عاشق پیاده‌روی، شعر و بحث‌های فلسفی)
نسرین سجادی (یکی از بامعرفت‌ترین و شجاع‌ترین دوستان من)
کبرا حسینی (از متممی‌های کاردرستی که یکی از دغدغه‌های مشترک‌مان، درست‌نویسی است)
شیرین (به سختی می‌توان به نوشته‌هایش، دست رد زد)
یاور مشیرفر (به قول خودش:‌ یک دیوانه)
محسن سعیدی‌پور (علاقه‌مند به داستان‌های مینی‌مال)
محمدصادق اسلمی (آدمی درونگرا که معشوقۀ خودش را، کتاب می‌داند)
زهرا شریفی (تأملات و تألمات دختر خانمی نویسنده و همیشه خنده‌رو)
زینب رمضانی (دختری بلندپرواز که در اندیشۀ پولدار شدن، مهندس شدن و داستایوسکی شدن است)